فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
داروینیسم
داروينيسم در عصر حاضر يا فرضيه «موتاسيون»
داروينيسم در عصر حاضر يا فرضيه «موتاسيون»

نظريه هاى «لامارك» و «داروين» با تمام شعب خود، در نظر هواداران اصل «تكامل انواع» سست و بى پايه به نظر رسيد و سير علم و تكامل علوم، پرده از اسرار «قانون وراثت» كه بر آنها مخفى بود برداشت، و روشن  شد كه خصايص ارثى به وسيله «كروموزوم»هاى موجود در سلول هاى نطفه نر و ماده «اسپرماتوزوئيد ـ اوول» از پدر و مادر به فرزندان انتقال مى يابد، و هر «كروموزومى» به نوبه خود داراى چندين جزء كوچك است به نام «ژن» و آن را واحد ارثى نيز مى نامند ، كه خصايص هر فردى بستگى كامل، به نوع ووضع «ژن»هاى موجود «كروموزم» دارد.

روى اين اساس، كليه فرضيه هاى دانشمندان گذشته، درباره «تحول انواع» ارزش خود را از دست داده و فرضيه هاى معلوم البطلانى گرديدند.

ولى با اين حال اصل «تحول انواع» ارزش خود را از دست نداده و گروهى از دانشمندان نظريه فوق را از طريق ديگر كه به نظر بسيارى از دانشمندان از دايره تئورى پا فراتر ننهاده است، تعقيب كرده اند. و اينان، «جهش» و تغييرات ناگهانى را عامل اصلى تبدل انواع و پيدايش گياهان و انواع حيوانات دانستند. و اين تغييرات بر خلاف آنچه «داروين» تصور مى كرد، تدريجى نيست، بلكه دفعى و ناگهانى است و از راه قانون توارث به اخلاف منتقل مى گردد، و گاهى تراكم اين گونه جهش ها و تغييرات ناگهانى سبب پيدايش نوع يا انواعى مى شود، اكنون كليد فهم چگونگى تكامل را بسيارى از دانشمندان همين «جهش»ها مى دانند.

«گوبينو» مؤلف كتاب «بنياد انواع» يادآور مى شود كه نظريه «جهش» چنان نبود كه «داروين» از آن غفلت داشته باشد، بلكه در بسيارى از موارد تغييرات ناگهانى موروثى را يادآور شده است، و پيدايش نژادهاى اصلى سگ ها، گربه ها، خرگوش ها و كبوتران را از همين راه توجيه كرده است، ولى چون در مغزش اين انديشه راه يافته بود كه تكامل بايد آهسته و پيوسته باشد،از اين كه اين «جهش» را در تغيير انواع، مؤثر بداند، خوددارى كرده است.

«ژوفـروا» نخستيـن كسى اسـت كـه در سال 1837 ميلادى متوجه خارق عادت ها گرديد و سى سال پس از وى يكى از  بنيانگـذاران علـم وراثت به نام «نـودن» متوجه تغييـرات ناگهـانى شد، به طورى كه ميان جانور تغيير نيافته وجانور تغيير كرده، حد وسطى موجود نيست.

ولى اين نظريه به وسيله «دووريس» دانشمند گياه شناس هلندى سر و صورتى پيدا كرده و مورد بررسى قرار گرفت. او مشاهده كرد كه بسيارى از گياهان به صورت ناگهانى، خواص غير عادى پيدا مى كنند و به صورت غير عادى درآمده و همين اوصاف را عيناً به اخلاف خود به ارث مى دهند وى نام اين گونه تغييرات را، «جهش» (موتاسيون) نام گذارد.

خواص«جهش» چيست؟

تغييرات ناگهانى كه به جانوران دست مى دهد داراى خصايص زير است:([1])

الف. پيدايش آنها ناگهانى است، نه تدريجى و حد وسطى ميان موجود اولى و تغيير يافته نيست.

ب. محيط زندگى تأثيرى در پيدايش «جهش» ندارد، زيرا «جهش» در فردى پيدا مى شود كه با هزاران  افراد در يك شرايط مساوى زندگى مى كند. بنابراين علت آن كاملاً نامعلوم و روابط آن با عامل آن روشن نيست، و با تعبير غير صحيح كاملاً تصادفى است.

ج. «جهش» مراتب مختلفى دارد، گاهى موجب تغيير رنگ مى گردد، و احياناً باعث مى شود كه عضوى (مانند چشم) از بين برود، و غالباً «جهش»ها زيان آور، و در دوران جنسى و يا پس از آن از ميان مى روند.

د. مبدأ«جهش» تغييرات ناگهانى است كه در وضع «ژن»ها و يا «كروموزم» دست مى دهد، و اين تغييرات به نسل هاى آينده منتقل مى گردد، و تا «جهش» ديگرى رخ ندهد در طول زمان، در تمام اعقاب ـ خصوصيات خود را حفظ خواهد كرد. عاملى كه تغييرات ناگهانى را در «ژن»ها پديد بياورد و يا تعادل «كروموزوم»ها را به هم بزند، براى ما مكشوف نيست، آنچه مسلم است اين است كه گاهى به وسيله اشعه «ايكس» مخفّفِ تصفيه نشده و يا جفت گيرى دو نوع مختلف دورگه، مى توان تغييراتى در آنها بوجود آورد.

خلاصه دلايل طرفداران اين فرضيه، مشاهداتى است كه دانشمندان در نقاط مختلف جهان بر آن دست يافته اند. «گوبينو» در بنياد انواع([2]) و ديگران نمونه هاى زيادى از آن را ياد كرده اند و ما به طور اختصار مواردى چند از آن را ذكر مى كنيم:

1. فقدان مو، كه در نژادهاى مخصوص سگ، گربه، موش و خرگوش ملاحظه مى شود، و چه بسا در انسان از نظر نداشتن پوشش چنين جهشى رخ داده است.

