تاریخچه و مفهوم كثرتگرايي ديني
بحث درباره کثرتگرايي يا پلوراليسم است. پلورال، يعني کثرت با كلمه ايسم، ميشود «كثرتگرايي». مسأله کثرتگرايي از مسائلي است که مسيحيت به آن دامن ميزند. مباحث کثرتگرايي را ميتوان به سه حوزه تقسيم نمود:
الف« کثرتگرايي رفتاري
ب« کثرتگرايي کلامي و فلسفي
ج« کثرتگرايي رستگاري و نجات
تاريخچه اين مسأله در غرب به سال 1970 میلادی برميگردد. اين مساله به وسيله جانهيک و شاگردان او پايهگذاري شده است. جان هيك، داراي کتابهاي کلامي زيادي است و هشتاد و چند سال سن دارد. او شخصيتي است که اين مسأله را بيشتر مطرح ميکند و جلودار اين مسأله است.
اما در اسلام اين مسأله پيشينهاي ديرينه دارد. «يوحنّاي دمشقي» يکي از اطرافيان مأمون الرشيد، رسالهاي در اين باره دارد. برخي معتقدند بعد از «يوحناي دمشقي»، «اخوان الصفا» اين مسأله را بيان کردهاند، ولي من نوشتههاي آنها را ديدهام و از نوشتههاي آنها چنين مطلبي استفاده نميشود.
معتقدان به كثرت گرايي ميگويند: «لازم نيست که انسان مسيحي باشد. رستگاري به مسيحي اختصاص ندارد. بودايي، يهودي و مسلمان هم ميتوانند به بهشت بروند. هرگز اين مسأله مورد قبول نيست که فقط يک دين يا جمعيت واحد، رستگار باشند. پيروان همه اديان، ميتوانند به رستگاري برسند.»
در بحث پلوراليسم اختلاف در اين است که آيا رستگاري از آن يک مکتب خاص است يا تمام مکاتبي که با خدا ارتباط دارند به حقيقت ميرسند؟
مباحث کثرت گرايي در سه حوزه مطرح ميشود: دین، علم و رفتار.
1« کثرتگرايي علمی
كثرت گرايان در حوزه دين ميگويند: رستگاري مخصوص گروه خاص نيست بلكه همه گروهها ميتوانند رستگار باشند.
کثرتگرايي در حوزه علم هم وارد شده است، مسائل علمي را هم دچار ترديد کرده است.ایشان ميگويند هرگز نميتوانيم بگویيم اين مسأله علمي صحيح است. ممکن است قاعده ديگري که ضد آن است هم، صحيح باشد. مثلاً هرگز نميتوانيم بگوئيم سه زاويه مثلث، مساوي با دو زاويه قائمه است چون ممکن است حکم ديگري هم در اين مسأله وجود داشته باشد.
هنگامي که اروپا نوعي نهضت صنعتي را شروع کرد، ابراز شناخت را به تجربه و آزمايش منحصركرد. هرچه که از راه تجربه و آزمايش بدست ميآمد، صحيح بود و هرچه از راهی غير از تجربه بدست ميآمد، قابل اعتماد و اعتقاد نبود.
وقتي که ابزار شناخت را منحصر به آزمايش کردند، مسائل ماوراء طبيعت مثل روح مجرد، ملک، برزخ و جهنم و بهشت مورد شک قرار گرفتند چون قابليت تجربه نداشتند. تنها چيزي که مورد يقين بود چيزي بود که قابل تجربه باشد اما ماوراء تجربه، قابل تجربه نبود. اين چنین بود که کثرتگرايي علمي مورد توجه قرار گرفت.
ريشه کثرت گرايي در علم و دانش، به اين برميگردد که ابزار شناخت منحصر به تجربه است و ماوراء تجربه، قابل شناخت نيست.
آنچه در بحث ما بررسي مي شود کثرتگرايي رفتاري و کثرت گرایی کلامي و بحث رستگاري است. امّا اينکه در علم هم کثرتگرايي ممکن است يا خير، بحث مفصلي است که در کتاب «شناخت»، به آن پرداختهايم و بيان کردهايم شناخت، منحصر به تجربه نيست و ماوراء تجربه هم چيزهايي داريم كه ابزار شناخت خاصي دارد.
پلوراليسم رفتاري به اين معني است که همه در کنار هم، زندگي مسالمتآميزي داشته باشند و همديگر را نکشند. ما این سخن را قبول داريم. مسلمان و مسيحي اگر در کنار هم زندگي مي کنند بايد با همديگر رفتار خوبی داشته باشند:
«قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلِمَةٍ سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ» .
اميرمؤمنان در کوفه پيرمردي را ديد که براي ساخت ديوار باغ، گِل ميکشد. فرمود: اين چه کاري است؟ اين پيرمرد که در دوران جواني به اندازه کافي کارکرده است. فرمود: پيرمرد دستهايت را بشوي! عرض کردند اين مرد نصراني است. حضرت امر کرد كه برود در خانه خود بنشيند و از بيتالمال ماهي يک دينار به او بدهند.
اگر کثرتگرايي اين است که در کنار هم باشيم و به همديگر احترام بگذاريم با مکتب ما منافاتي ندارد و برخورد محترمانه با اهل جزيه مصداقي از اين اعتقاد است.