2. زيادى مو، كه در بسيارى از جانوران و انسان ديده شده است.

3. گوسفند «مرينوس» با پشم لطيفى كه دارد در سال 1828ميلادى در «موشان» ظاهر گرديده است.

4. فقدان شاخ، كه در سال 1880ميلادى در كشور «پاراگوئه» منشأ نژاد جديدى گرديد.

5. گوسفند «انگون» كه نژادى است داراى دست و پاى خيلى كوتاه و بدنى كشيده و در سال 1879ميلادى در ايالات «ماساچوست» از دو بره بدست آمده است.

6. فقدان دم كه در موش، سگ و گربه ديده شده است و ممكن است چنين جهشى در ميمون هاى آدم نما و انسان رخ داده و دم آنها از بين برده است.

7. «جهش»هاى مربوط به كوچك شدن چشم، و از بين رفتن آن كه در انواع حيوانات اهلى و وحشى ديده شده است.

8. فقدان دست و پا در پستانداران، انگشتان اضافى، و انگشتان چسبان، كه در آنها ديده شده است.

مهمترين «جهش» در مگس سركه

طرفداران اين نظريه بيشتر روى «جهش»هايى كه در اين حيوان بر اثر تربيت رخ مى دهد، تكيه مى كنند.

«مورگان» تعداد زيادى از مگس كوچكى به نام «دروز فيل» پرورش داد. اين حشره معمولاً رنگ خاكسترى  مايل به حنايى دارد. وى به «جهش»هاى گوناگونى از آن برمى خورد كه هر يك از آنها جانور را از نوع طبيعى كاملاً متمايز مى سازد.

اين «جهش»ها بيشتر در چشم و بال و تنه و پاها مشاهده مى شود، تنها از نظر رنگ چشم قريب صد «جهش» ظاهر گرديده است. برخى از نظر بال، مانند فقدان بال، كوچك بودن بال، خميده، قوسى، مجعد، مچاله بودن بال، بعضى ديگر مخصوص پاها و رنگ آنها، بزرگى و كوچكى تنه زرد يا سياه بودن آن، تمام اين «جهش»ها ارثى، ناگهانى و بدون حد وسط بوجود آمده اند و به قول نويسنده كتاب «داروينيسم» از مطالعه اين حشره، خرمنى از كشفيات ارزشمند در بيولوژى بدست آمده و باعث حل مشكلات فراوان گرديده است.

«گوبينو» در كتاب «بنياد انواع»([3])  نمونه هاى زيادى از ظهور «جهش» در گياهان، درختان و جانداران بيان كرده است كه از نظر طرز «جهش» با آنچه گفته شد، فرقى ندارد.

علل پيدايش «جهش»

پيش از آن كه ما نظر خود را درباره مشاهدات مزبور شرح دهيم، بهتر است مجهول و نامعلوم بودن علل «جهش» را از زبان طرفداران اين فرضيه بشنويم.

آنچه امروز مسلم است اين است كه صفات والدين از راه سلول هاى نطفه «اسپرماتوزوئيد ـ اوول» به اولاد انتقال مى يابد. در سلول هاى نطفه مهم ترين بخش انتقال دهنده ، هسته است، «كروموزوم»هاى درون هسته كه از اجتماع واحدهاى ارثى يا «ژن»(عامل ارثى) تشكيل يافته اند در واقع، مقر اختصاصات ارثى به حساب مى آيند.

ماهيت، «ژن»ها معلوم نيست ولى قدر مسلم آن است اين ذرات بسيار خرد، مواد غذايى را جذب مى كنند، هنگامى كه سلولى دو قسمت مى شود هر يك از آنها نيز به دو قسمت تقسيم مى گردند.

اگر كمترين تغيير شيميايى يا غير آن، به يك يا چند «ژن» دست دهد، آن تغيير صورت به شكل يك تغيير جسمانى، جزئى يا كلى بروز مى كند، ولى هنوز نتوانسته اند بين عاملى كه تغيير ايجاد مى كند، و جهشى كه حاصل مى شود، رابطه اى بيابند.

فقط نتيجه آزمايش ها اين است كه مصنوعاً مى توان با اشعه «ايكس» «جهش»هايى را در جانوران به وجود آورد، چنان كه «ليتل» در سال 1924 ميلادى يك عده موش را از ناحيه پشت تحت تأثير اشعه(عليه السَّلام) خفيف، قرار داد و  در نسل هاى سوم، «جهش»هايى در ناحيه چشم و پاى آن ها ملاحظه كرد.

و يكى از عوامل «جهش»، جفت كردن دو نوع متمايز است و جانور متولد از آن ها دو رگه و گاهى با «جهش» همراه است.([4])

اين بود خلاصه اين نظريه كه اكنون تكيه گاه طرفداران فرضيه «تكامل انواع» است ولى با آن همه دست و پايى كه براى تحكيم پايه هاى آن زده اند، هنوز فرضيه اى بيش نيست و با اشكالات زيادى روبرو است، به طورى كه طرفداران دو آتشه فرضيه با كمال صراحت درباره اثبات آن اظهار عجز و ناتوانى كرده اند كه اينك از نظر خوانندگان گرامى مى گذرد.

اين «جهش»ها عموماً تحول سطحى است

«جهش»هايى كه  در گياهان و جانوران ديده شده است، مانند گاو بى شاخ، گاو سيزده انگشتى، مرغ بى دم، مرغ هايى كه در اطراف گردنشان مو ندارند و... كه بيشتر آنها را مؤلف «بنياد انواع» در صفحات 79 و 88 نقل كرده و ما هم نمونه هايى از آن را به نظر رسانديم، يك «جهش» سطحى است، كه هرگز مورد گفتگو نيست و تغييرات جزئى در تمام جانداران  براى عموم مشهود است، آنچه مورد بحث و بررسى ما است، «جهش» عمقى و تكامل واقعى است، كه بتواند فاصله انسان و «ميمون» را پر كند، و تاكنون چنين «جهش» ديده نشده است.

اينك بد نيست عين عبارت «گوبينو» را ذكر كنيم. با اين كه او از طرفداران نظريه تكامل است، به اين حقيقت تلخ اعتراف كرده است:

«در تكامل جهان جاندار، دو مرحله را كه اهميت و درجه صحت آن ها تفاوت مى كند، بايد از هم جدا كرد».

در گذشته تكاملى سطحى بود، كه اكنون هم هست و آن عبارت است از تغاير نژادها و انواع اين تكامل را «لابه» با اندكى تحقير «تكامل كوچك» ناميده است...».

از سوى ديگر، تكاملى عمقى يافت مى شود كه جنس ها، خانواده ها، دسته ها، رده ها، و شاخه ها را از هم جدا مى كند. اين تكامل كاملاً به گذشته تعلق دارد، و بر پايه هيچ دليل مستقيمى استوار نيست...».

هنگامى كه  بنياد احتمالى ذو حياتين، پرندگان، پستانداران، جوندگان و يا ميمون هاى ابتدايى را در نظر مى گيريم، تفسير فلسفه تحول بسيار به فرض و حدس نزديك مى شود...».

درباره تغاير «اسفنجيان»، «مرجانيان»،  «خارداران دريايى»، «نرم تنان»، «كرم ها»، «سخت پوستان» و حتى «مهره داران» و غيره، بايد گفت كه بنياد اين تغاير در تاريكى ازمنه، نهفته است و كسى تاكنون بر آن آگاه نشده است. و هم چنين درباره روابط احتمالى طبقه حيوان و طبقه نبات، باز بايد اعتراف كرد كه نادانى ما در اين مورد كاملاً مطلق است...».

غير از تأثير احتمالى «جهش»هاى بزرگ درباره مواردى كه قبلاً نشان داديم از عواملى كه اين تغاير ابتدايى را به وجود آورده، هيچ اطلاعى نداريم، هر كوششى كه براى توجيه اين مسأله به كار رود به اشكالاتى برمى خورد كه ذكر آن ها ضرورى است».

دقت بفرماييد:

«شايد توجه شده باشد، «جهش»ها كه يگانه عامل تكاملى شناخته شده اند، تقريباً هميشه به نمودهاى بازگشت، يا تكرار بستگى دارند. اين «جهش»ها بال هاى بريده، بازمانده و شكسته، پديد مى آورند. رگه هاى بال يا موها را از ميان مى برند، و چشم ها را به درجات مختلف بى رنگ مى كنند، و پاره اى از آن ها نابودى دم و دندان و پشم و چشم ها و غيره را به همراه مى آورند. «جهش»هاى ديگر موها را مجعد و يا بال را پرپر مى كنند، باعث فراوانى بند انگشتان و دندان ها مى گردند، ولى هيچ يك از آن ها عضو تازه پديد نياورده اند».

بنابراين نظريه تحول، هرگز با اين اصول و اسلوب، با اين تجربه ها و آزمايش ها و... ثابت نمى گردد و ابراز رأى قاطع، با اين مشاهدات كه عموماً ناقص و سطحى است دور از انصاف است.

فرضيه اى كه هنوز مقدمات آن حدسى و بلكه مبهم و نامعلوم است، چطور مى تواند  ارزش قطعى و فلسفى پيدا كند، هنوز اين فرضيه نتوانسته است عاملى را كه «جهش» را در يك فرد از ميان هزاران فرد به وجود مى آورد، بشناسد، و به قول خودشان از «رازهاى نهفته است» با اين همه چطور مى تواند يك ارزش كلى و علمى در «بنياد انواع» پديد آورد.

مؤلف كتاب «داروينيسم» پس از آن كه عين اين مطالب را كه از «گوبينو» نقل مى كند، يادآور مى شود: «كليه نظرهايى كه تاكنون اظهار شد، گرچه هر يك قسمتى از حقيقت تبدل انواع را روشن مى سازد، معهذا، براى حل اين مسأله ناكافى است. زيرا مثلاً «جهش»ها كه يكى از مهم ترين طريق وقوع تكامل به حساب مى آيند، نيز براى آن نارسا مى باشد، «جهش» ممكن است عضوى را كوچك كرده، از بين ببرد، يا بزرگ كرده و تغيير صورت بدهد، ولى تاكنون «جهش» كه با پيدايش يك عضو جديد همراه باشد، ديده نشده است.([5])

فرضيه «موتاسيون» با ابهام همه جانبه روبرو است

نظريه اى كه  با آن تلاش ها، نتواند پيدايش يك عضو جديد را (گرچه تا حال به طور قطع ديده نشده است) بر اساس علمى بيان كند و با صداى رسا عجز و ناتوانى خود را به گوش جوامع علمى برساند، چطور مى تواند اساس يك مسأله فلسفى «تبدل انواع» واقع شود. طرفداران فرضيه «جهش» هنگامى كه درباره علل پيدايش «جهش» بحث مى كنند، صريحاً مى گويند كه علل «جهش» براى ما پوشيده است. هنوز طرفداران نظريه نتوانسته اند ميان عاملى كه تغيير ايجاد مى كند، و جهشى كه حاصل مى شود، رابطه اى بيابند و به قول مؤلف «داروينيسم»([6]) نه فقط در «موتاسيونيسم» بلكه در هيچ يك از نظريه هايى كه تاكنون اظهار شده، طرز به وجود  آمدن يك عضو جديد، بر اساس علمى بيان نگرديده است.