حکومت، اسلامي است و آنها که به شرايع آسماني اعتقاد دارند با شرائطي در کنار هم زندگي ميکنند. همه را يک حکومت در بر ميگيرد و همه در شرائط مساوي زندگي ميکنند. اگر منظور از کثرتگرايي رفتاري، اين تفسير باشد مورد قبول ما نيز هست. امير مؤمنان درنامهاي به مالک نوشت:
«الناسُ ينظرونَ مِن امورِك...فانّهم صنفان اِمّا اخٌ لکَ في الدين او نظيرٌ لک في الخَلق» [2].
«مردم در كارهاي تو چنان مي نگرند كه تو در كارهاي حاكمان پيش از خود مي نگري ،... پس همانا مردم دو دسته اند؛ دسته اي برادر ديني تو و دسته ديگر همانند تو در آفرينش مي باشند» .
اسلام را نميتوان به وحشت افکني و آدم كشي متهم نمود. وحشتافکنان و آدمکشان ننگ اسلام هستند. اسلام اهل منطق، برهان و دليل است. مقدار مالياتي که اسلام از مسلمانان ميگيرد، از جزيه اهل کتاب بيشتر است. پس اگر كثرت گرايي رفتاري به معناي کنار هم زندگي کردن و احترام به حقوق همگذاشتن باشد مورد قبول دين ماست. آيات و فتاوای فقها هم شاهد اين مطلب است.
درباره اين حوزه از کثرت گرايي اشکالاتي ذکر ميکنند:
اشكال اول: خدا در قرآن ميفرمايد: «وَمَا أَکْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ » . [3]
همچنين در آيه آخر سوره يوسف آمده است:« وَمَا يُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاَّ وَهُم مُّشْرِکُونَ » . [4]
اگر فقط مومنان رستگار میشوند چون طبق آيات قرآن اکثر مردم، مؤمن نيستند لازم است خداوند اکثر قريب به اتفاق مردم را به جهنم و تنها عده بسيار کمي را به بهشت بفرستد و اين با عدل و حکمت الهي سازگار نيست. چون صحيح نيست خدا انسانهايي بيافريند که سرنوشت اکثريت آنها آتش و سوختن باشد.
جواب:
انسانهاي غير مؤمن و جاهل به حقيقت، دو گونهاند: گاهي جاهل مقصر هستند و گاهي جاهل قاصر. اگر جاهل مقصر باشند خدا حتما آنها را مجازات خواهد كرد چون با يقين به اينكه نبوت و دعوتي به نام اسلام هست، در شناخت آن كوتاهي كردهاند.
اما بيشتر مردم جاهل قاصرند. يا به اسلام دسترسي ندارند، يا به هيچ وجه گمان نميكنند که مثلا غير از آيين بودا یا برهمن، آيين ديگري هم هست. قرآن اين افراد را «مستضعف» ناميده است. در اصطلاح رايج، مستضعف به کسي گفته ميشود که از نظر مالي در درجه پاييني باشد. اما مستضعف در قرآن معني ديگري دارد. در قرآن به کسي «مستضعف» گفته میشود که يا دسترسي به حقيقت ندارد، يا اصلاً به فکرش نميرسد که آيين ديگري هم هست، تا دنبالش برود.
هنگامي که در يکي از کشورها بودم، يکي از کارمندان سفارت، مردي عرب بود که قصد داشت با دختري مسيحي ازدواج کند. من گفتم او بايد اسلام بياورد تا عقد بخوانم. دختر را دعوت کردند و من اعتقاد اسلام را برای او بيان کردم و گفتم خدا يکتا است.گفت خدا سهتاست؛ خداي پدر، خداي پسر و خداي روحالقدس. هرچه من بر يکتا بودن خدا استدلال کردم نپذيرفت و گفت بايد بپرسم حق چيست و نتوانست خداي يکتا را درك كند و عقد بهم خورد.
بنابراين اگر کسي مستضعف فکري است و عقل و دركش کم است، يا درکش کم نيست، بلكه وسيلهاي براي هدايت ندارد، نميتوانيم بگوييم خدا اينها را ميسوزاند. خداي منان در جواب اين اشکال فرموده است: «إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاء وَالْوِلْدَانِ لاَ يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَلاَ يَهْتَدُونَ سَبِيلاً» [5] . خداوند آنها را که مستضعف فکري اند و وسيلهاي براي هدايت ندارند، استثناء کرده است.
آيهای ديگر اين مطلب را خيلي روشنتر بيان ميكند: «وَآخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَإِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَاللّهُ عَلِيمٌ حَکِيمٌ» [6].«وعدهاي ديگر كارشان متوقف به فرمان خداست، يا آنان را عذاب ميكند و يا توبه آنها را مي پذيرد و خدا داناي سنجيده كار است».
قرآن به صورت مردد فرموده است «إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَإِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ » [7]. علت ترديد اين است که اگر تنها بگويد «يَتُوبُ عَلَيْهِمْ» مجوزي براي جاهلان مقصر است. پس براي اينکه مردم را بين خوف و رجا نگه دارد ميفرمايد: «إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَإِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ ».
اشكال دوم: آخرين شريعتي که بايد از آن پیروی کنيم ، قرآن و اسلام است. اما قرآن ميفرمايد: تورات و انجيل هر دو داراي هدايتند؛«إِنَّا أَنزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدًى وَ نُورٌيَحْکُمُ بِهَاالنَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُواْ لِلَّذِينَ هَادُواْ» [8].درباره انجیل نیز میفرماید «وَ ءَاتَيْنَاهُ الْانجِيلَ فِيهِ هُدًى وَ نُور» . با توجه به این آیات این سخن که «تنها شریعت حق، شريعت اسلام است» صحیح نیست.