«گوبينو» مى گويد: اگر از فهم پيدايش يك عضو جديد عاجزيم، فهم اين كه چگونه يك ساختمان جديد بوجود آمده است، آن هم بسيار دشوار است.([7])

بنابراين تا مسأله عاملى كه در «ژن»ها تأثير مى كند، و تغييراتى پديد مى آورد، براى ما روشن نباشد و تا ماهيت «ژن»ها به طور قطع معلوم نگردد، و بالنتيجه امكان پيدايش يك عضو روى اساس علمى واضح نشود، مسأله « تبدل  انواع» برپايه «جهش»، فرضيه اى بيش نخواهد بود.

يك بن بست ديگر در فرضيه «موتاسيون»

در اين كه«جهش» غالباً زيان آور و يا بى تفاوت است سخنى نيست([8]) ولى در صورتى مفيد واقع مى گردد كه دنبال «جهش» سازش رخ دهد.

اينك برخى از «جهش»هاى مضر و مفيد را از دريچه افكار «موتاسيونيست»ها مورد بررسى قرار مى دهيم:

1. اگر جهشى بال هاى يك حشره را از بين ببرد، اگر مورد «جهش» پروانه باشد اين «جهش» با از بين رفتن آن مساوى است، و اگر به يك حشره اى دست دهد، كه مى تواند زير سنگ ها زندگى كند، درباره او تأثيرى ندارد. و اگر به حشرات بالدار ساكن جزائرى كه در آن جا، باد شديد مىوزد، رخ دهد، مفيد خواهد بود، زيرا عدم پرواز در هوا مانع از اين مى شود، كه باد شديد آن ها را به دريا بريزد.

2. فقدان چشم در پرنده مضر است و با مرگ او برابر است ولى نسبت به حيواناتى كه در اعماق دريياها و درون غارها بسر مى برند، مؤثر نيست.

3. فقدان دست و پا در جانورى كه بايد به دنبال طعمه بدود، مضر است، ولى در جانورى كه بدن درازى دارد و مى تواند بخزد، مؤثر نيست.

ولى گفتگو اينجاست، اگر فرض كنيم، كه جهشى در ناحيه پيدايش عضوى رخ داد، يعنى حشره اى مثلاً بالدار شد، آيا همين «جهش» كمك به تكامل آن مى كند، و مى تواند به مجرد بال پيدا كردن در هوا بپرد، يا اين كه شرايط ديگرى مانند وزن بدن و سنگينى مخصوص و شكل آن و... لازم دارد؟ اينجاست كه «موتاسيون» با بن بست مخصوصى روبرو مى شود، و نمى تواند تبدل انواع و تكامل آن را از اين طريق توجيه كند، و تمام انواع جانداران را به يك واحد يا واحدهاى «جهش» يافته برگرداند، زيرا تا ساير قسمت هاى بدن با اين جهش همراهى نكنند،هرگز اين «جهش» درباره او مفيد واقع نخواهد بود، مگر اين كه همراه اين «جهش»، «جهش»هاى متعددى در ساير قسمت هاى آن رخ دهد. خلاصه «جهش» نمى تواند پيدايش ساختمان عمومى بدن جانداران و همآهنگى مخصوصى را كه از نظر عمل، ميان اعضاى مختلف بدن لازم است، توجيه كند.

اتفاقاً هواداران اين نظريه به اين بن بست توجه پيدا كرده و مؤلف «داروينيسم» به طور مكرر اين نكته را يادآورى كرده و مى گويد:([9])

«نبايد از نظر دور داشت كه اگر چه با «موتاسيونيسم» مى توان وضع مخصوص بعضى جانوران و گياهان را توجيه نمود، ولى هنوز نمى توان با آن، پيدايش ساختمان عمومى بدن جانداران و همآهنگى مخصوصى را كه از نظر عمل بين اعضاى مختلف وجود دارد، بيان كرد».

در جاى ديگر مى گويد: «يك عضو جديد، با ارتباط دقيق و هم آهنگى عجيبى كه اعضاى بدن هر جاندارى با هم دارند، چگونه مى تواند با پيدايش و انطباق «جهش»هاى تصادفى هم آهنگ، و با تغيير «موتاسيونيسم»، جاندار تحت تأثير شرايط محيط زندگى به وجود آيد؟

«گوبينو» در بنياد انواع، صفحه134 مى نويسد:

«جهش»ها، زاده تصادف مى باشند، ولى چگونه مى توان از يك سلسله تصادف، عضوى جديد به دست آورد كه با روابط بى شمارى كه كار اين عضو لازم دارد، هم آهنگ باشد. خوب است ساختمان يك چشم را در نظر بگيريم، آيا بر اثر تصادف است كه مغز، حفره بصرى پديد آورده، و پوست بر اثر تماس با آن، به صورت زجاجيه درآمده است؟».

آيا تصادف رشته ياخته هاى عضلانى را گرد آورده، و آن ها را در نقاطى مساعد به استخوان چسبانده، وعضلات محرك حلقه چشم را ساخته است؟ آيا بر اثر تصادف است كه رشته هاى بى شمار عصبى كه از لاى بافت هاى جنينى مى گذرند براى عصبى كردن عضلات و اعضاى چشم، اين راه را پيموده اند؟ آيا بر اثر تصادف است كه ياخته هايى كه اين رشته هاى عصبى از آن ها بيرون مى آيند، حركات مفصلى و پيچيده و فراوان به خود گرفته اند، تا اعمال انعكاسى را مانند انقباض و انبساط قرنيه، حركت هم آهنگ دو چشم، اندازه گيرى زجاجيه، به هم خوردن پلك ها، ريزش اشك كه وجود آن ها اجبارى است، ميسر كنند؟ آيا بر اثر تصادف است كه يك شبكيه و يك صلبيه و پلك ها و مژه ها مجراى حلق و چشم ساخته شده اند؟ اين تصادف واقعاً عجيب و الهى است. تفسيرى كه فلسفه «جهش» بدان مى گردد در اين جا با امرى محال روبرو مى شود.

در جريان همين كار است كه طبيعت آن معلوم نيست براى آن كه عضوى جديد در شكل قديم مندرج شود، يا موجود جاندار كه مطابق طرحى بى سابقه ساخته شده، بتواند به وجود آيد، انجام مى گيرد. از اين گونه تغييرات ما هيچ شاهدى نداريم و تصور آن ها براى ما محال است. از اين حيث مراحل بزرگ تكامل از ديده عقل و علم ما كاملاً نهفته مى ماند.

به راستى توجيه و تفسير اسرارى كه در موجودات زمينى اعم از آبى و خاكى نهفته است، از طريق «جهش» كه مستلزم تصادف هاى بى شمار و نامتناهى طبيعت است كه بتواند يك عنصرى را به ميليون ها نژاد، نباتى و حيوانى، به صورت هاى مختلف، و سازمان هاى گوناگون درآورد، كمتر از اين نيست كه جهان آفرينش را به دست تصادف سپرده و بگوييم كه تصادف هاى بى شمارى، سراسر جهان خلقت را پديد آورده است و هرگز عقل و خرد زير بار چنين گفتارى نمى رود.

احتمال بقاى «جهش»

«ت.هـ.مرگان» در 1919ميلادى هنگامى كه مگس هاى كوچك سركه (دروزفيل) را به مقدار فراوان پرورش داد، روى هم رفته بيش از 400«جهش» بوجود آمد كه ناگهانى و بدون هيچ نظم و ترتيبى اعضاى مختلف (بال ها، حلقه هاى بدن، حلقه و شكل زير شكم، پشم، شكل و رنگ چشم ها) با خصوصيات وظايف الاعضاء(قد، قابليت حيات، بارورى) را تغيير داد. «مرگان» و همكاران وى با چشم خود شاهد نمو و تكامل بودند.

در اين هنگام «موتاسيونيست»ها با يك بن بست ديگرى روبرو شدند، زيرا اگر به همان اندازه كه در هنگام پرورش جانداران، «جهش» حاصل مى گردد، در طبيعت نيز «جهش» وجود دارد، پس چرا تعداد «جهش» يافته در طبيعت  كم و بسيار نادر است؟

هواداران فرضيه، در اين جا فصل جديدى به روى خود باز كرده روى محاسباتى علل عدم بقاى «جهش»ها را در طبيعت چنين توضيح مى دهند:

«بايد دانست كه يكى از مهمترين موانع «جهش»هاى طبيعى، جفت گيرى آنها با افراد عادى و «جهش» نيافته از همان نوع است، زيرا بيشتر «جهش»ها از صفات مغلوب مى باشند و در نتيجه بر اثر مخلوط شدن با نوع نخستين از بين مى روند».

چند هزار «موش» سفيد(داراى «جهش» سفيدى) را در جزيره كوچك غير مسكونى نزديك «نيويورك» رها مى كنند، پس از مدتى با قرار دادن تله هاى فراوان به شكار «موش»هاى جزيره مى پردازند و ملاحظه مى كنند كه آنچه «موش» به تله مى افتد از نوع اصلى ساكن جزيره بوده و موش هاى سفيد، بر اثر جفت گيرى با نوع اصلى از بين رفته اند.

پس اوّلين شرط بقاى هر جهشى، جدا ماندن جانور «جهش» يافته از افراد نوع اصلى است، تا نتوانند با آن ها آميزش كنند و جدا ماندن آن ها، ممكن است از يكى از سه راه زير صورت گيرد:

1. در وهله اوّل ممكن است جغرافيايى باشد. سلسله كوه ها مى توانند دره ها را از هم جدا كنند و براى بعضى از موجودات زنده موانعى غير قابل عبور پديد آورند.

يكى از موارد بسيار واضح، جدايى جزيره است، بال بسيارى از حشراتى كه در جزائر زندگى مى كنند، كوچك يا تقريباً ناپايدار است. «مارمولك» معمولى در جزائر «ماله» در هر جزيره اى وضع ساختمانى مخصوص پيدا كرده است.

غارهايى كه موجودات زنده بر اثر واكنش وظائف الاعضائى خود (ميل به تاريكى و رطوبت) در آن ها مسكن گزيده اند، هر كدام حيوانات مخصوص دارند.

2. جدايى ممكن است مربوط به خوى و اخلاق باشد ممكن است افراد، به علت اختلاف مسكن و اخلاق و دوره توليد خود، نتوانند با هم جفت گيرى كنند.

اختلاف در زمان و مكان و توليد مثل، موجد جدايى مطلق مى باشد، مانند آن كه «قورباغه سبز» از اول تا 20مه (ارديبهشت) تخم مى گذارد، در صورتى كه نوع ديگر «قورباغه» در پايان ماه مه جفت گيرى مى كند و در ژوئن(خرداد) تخم مى ريزد.

3. جدايى ممكن است تناسلى باشد. ممكن است جاذبه جنسى ميان نوع و «جهش» وجود نداشته باشد، در مواردى ديگر يك «جهش» جديد با تغيير دستگاه تناسلى مى تواند نژادى را كه قبلاً وجود داشته از نوع خود جدا كند، حتى هنگامى كه امكان جفت گيرى هست پاره اى از «جهش»ها تعادل «كروموزوم» را برهم مى زنند. يا مانع بالا روى مى شوند و يا نسل دو رگه را كه پديد مى آيد، عقيم مى كنند(مانند قاطر).