پاسخ:
اين آيات درباره انتقاد از عملكرد يهود است كه احكام الهي را تغيير داده و پنهان ميكردند. مثلاً در ميان بنياسرائيل زن و مردي که هر دو همسر داشتند، عمل منافي عفت انجام داده بودند. ميان بنياسرائل اختلاف شد.گفتند مسأله را پيش پيامبر اسلام6 ببريم. هنگامي که خدمت پيامبر6 آمدند حضرت فرمود: حکم زناي محصنه در تورات هست، چرا پيش من آمدهايد؟ گفتند درتورات ما حکمش اين است که صورت اينها را سياه کنيم. پيغمبر6 فرمود: نه، حکم ديگري در تورات شما هست. به کسي که قاري تورات است بگوئيد بيايد. «ابن سوريا» را آوردند. حضرت فرمودند: بخوان! او خواند هنگامي که به مسأله رجم رسيد دستش را روي آيهاي که حکم سنگسار در آن است گذاشت. حضرت فرمود: چرا انگشت روي آيه گذاشتهاي؟ او ناچار شد بخواند که زن و مردي که همسر دارند اگر عمل منافي عفت انجام دادند، حتماً بايد سنگسار شوند.
مسائل مشترکي بين قرآن وانجيل و تورات هست که البته هدايت است.آيين اسلام به طور کامل، مخالف با آيين يهود نيست؛ «وَکَتَبْنَا عَلَيْهِمْ فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَالْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَالأَنفَ بِالأَنفِ وَالأُذُنَ بِالأُذُنِ وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ وَالْجُرُوحَ قِصَاصٌ فَمَن تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ کَفَّارَةٌ لَّهُ وَمَن لَّمْ يَحْکُم بِمَا أنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ» .
اگر منظور جان هيک و کساني که طرفدار اين مکتب هستند، قرائتهای متعدد و مختلف است و ميگويند پيروان همه شرايع آسماني رستگارند، اين اعتقاد با قوانين ما و قوانين عقلي تطبيق نميکند.
در اسلام اصول بديهي و اوليهاي داريم که نميتوانيم از آنها تجاوز کنيم و بگوئيم همه يکتاپرست و اهل بهشت هستند اگر چه معتقد به تثليث باشند.
قرآن ميگويد:«إِنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَاحِدٌ» [11]، « لَّقَدْ کَفَرَ الَّذِينَ قَالُواْ إِنَّ اللّهَ ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ وَمَا مِنْ إِلَهٍ إِلاَّ إِلَهٌ وَاحِدٌ وَإِن لَّمْ يَنتَهُواْ عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ کَفَرُواْ مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ» [12]، « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالأَنصَابُ وَالأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ» [13]، «سَلَامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ» [14] .
خداوند متعال در آیه شریفه «فَإِنْ آمَنُواْ بِمِثْلِ مَا آمَنتُم بِهِ فَقَدِ اهْتَدَواْ» [15] مي فرمايد: اهل کتاب بدانند اگر آنچه را که شما ايمان آورديد، آنها نیز به آن ايمان بياورند، هدايت ميشوند. کثرتگرايي به معناي رستگار بودن همه ممکن نيست. چگونه ميشود معتقدان به توحيد و گاو پرستان، هر دو رستگار شوند؟
بنابراين رستگاري مخصوص يک فرقه است. اما اينکه مشخص کنيم کدام فرقه رستگار است، مورد بحث ما نيست.
معتقدان به كثرتگرايي در رستگاري و نجات، ادعا ميکنند این گونه کثرتگرايي مورد پذيرش دين اسلام است.دلیل ایشان این است که خداوند متعال در قرآن کريم ميفرمايد: « إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ هَادُواْ وَالنَّصَارَى وَالصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ» [16] .
اسلام ميگويد هر کس پيرو هر شريعتي از شرايع الهي باشد و چنگ به شريعت الهي بزند رستگار است. رستگاري سه شرط دارد: ايمان به خدا، ايمان به آخرت و انجام عمل صالح.
در پاسخ اين گروه آيه هفده سوره مبارکه حج را قرائت ميكنيم:« إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ الَّذِينَ هَادُواْ وَ الصَّبائبِِينَ وَ النَّصَارَى وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُواْ إِنَّ اللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّ اللَّهَ عَلىَ كلُِّ شىَْءٍ شهَِيد» .
اگر خداوند منان در روز قيامت درباره اينها قضاوت و داوري ميکند اين ارتباطي به کثرت گرايي در رستگاري ندارد. زيرا خدا آنها را از هم جدا و سپس داوري ميکند. اين چه ارتباطي به رستگاري اينها دارد؟
در دو سوره مبارکه بقره و مائده نیز آيات، کمترين دلالتي بر ادعاي اين گروه ندارد. اگر بخواهيم آيهای را معنا کنيم بايد چيزهايي که در اطراف اين آيه و مربوط به آن است را درک کنيم.
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ هَادُواْ وَالنَّصَارَى وَالصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ» [18]. آيات ما قبل و ما بعد اين آيه در مقابل عقايد نصاري نازل شده است. يهودیان که رابطه تنگاتنگی ميان خود و خدا قائل بودند، ميگفتند ما جمعيتي برگزيده هستيم. می گفتند «نحن ابناء الله و احبائه»؛ ما فرزندان و دوستان خدا هستيم و بقيه ملتها نوکر ما هستند و بايد در خدمت ما باشند. همچنین ميگفتند: «وَقَالُواْ لَن تَمَسَّنَا النَّارُ إِلاَّ أَيَّاماً مَّعْدُودَةً» . اگر به دوزخ برويم، خداوند فوراً ما را از دوزخ بيرون ميآورد. اما شما را در جهنم نگه میدارد. نصاري هم اعتقادشان همين بود و براي خودشان مقام و موقعيتي خاص قائل بودند. آنها هم عقيده داشتند ولايت از آن کسي است که نصراني باشد. بنابراين اين دو گروه در عصر پيامبراکرم9 براي خود مقام خاصي تصور ميکردند.
خداوند منان درآيهاي كه براي کثرتگرايي در رستگاري و نجات به آن استدلال كردهاند، بر اين عقيده، خط بطلان كشيده و ميفرمايد: همه بشر در پيشگاه خدا يکسانند. مسلمان و يهودي و نصاري، حتي صابئين، در پيشگاه خدا يکسانند. ميزان، ايمان و عمل صالح است، نه نصراني بودن و يهودي بودن و نه صابئي بودن، هيچكدام ملاك برتري نيست. آيه با اين انديشه باطل مقابله ميکند.
يادم ميآيد در تهران کانوني به نام «توحيد جهان» گشايش يافت. مردي که در گذشته، صاحب امتياز يک مجله ديني بود رئيس اين کانون شد و افرادي را براي سخنراني دعوت ميکرد که نتيجه آن سخنرانيها اين بود که معتقدان به همه شرايعي که به گونهاي متصل به خدا هستند؛ اهل نجاتاند. البته آن کانون از طرف نظام شاهنشاهي تاسيس شده بود و هدفش اين بود که اسلام خواهي و ايمان خواهي را در جوانان خاموش کند.
در همان زمان پزشکي، کتابي دراين زمينه نوشت و بيان کرد که نجات از آن همه است و در انحصار مسلمانان نيست. همه کساني که صاحب نوعي شريعت و وابستگي به خدا هستند حتي هندوها، بوداها، يهوديها و نصرانيها همه و همه اهل نجاتند. کتاب مفصلي نوشت و منتشرکرد. در آن زمان مرحوم شهيد صدوقي »اعلي الله مقامه« در يزد نقدي بر اين کتاب نوشت.
پاسخ به يک سوال:
اگر همه بشر در پيشگاه خدا يکسان هستند پس چه چيزي مايه نجات است؟ تنها همين سه عامل ايمان به خدا، ايمان به آخرت و عمل صالح یا چیز دیگری هم هست؟
در پاسخ مي گوييم: آيه در اينجا در مقام بيان تک تک وظايف انسانها نيست. آيه در مقام اطلاق نيست که بگوييم چيز ديگري لازم نيست. آيه در صدد بيان اين نكته است كه معيار و ميزان، اين ادعاهاي يهوديان و مسيحيان نيست؛ بلكه ميزان ايمان و عمل است. اما اینکه عمل کدام است و عمل صالح کدام است را بايد از آيات ديگر بفهمیم.آيات ديگر ميفرمايند:«قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ وَالَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ» [20]. عمل صالح اينهاست.
بنابراین از اين آيات و امثال اين آيات هرگز کثرت گرايي در رستگاري و نجات استفاده نميشود، بلکه آيات ديگر ضد اين عقيده است.
اتهام به مولانا و پاسخ آن
ممکن است کسي مولانا را بر اساس شعر زير متهم به کثرت گرايي در رفتار و رستگاري كند:
|
چهار کس را داد مـردي يک درم
|
آن یکی گفت این به انگوری دهم
|
|
آن یکی دیگر عـرب بـد گفت لا
|
من عنب خواهم نه انگور ای دغـا
|
|
آن یکی ترکی بد و گفت ای گزم
|
من نمیخواهـم عنب خواهـم ازم
|
|
آن یکی رومی بگفت این قیل را
|
تـرک کـن خـواهیـم استـافیـل را
|
|
در تنازع آن نفر جنـگی شـدنـد
|
کـه زسـرّ نـامـها غـافـل بــدنـد
|
|
مشت برهـم مي زدنـد از ابلهي
|
پُر بدند از جهل واز دانش تهي [21]
|
ممکن است گفته شود ايشان اختلاف در شرايع را اختلاف در الفاظ میداند.
این پندار درست نیست و مولوي اختلاف در شرايع را لفظي نمیداند بلکه میگويد همه اينها خداجو هستند ولي يکي به نيمه راه رسيده است و ديگري به قله.
ج« تبیین و نقد پلورالیسم معرفتی:
جان هيك ميگويد: همه انبياء نور مطلق را ميبينند و در آن اشتباه نميکنند. اما هنگامي که از نور جدا شدند، هر پيامبري مطابق فرهنگ، آموختهها و برداشتهاي خود، شريعتي آورده و شريعتش ساختهي فکر خودش است. پيامبر، بعد از آنکه به مقام نبوت رسيد و وحي را دریافت کرد خود، جهان و دنيا را تفسير ميکند و کتاب هر پيامبر، تفسير او از اين مسائل است.