خلاصه چون غالب جهش ها از بين رفتنى است وعده بسيار معدودى قابل دوام است و به علاوه عوامل مختلفى نظير جدا ماندن و غيره بايد با يكديگر جور بيايند، تا جانور «جهش» يافته شانس زنده ماندن داشته باشد، از اين جهت «جهش»ها كمتر در طبيعت باقى مى مانند، و اگر چنين نبود تنوع جانوران و گياهان بى حساب مى شد و به تعداد آنها نوع موجود مى گرديد.([10])

با اين كه بحث  پيرامون اين قسمت از هدف ما بيرون است، مع الوصف ـ براى اين كه خوانندگان واقف شوند كه تحول انواع بر پايه «جهش»، يك فرضيه سرتاپا ابهام بيش نيست، جمله هاى فوق را در احتمالات بقاى «جهش» يادآور شديم و ناگفته پيدا است كه تمام اين ها سراسر حدس و گمان است و يك چنين جدايى و انقطاع عادتاً امكان ندارد. چنان كه «گوبينو» در بنياد انواع$ ($صفحه 75) مى نويسد:«نسبت يك حيوان جهنده با افرادى كه «جهش» در آن ها رخ نداده است، نسبت يك به ده هزار است. يعنى در هر ده هزار يك فرد به چنين پرشى موفق مى گردد. بنابراين  جدا كردن زندگى اين فرد آن هم با آن خصوصيات بسيار مشكل و عادتاً محال به نظر مى رسد.

از سوى ديگر توجيه تكامل انواع بى شمار روى زمين از طريق «جهش» با اين طرز جدايى احتياج به طول زمان  عجيبى دارد، كه چنين عمرى براى زمين قطعى نشده است.

فرضيه «جهش» با اين همه بن بست ها، چطور مى تواند هنرنمايى كند و بيش از يك فرضيه ارزش پيدا كند؟!

اگر سلسله حيوانات به واسطه «جهش» به يكديگر تحول يافته اند، چطور تاكنون نمونه هايى از اين «جهش»هاى عميق و تبديل كننده، در نسل ها و دسته ها و تيره ها ديده نشده است؟ از زمان پيدايش موضوع تحول انواع تاكنون (1745ـ 1924ميلادى) 228سال مى گذرد، اقلاً يك نوبت در پرورشگاه ها و آزمايشگاه ها يك «سگ» براى نمونه به «شغال» تبديل نشده است. همچنين در باغ وحش ها و جنگل ها يكى از «بوزينگان» و «اوران گوتان»ها با «جهش» تبديل به انسان نشده اند. تحول در اين فرضيه مانند تحول در مكتب «داروين» نيست كه تدريجى و با مرور زمان صورت بگيرد.

***

امروز مسأله تحول را از طريق تشريح تطبيقى و ديرينه شناسى و جنين شناسى مورد بررسى قرار داده اند و از اين جهات دلايلى براى تكامل و تحول انواع اقامه كرده اند. از اين نظر ما فصلى براى بررسى شواهد و قرائنى كه از راه اين علوم به دست آورده اند، باز مى كنيم.

قرائن و شواهدى بر تطور انواع

1. تشريح تطبيقى

2. جنين شناسى

3. ديرينه شناسى

اينك هر يك از اين قرائن را به طور اجمال مورد بررسى قرار مى دهيم:

پيروان فرضيه تكامل، از سه راه ديگر فرضيه تحول انواع را تعقيب كرده و از اين طريق يك سلسله قرائن و شواهدى گرد آورده اند كه ريشه تمام جانداران يكى بوده، سپس تحت عواملى به صورت ها و انواعى درآمده اند. يكى از اين طرق، «تشريح تطبيقى» است.

1. تشريح تطبيقى

تشريح تطبيقى، علمى است كه از ساختمان تشريحى هر عضو حياتى و تغييرات آن در اقسام گياهان يا حيوانات گفتگو مى كند.

هر عضو حياتى در اقسام حيوانات و يا گياهان شكل ها و صورت هاى گوناگونى پيدا مى كند. امّا اگر از نظر تشريح تطبيقى  در آنها مطالعه اى به عمل آيد معلوم مى شود كه اساس ساختمان در همه آن صور، يكى است و همه آن شكل هاى ظاهراً مختلف، بر اساس مشترك براى انجام يك عمل و يا اعمال حياتى آماده مى باشند. مثلاً دست انسان، و بال پرندگان ظاهراً اختلاف زياد دارند، يكى براى گرفتن، و ديگرى براى پرواز به كار مى رود، اگر از نظر تشريح تطبيقى مطالعه اى در اين دو عضو بكنيم، خواهيم ديد تعداد استخوان هاى اصلى، مفصل ميان استخوان ها،  رابط با استخوان هاى مجاور، قطعـات استخـوان هاى بـازو، ساعد، و پنجه و غيـره در دو عضـو مزبـور يكى است، منتهـى تناسب و سـازش با محيـط هاى مختلـف، و يا آمادگى براى اعمال متفاوت، كه به عهده اين دو عضو است، اختلاف شكل را، در دست انسان و بال پرنده پديد آورده است.

ساختمـان اصلـى دسـت هاى «اسـب» و «گـوسفند» (دو پـاى جلو) هم همين طور است به جاى هر قطعه استخوان كه در شانه، بازو، ساعد، دست و مچ انسـان و پرنـده موجـود است، قطعـه اى در دسـت هاى اين چـارپايان نيز وجود دارد، امّا به كار رفتن دست ها، به جاى پا و آمـادگى براى راه رفتـن روى ناخـن ها،  سم ها، دست ها را به صورت و شكلى كه در اين چارپايان وجود دارد، درآورده است.

همچنين  است همه مهره داران كه به ظاهر اختلاف زيادى ميان آنها است، از نظر تشريح تطبيقى، فرق اساسى در آنها موجود نيست([11]) و همچنين....