مبناي کثرت گرايان، همان مبنايي است که جان هيک دارد. ايشان مسئله را کمي عرفاني کرده تا به مزاجها خوش آيند باشد. او کتابي به نام «فلسفه دين» دارد که به فارسي هم ترجمه شده است. خلاصه نظريه «جان هيک» اين است که ميگويد تمام انبيا وجود و کمال مطلق را شهود ميکنند. درک شهودي تمام انبيا از آدم تا خاتم، گونهاي از ارتباط با آن کمال مطلق است. نبوت به اين معناست که نبي بتواند به آن کمال و نور مطلق متصل شود و آنچه را که در عقل ديگران نميگنجد با شهود، ببيند. او ميگويد اين مرحله قابل کثرت نيست. در اين مرحله همه انبيا آن نور مطلق را که عرفاني و شهودي است درک کردهاند. اين نور مطلق يک حقيقت، بيش نيست. اما وقتي انبيا نور و کمال مطلق حق تعالي را درک کردند به طرف مردم برميگردند »از وحدت به کثرت« و هر پیامبری طبق فرهنگ و شرايط حاکم بر حيات خود از کمال مطلق برداشتي ميكند و اينجاست که کثرت پيدا ميشود.
هر کدام از انبيا تحت تأثير زمان و مکان خود قرار ميگيرند و يافتههاي خود را تفسير ميکنند.
آن نور مطلق را يکي به تثليث تفسير ميکند و ديگري به وحدت. بنابراين کثرت هنگامي است که از وحدت به کثرت و از خالق به خلق بر ميگردد. نبيّ انسان است و فرهنگش در او اثر ميگذارد و يافتههاي خود از وحي را تفسير ميکند. بنابراين صراط واحد نداريم، بلکه صراطهايي مستقيم داريم. هم اين صراط مستقيم است و هم آن. همه اينها حقاند؛ زيرا يافتههاي پيامبران است.
پاسخ به جان هيك
الف«تنزل مقام انبياء
اگر واقعاً در شهود، کثرت نيست و هنگامي که انبياء از خالق به خلق برميگردند و وارد جامعه ميشوند، تحت تأثير فرهنگ خود قرار ميگيرند پس در حقيقت هيچکدام از اين انبياء به واقعيت نرسيدهاند.
يافته موسي غير از يافته مسيح و يافته پيامبر اسلام6 غير از يافته آنهاست. هم در اصول اختلاف دارند و هم در فروع. پس »نعوذ بالله« همه انبيا با اينکه به کمال مطلق رسيدهاند، اما از آن، علمي کسب نکردهاند. فقط برخي احتمالات کسب کردهاند. آيا شما حاضريد همه انبيا را، اين چنين توصيف کنيد؟
اگر کثرت در تفسير است و در يافته، كثرت نيست پسانبيا، هيچکدام به واقع نرسيدهاند و خود نبي هم يک عالم واقعي نيست زيرا فکرش تحت تأثير شرايط زماني و مکاني، فرهنگ زمان و ساختمان وجوديش است. پس همه گفتههايشان «نعوذبالله» برخاسته از جهل است نه علم. حتّي به جهل خود، علم ندارند.
يکي به سه خدا معتقد است و ديگري ميگويد:«لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ» . [22] يکي ديگر هم ميگويد امشب خدا از مادر متولد ميشود.
کدام يك از اين گفتهها درست است؟ اينها چگونه انبيايي هستند كه در اصول و فروع تناقض گو هستند.
ما مرتبه انبياء را خیلی بالاتر و برتر از این مرحله و آنها را عالم و آگاه به حقايق ميدانيم. اما به نظر شما انبيا مانند فلاسفهاند. هر فيلسوفي برداشتي دارد؛ ارسطو، برداشتي دارد، افلاطون برداشتي ديگر دارد، هگل هم برداشتي متفاوت با آن دو دارد. هر یک از انبيا برداشتي متفاوت با ديگري دارد زيرا نور مطلق را شهود کرده و برگشتهاست. بنابر اين تفسير، نبوت غير از جهل و شك و ترديد چيزي نيست .
ريشههاي سخن جان هيك
ریشههای سخن جان هيک از کانت شروع شده است. کانت معتقد به «نومن» و «فنومن» است. کانت معتقد است شئ در خارج، غير از شئ در ذهن ماست چون ذهن ما قالبهاي هشتگانهاي دارد و آنچه را از خارج ميگيرد همه را تغيير ميدهد. بنابراين آنچه پيش ماست، با آنچه در خارج است، يکي نيست. خارج «نومن» و آنچه پيش ماست «فنومن» است.
به نظر او ذهن قالبهايي همچون عينک دارد. گویا ماعينکهاي مختلفي داريم و با عينکهاي مختلف به خارج مينگريم. من در دو مقاله که در ردّ کانت نوشتهام بيان کردهام كه کانت با همه عظمتي که دارد، غير از شک چيزي نيافريده است. اگر واقعاً آنچه در خارج است غير از آن چيزي باشد که پيش من است، از کجا بدانيم که خارجی هست؟ اگر آنچه در ذهن است با آنچه در خارج است تفاوت دارد از کجا بفهميم آتش و سوزاندني هست؟ از کجا معلوم ميشود که يک دانش آموز در حال نوشتن است؟
جان هيک تفاوت ذهن و خارج را قبول کرده و گفته است انبياء وقتي به شهود مطلق رسيدند و عارف واصل شدند و با آن مقام ربوبي متحد شدند، يافته آنها از عالم کمال، غير از حقيقتي است که در خارج است. به همين خاطر موسي7 خداي واحد را تبليغ ميکند و مسيح خداهاي سهگانه را. يکي ميگويد خدا جسم دارد، ديگري ميگويد ندارد. يکي ميگويد انسان مجبور است، ديگري ميگويد مختار است.
بر اين اساس نبوت يعني اتصال به کمال مطلق. اما قرآن و انجيل تفسير شخص پيامبر از جهان است و وحي، اتصال اجمالي است و عقل و فرهنگ نبي، پدر و مادر او و زمان و مکاني که در آن زندگي ميکند در او اثر ميگذارند. از اين روست که يکي اين شريعت را ميآورد، ديگري شريعت ديگر را. البته همه اين تفسيرها حقّاند.
اگر در دنيا عالِمي باشد انبيا و اوليا هستند، ولي به قول شما به آن کمال رسيدند و از کمال برگشتند در حالی که به جاي اينکه حقايق را بگويند، حقايق را آميخته با فرهنگ و عقايد خود کردند. به جاي واقعگويي بخشي از واقع و مقداري از انديشههاي خود را گفتهاند.
ب«انبياء أثرگذار بودند نه أثرپذير
انبيا هيچگاه از فرهنگ خود متأثر نشدند. حضرت ابراهيم7 در بابل که مرکز بتخانه و بتکده بود زندگي ميکرد اما قهرمان توحيد بود. در چهارده سالگي يا بيشتر بتها را ميشکند. حتي در دادگاه بر آنها غالب ميشود. وقتی ميپرسند: تو بتها را شکستهاي؟ ميگويد:« بَلْ فَعَلَهُ کَبِيرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا يَنطِقُونَ » [23].
به آنها ميگويد: «شما چگونه اينها را ميپرستيد در حالی که ميدانيد قدرت حرف زدن ندارند؟» اگر حضرت ابراهيم7 بعد ازوصول به حق، تحت تأثير فرهنگ خود بود بتشکني نميکرد.
«وَکَذَلِکَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِيَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ » [24].
ملكوت با مُلك تفاوت دارد. ما كه اينجا نشستهايم ملك هستیم و وابستگي به عالم واجب، ملكوت است. ملكوت اين عالم، وابستگي اين جهان به خداست. خداوند ميفرمايد: «ملكوت آسمانها و زمين را به او نشان داديم نه ملك آنها را.» ملك واضح است و ستارهشناسان هم ملك آسمانها را ميبينند. فضاپيماها هم ملك را ميبينند اما ملكوت را نميبينند. ملكوت آن طرف سكه و ارتباط عالم ممكن با عالم واجب است.
«فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى کَوْکَبًا قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لا أُحِبُّ الآفِلِينَ» [25].
چون ملكوت و وابستگي اين جهان به واجب را ديد، يك يك اينها را بررسی کرد. آن هم نه براي فهم خودش بلكه براي تفهيم مردم.
انبيا هيچگاه تحت تأثير فرهنگ زمانه خود نبودند. در قرآن، تاريخ انبيا را بخوانيد. همه اينها ضد بت پرستي و ظلم بودند. هميشه طرفدار مظلوم بودند و هيچگاه طرفدار ظالم نبودند.
با اين وجود، چگونه ميگوييد: «بعد از شهود مطلق برميگردند و هركدام يافته خودش را در قالب وحي، كه قرآن و انجيل و تورات است ميريزد و نبوت اتصال است اما اين كتابها وحی خدا نيست بلكه تفسير، يافته و درك خودشان از شهود است؟»
اگر اين گونه باشد بايد تحت تأثير فرهنگ زمان خود قرار گيرند و حال اينكه انبيا هيچگاه تحت تأثير فرهنگ زمان قرار نگرفتند.
ما وقتي به كتابها و زندگي انبياء مراجعه ميكنيم ميبينيم سخن جان هيک اشتباه است. خداوند متعال ميفرمايد:«قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِن رَّبِّکَ» [26]. اگربعد از شهود، انبيا و اوليا تفسير خود را ميگويند ديگر تعبير « نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ » معني ندارد.
اگر در قرآن کلمه «قل» را بشماريد، صدها کلمه قل داريم که خطاب به پيامبر اکرم6 است. مثل «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» . [27]اگر واقعاً اين آيات، برداشت پيامبر6 از محيط و فکر خودش است، ديگر کلمه «قل» معنی ندارد.
به پيامبر اکرم 9گفتند: شريعت را عوض کن! «ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْه» حضرت در جواب فرمود: «ما يَكُونُ لي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسي» من نميتوانم چيزي از نزد خود بياورم.
جانهيک و پيروانش از اسلام اطلاعي ندارند و مي خواهند همه چيز را مطابق عقيده خودشان تفسير و تبيين کنند. اما اين تفسير و تبيينها با قرآن سازگار نيست.
حتي قرآن ميگويد «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» [30] نميگويد «هو الله احد» . مسلمانان حتي كلمه «قل» را هم حفظ كردهاند چون معتقد بودند پيغمبر اكرم9آنچه را ميگيرد، از عالم وحي است و در آن دخل و تصرف نميکند.
ممکن است کسي بگوید در این صورت انبيا طوطي صفت هستند و هرچه را كه حقّ گفته است تكرار ميكنند. اگر انبياء عین وحي را بازگو ميكنند پس انبياء »نعوذ بالله«طوطي صفت هستند. جواب روشن است. طوطي درك نميكند. اما انبيا از نظر كمال به جايي رسيدهاند كه اين حقايق را از عالم بالا ميگيرند. هم خودشان ميفهمند و هم تبيين ميكنند و هم حقايق را براي مردم بازگو ميكنند.
|
ميان ماه من تا ماه گردون
|
تفاوت از زمين تا آسمان است
|
بررسي دو تمثيل:
1- تمثيل فيل و معرفت
مولوي تمثيلي دارد كه جانهيك، ازآن استفاده كرده و ميخواهد وحي انبيا را با اين تمثيل توجيه كند.