ولى بايد توجه كرد كه اين گونه تشابه هرگز گواه بر خويشاوندى انسان با ساير جانوران، و همچنين اشتقاق بقيه جانوران با يكديگر نيست.

چه مانعى دارد طراح آفرينش، موجودات و انواع مشابهى را خلق نمايد و در پديد آوردن آنها، راه اشتقاق و تكامل را پيش نگيرد؟

چه مانعى دارد كه خالق جهان و پديد آورنده موجودات و جانداران، به طور ابداع و بى سابقه دو موجود مشابه هم را به وجود آورد، و هيچ كدام فرع ديگرى نگردد؟

و به  قول «لوئى كاسيس» دانشمند آمريكايى، اين گونه مدارك، دليل تحقق پذيرفتن طرح خلقت است، و طرح خلقت به منزله يك بناى عظيمى است كه مصالح ساختمانى آن ثابت است، منتها براى تشكيل يافتن اين همه جانوران متنوع، فقط در ظواهر آن ها، آرايش هاى گوناگونى داده شده است.

2. جنين شناسى تطبيقى

دومين قرينه براى اثبات تحول انواع، موضوع «جنين شناسى تطبيقى» است.

مقصود از جنين شناسى، دانستن صفات طبيعى جنين حيوانات و تغيير آن، در مراحل مختلف رويانى آن ها است. و منظور از جنين شناسى تطبيقى  مقايسه و مطابقه صفات و احوال جنين در انواع متفاوت جانوران مى باشد.

ناگفته پيداست كه صفات جنينى هر حيوان، معرف صفات طبيعى  نياكان آن نيز مى باشد.

نتيجه اى كه از مطالعه دقيق در تغيير احوال جنين به دست آمده است بروز صفات طبيعى نسل در احوال جنين حيوانات عالى، مى باشد. از اين كه در احوال جنين هر نوع از حيوانات، اغلب، صفات طبيعى خاصى بروز مى كند كه  در افراد كامل اندام نوع منظور، موجود نيست، مى توان نتيجه گرفت كه صفات موقتى در جنين هر نوع از حيوانات، مشخصات طبيعى قطعى انواع ديگرى از جانوران ساده ترى است كه از نظر طبقه بندى طبيعى پايين تر و مقدم تر از نوع منظور است.

مثلاً هيچ حيوان يا گياهى وجود ندارد كه در احوال رويانى، مشخصات طبيعى موجودات عالى تر از خود را داشته باشد، مثلاً هيچ ديده نشده كه در نمو جنين ذوحياتين، قلب چهار حفره اى، آن طورى كه در پرندگان و پستانداران وجود دارد، پيدا شود و يا در كامل ترين مراحل نمو جنين پستانداران، چين خوردگى هاى سطح دماغ شبيه به آنچه در انسان است، ظاهر شود.

امّا عكس آن فراوان ديده مى شود، چه در جنين، نوعى از اعضا و صفات ديگر ديده مى شود كه از نظر طبقه بندى مربوط به طبقات پايين است و از اين جا مى توان نتيجه گرفت: احوال جنين هر نوع از موجودات، مظاهرى از صفات طبيعى اجدادى آن ها است. و نمو جنين هر فرد، معرف نمو نسلى و تكاملى آن فرد است.([12])

ولى بايد توجه داشت كه هرگاه بروز صفات و مشخصات نسل ها و اجداد پيشين در حالت جنينى، دليل بر اشتقاق و تحول نوع فعلى، از انواع پيشين است، در اين صورت بايد بروز صفات نوع عالى در جنين نوع سافل، دليل بر عكس آن نيز باشد، زيرا چه بسا صفات نوع تكامل يافته در جنين نوع تكامل نيافته، ديده مى شود.

طرفداران فرضيه تحول، پستانداران زمينى را، تكامل يافته حيوانات دريايى مى دانند، در صورتى كه در تكامل جنين «بالن»ها ا ز «نهنگ»ها، صفاتى ديده مى شود، مانند روييدن مو و دندان كه از صفات و حالات پستانداران خشكى است كه از نظر طبقه بندى در مرحله بعدى قرار گرفته اند.

گذشته از اين، يك چنين بررسى اگر چه تا حدى انسان را به حد ظن و گمان مى رساند ولى هرگز فرضيه اى را كه بر چنين اساس استوار است نمى توان قطعى شمرد و در رديف قوانين علمى قرار دارد.

و به قول «گوبينو» هيچ يك از دلايلى كه از تشريح تطبيقى و جنين شناسى به دست آمده، براى فرضيه تحول، ارزش يك دليل مستقيم را ندارد.([13])

3. شواهدى از «فسيل شناسى» و «ديرينه شناسى»

«فسيل شناسى» علمى است كه از انواع موجودات زنده گذشته و تغييراتى كه در ادوار متوالى يافته اند، بحث مى كند، اين مطالعه و بررسى از مرحله بقايا و اثر موجودات زنده كه در سنگ هاى طبقات زمين محفوظ مانده است، صورت گرفته و مى گيرد.

در جاهايى كه طبقات زمين و يا قسمتى از آنها بر وضع منظم و متوالى قرار دارند و همچنين در اماكنى كه با روش هاى خاص زمين شناسى، ترتيب تشكيل طبقات و حدوث آنها نسبت به يكديگر تعيين گرديده، دريافته اند كه طبقات قديمى تر، داراى اثر موجودات ساده تر و لايه هاى نوتر، حاوى موجودات كامل تر يعنى پر عضوتر است و به علاوه در قشرهاى جديد، تنوع جانداران فسيلى بيشتر است.