البته آنچه كه در مثنوي است غير از آن چيزي است كه ايشان گفته است. ايشان ميگويد در خانهاي روشن فيلي هست و چند نفر نابينا. يكي به پاي فيل دست ميزند و ميگويد: فيل يك ستون و عمود زيبا و محكم است. درك اين نابينا از فيل همين است؛ يك عمود محكم.
نابيناي دوم به خرطوم فيل دست ميزند و چون مانند مار، نرم است، ميگويد عجب مار بزرگي است. ديگري به پشت فيل دست ميزند و ميگويد عجب تخت خوبي است!
جانهیک ميگويد درك همه اينها حقيقت است. چون آن كسي كه فيل را عمود تصور كرده است، پاي فيل را که مانند ستون است لمس كرده و دومي كه خرطوم فيل را دست زده، فيل را مار ميداند و سومي فيل را تخت خوب ميداند. همه اينها حقيقت را درك كردهاند؛ اما نه تمام حقيقت را بلكه بعضي از آن را. همه آنها در گفتارشان صادق هستند اما همهی فيل را درك نكردهاند.
انبيا هم »نعوذ بالله«مانند اين چند نابينا، هستند كه هر كدامشان بخشي از حقيقت را درك كرده است. موسي7 بخشي را درك كرده كه در تورات است. عيسي بن مريم7 بخشي ديگر را كه در انجيل است و پيغمبر اسلام6 هم بخشي از حقيقت را كه در قرآن است درک کرده است. تمام حقيقت در اختيار يک نفر نيست بلكه هر كسي بعضي از حقيقت را در اختيار دارد. همانطور كه اين چند نابينا همهی حقيقت را درك نكردند، انبيا هم همهی حقيقت را درک نکردهاند.
اما در مثنوي اين تمثیل به صورت ديگري است. مثنوي میگوید چند نفر در اتاقي هستند و فيلي هم هست اما نميگويد اينها نابينا هستند بلكه ميگويد اينها بينا هستند اما خانه تاريك است.
جان هيك از تمثيل مثنوي برداشت درستی نكرده است. برداشت ايشان اين است كه هر يک از انبيا همهی حقيقت را ندارند، بلكه بخشي از حقيقت را دارند و همه راستگو هستند. چون همهی حقيقت در اختيار یکی نيست، همه راستگویند. حقايق مانند گوشت قرباني تقسيم ميشود و به هر يك از انبياء بخشي از حقايق ميرسد.
|
پيــل انــدر خــانهاى تاريك بود
|
عـرضـه را آورده بـودنـدش هنـود
|
|
از بــراى ديــدنش مــردم بـسي
|
اندر آن ظلمت همىشد هـر كـسى
|
|
ديدنش با چشم چون ممكن نبود
|
اندر آن تاريـكىاش كـف مىبسود
|
|
آن يـكى را كف به خرطوم اوفتاد
|
گفت همچون ناودان است اين نهاد
|
|
آن يكى را دست بر گوشش رسيد
|
آن بر او چون باد بيـزن شـد پـديد
|
|
آن يكى را كف چو بر پايش بسود
|
گفت شكل پيل ديـدم چـون عمود
|
|
آن يـكى بر پشت او بنـهاد دسـت
|
گفت خود اين پيل چون تختى بدست [31]
|
ما طرفدار مولوي نيستيم و مثنوي را هم »مانند بقيه كتابها« از اول تا آخر صحيح نميدانيم. هم مطلب خوب دارد و هم نادرست. هيچ كتابي را بعد از قرآن از اول تا آخر صحيح نميدانيم. اين كتاب هم قصهها و مطالبي دارد كه ممكن است صحيح نباشد. ولي با اين وجود جانهيك حرف مولوي را درك نكرده است. مولوي نميخواهد بگويد كه انبيا مانند اين افراد درون اطاق هستند و هر كدام بخشي از حقيقت را درك كردهاند بلكه ميخواهد بگويد كه اين چهار نفر، خواه نابينا باشند يا بينا، از نظر ادراك تك ابزاري هستند. ابزارشان فقط قوه لامسه است و با لامسه ميخواهند همه فيل را درك كنند. با تك ابزاري نميتوان فيل را درك كرد. بايد در كنار اين ابزار، ابزار ديگري به نام چشم باشد. يا در كنار اين چند نفري كه بينا هستند بايد نور باشد تا بتوانند از چشم استفاده كنند. ميخواهد بگويد تمام حقايق عالم با يك ابزار، درك نميشود. تنها لامسه كافي نيست. اگر ديگر ابزار شناخت را در اختيار داشتند، چشم داشتند، يا نوري در كنار چشم ميداشتند، به حقيقت ميرسيدند. خداوند متعال نيز ميفرمايد:«وَاللّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئًا وَجَعَلَ لَکُمُ الْسَّمْعَ وَالأَبْصَارَ وَالأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ » [32].
ابزار بايد متعدد باشد. بايد فؤاد »قلب« باشد تا قرآن شما را به واقع برساند. پس تفسير جانهيك هيچ ربطي به معناي مورد نظر مولوي ندارد. شارحان مثنوي هم به صورتي كه بيان كرديم، شرح دادهاند. مولوي كاري به انبيا ندارد، بلكه به آحاد مردم اين مطلب را ميگويد كه اگر يك ابزار براي شناخت داشته باشيد، درست درك نخواهيد كرد. اگر فقط لامسه باشد به حقيقت نميرسيد بلكه بايد در كنار اين قوه، قواي ديگر را هم داشته باشيد.
2- تمثيل چراغ روشن و معرفت
|
از نظرگاه است اى مغز وجود
|
اختلاف مومن و گبر و جهود
|
برخي اين شعر را چنين معنا ميكنند كه هر نبي برداشتي از دين دارد. همچنين برداشت مسلمان و يهود و زرتشتي با هم فرق دارد واختلاف در دين نيست بلكه اختلاف در برداشتها است.
مثلاً ممكن است شما از اين نوشته به گونهاي برداشت كنيد و فردي ديگر به صورتي ديگر. اينها هم ميگويند انبيا اختلافشان در برداشت است. درحالي كه اين شعر ربطي به انبيا ندارد و اگر بقيه اشعار را مطالعه ميكردند اينطور برداشت نميكردند. مولوي در اين شعر، مثال ميزند به چراغي كه نور دارد و اطراف آن نور شيشهاي وجود دارد. ميخواهد بگويد افرادي كه به شيشه نگاه كنند گمراه خواهند شد اما اگر به نور بنگرند واقع گرا خواهند بود.
آنهايي كه به شيشه نگاه ميكنند، به اصالت نور پي نبردهاند و خيال ميكنند كه اين شيشه است كه نور دارد. درحالي كه نور از شيشه نيست بلكه از آن جوهر و نفتي است كه در منبع چراغ قرار دارد.
پس اگر شخصي يهودي و ديگري آتش پرست است، اينها به شيشهها نگاه ميكنند و اصل را نميبينند. اگر به اصل نگاه كنند هرگز اين اختلافات در بين آنها پيدا نميشود.
شاهد ادعاي ما ابیات قبل از این بیت است که در آنها میگوید:
|
اين سفال و اين پتيله ديگر است
|
ليك نورش نيست ديگر ز آن سر است
|
|
گر نظر در شيشه دارى گم شوى
|
ز انـكه از شيـشه اســت اعــداد دوى
|
|
ور نظــر بر نــور دادي وارهـي
|
از دوي و اعــــداد جســـم منتـــعي
|
مولوي ميخواهد اعتقاد طبيعت گراها را رد كند.
آنها ميگويند حيات از خورشيد، آب و غذاها و ... است .به ايشان ميگوييم چرا فقط به ظواهر نگاه ميكنيد و آن كسي كه اين چراغ را روشن كردهاست نميبينيد؟ کسي كه اين آب و غذاها و ... را در جهان پديد آورده است نميبينيد؟
توحيد قرآن اينگونه است. برهان نظم در قرآن مجيد به صورت روشن آمده است. قرآن مجيد میگوید باغي را بنگريد كه در آن انار، انواع ميوههاي ديگر و انواع گلهاي رنگارنگ وجود دارد.
«وَفِي الأَرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ وَجَنَّاتٌ مِّنْ أَعْنَابٍ وَزَرْعٌ وَنَخِيلٌ صِنْوَانٌ وَغَيْرُ صِنْوَانٍ يُسْقَى بِمَاءٍ وَاحِدٍ » [33].
آب و خاك يكي است. چگونه ميشود كه گلها و ميوهها متفاوت است؟ معلوم ميشود كه آب و خاك مؤثر است اما بالاتر از اينها قدرت ديگري هم هست كه تفاوتها به او برميگردد. آنها كه گمراه ميشوند ظواهر را ميبينند اما از علل و اسباب و باطنها غافلند.
ج« تعبير «صراطها» نادرست است
آيا كلمه «صراطها» كه در برخی كتابها آمده، درست است؟ در امور اعتباري، امكان صراطهاي مختلف وجود دارد. قوانين مالكيت در ايران غير از قوانين مالكيت در ديگر كشورها است. امور اعتباري قابل تعدد و تكثر است. اما در عالم تكوين ديگر دو راه، معني ندارد.
تكوين، متعدد نمیشود ودو راه و نتيجه مختلف ندارد. سه زاويه يك مثلث يا مساوي با دو زاويه قائمه است يا مساوی نيست.
برای مطالعه بیشتر
1-پلوراليسم ديني يا كثرت گرايي /استاد آيت الله جعفرسبحاني
2- صراطهاي مستقيم /عبدالكريم سروش
3-كانت/فردريك كاپسلتون/ترجمه منوچهر بزرگمهر
4-مدخل مسائل جديد در علم كلام /تاليف استاد آيت الله جعفر سبحاني ج2
[1] آل عمران/64.
[2] نهج البلاغه نامه 53
[3] يوسف/ 103
[4] يوسف/ 106
[5] نساء/98
[6] توبه/106
[7] توبه/106
[8] مائده/ 44
[9] مائده/42
[10] مائده/45
[11] انعام/19؛ نحل/51؛ کهف/110.
[12] مائده/ 73.
[13] مائده/90.
[14] زمر/ آيه73.
[15] بقره، آيه 137.
[16] بقره، آيه62.
[17] مائده/69.
[18] بقره/62.
[19] بقره/80.
[20] مؤمنون، آيه 5-1.
[21] مثنوي معنوي، دفتر دوم، ص334
[22] اخلاص/ 3.
[23] انبياء/ 63
[24] انعام/ 75
[25] انعام/76.
[26] نحل/ 102.
[27] اخلاص /1.
[28] يونس/15.
[29] همان.
[30] اخلاص/1 .
[31] مولوي، مثنوي معنوي، دفتر سوم؛ ص397
[32] نحل/ 78
[33] رعد/ 4