نتيجه «ديرينه شناسى»، اين است كه حيوانات و يا گياهانى كه اعضا ساده تر و محدودتر داشته باشند، پيدايش آنها قديمى تر است و به همين جهت است كه طبقات رسوبى ديرين زمين، ابتدايى ترين آثار حياتى از قبيل تك سلول ها و يا چند سلول هاى ساده را دربردارند و لايه هاى جديد، موجودات پر اندام و ضمناً متنوع تر را دارا مى باشند.([14])

اين قرائن نيز كافى نيست

زيرا كه به گواهى طرفداران  تئورى تكامل، مدارك «ديرينه شناسى» كاملاً ناقص است و تمام طبقات زمين، با مخفى بودن در اعماق پوسته جامد زمين و يا مستور بودن در زير دريا، در دسترس مطالعه نيست. از اين نظر، اين قرائن نمى تواند پايه يك نظريه علمى قاطع و صد در صد صحيح باشد.

درست است كه بررسى هاى ناقص «ديرينه شناسى»، حاكى از وجود تحول در گياه و جاندار است، ولى همين بررسى ها درباره انسان بر خلاف آن گواهى مى دهد. زيرا: طبق گزارش «لاريت» جمجمه شناس معروف، كهن ترين بقاياى انسان ها، همان ها است كه در غارهاى «اتجيس» و «مندرال» بدست آمده است و يگانه فرقى كه ميان آنها و انسان كنونى وجود دارد، همان برآمدگى خفيفى است كه در اطراف چشم هاى آنها ديده مى شود.

اكنون هزاران سال از دوران اين بقايا مى گذرد و كوچكترين تحول در آفرينش انسان رخ نداده است.

گذشته از اين با كشف جمجمه مربوط به 2ميليون  سال پيش در آفريقا، نظريه «داروين» مبنى بر اين كه جد بشر امروز «ميمون» بوده، به نحو قاطعى رد شده است. بر اساس اين كشف، جد بشر و «ميمون» از يكديگر مجزا بوده و بشرِ يك ميليون سال پيش مانند امروز، راست مى رفته و داراى جمجمه كاملاً مجزّا از «ميمون» بوده است.

توضيح اين كه : دكتر «بوئيس لى كى» و همسرش قريب سى سال براى يافتن فسيل هاى بشر ماقبل تاريخ در شرق آفريقا (همان جايى كه «داروين» حدس زده بود، احتمالاً زادگاه و محل زندگى بشر نخستين باشد) مشغول كاوش بوده و در آن جهنم سوزان به سر مى بردند.

گرچه پس از پيدايش چند جمجمه انسان مربوط به 300 هزار سال قبل از تاريخ در «پكن» بعضى طبيعى دان ها و باستان شناسان معتقد بودند كه بشر نخستين در «جاوه» و «چين» زندگى مى كرده، آن ها اين موجودات را كه تقريباً شبيه انسان بودند «پكينگ من»([15]) ناميده اند.

ولى در روز جمعه هفتم ژوييه 1959هنگامى كه دكتر «لوئيس لى كى» و همسرش در دره «اولدوى گوچ»، در شرق آفريقا، مشغول كاوش و تحقيق بودند، ناگهان چشم همسرش به استخوانى كه كاملاً شبيه جمجمه يك انسان بود، افتاد، با دقت و به آرامى خاك هاى اطراف جمجمه را تراشيدند و سپس آن را از دل خاك بيرون كشيدند. آنها از شادى در پوست خود نمى گنجيدند و به راستى پيروزى بزرگى را به دست آورده بودند. دكتر «لى كى» قريب يك سال روى جمجمه فرسوده و استخوان ريزه هايى كه طى سه روز كاوش متوالى، يافته بودند، كار مى كرد تا تركيب استخوان بندى جمجمه تكميل شده و براى آزمايش آماده گشت.

آنها براى اكتشاف خود، نام «زينج آنتروپس» را كه به معنى «انسان آفريقا» مى باشد انتخاب كردند([16])نتيجه شگفت انگيز مطالعات دكتر «لى كى» و همسرش اين بود كه صاحب جمجمه مزبور در حدود 2ميليون سال قبل يعنى تقريباً  يك ميليون و نيم سال قبل از مردمان «پكن» زندگى مى كرده و بر خلاف تئورى هاى بعضى از دانشمندان ، پوزه اى شبيه به «ميمون» نداشته، بلكه صورت آنها پهن و سطح چانه شان مستطيل شكل و برجسته بوده است.

آنها داراى پيشانى پهن و شيب دار و مغزدانى بزرگتر از ما  بوده اند.

دكتر «لى كى» و همسرش دريافتند كه «زينج»ها ابداً مثل «ميمون» نبوده اند بلكه انسانى بوده اند با مشخصاتى تقريباً مثل ما. آنها ايستاده راه مى رفتند، سرشان را بالا نگه مى داشتند و از شكل ستون فقراتى كه بعدها پيدا شده، ثابت گرديد كه تركيب ساختمان بدن آنها با «ميمون» كاملاً  فرق داشته حتى سقف دهان آنها كاملاً شبيه به انسان بود و سى و دو دندان به طور منظم و گرد، در جاى خود قرار داشت در حالى كه تعداد دندان و تركيب آرواره «ميمون»ها شباهتى به دندان «سگ» و اين گونه حيوانات داشت.

در كاوش هاى بعدى اين دو دانشمند، توانستند دو استخوان ساق را پيدا كنند كه نشان مى داد«زينج»ها ساق هاى قوى، كوتاه و پر عضله اى داشتند و براى زنده ماندن در مقابل حيوانات خطرناك و غول پيكر آن روز، ابتدا از هوش و سپس از قدرت خود حداكثر استفاده را مى بردند. البته هيچ مدركى وجود ندارد كه تاريخى را معين كند كه در آن تاريخ بشر به صورت يك انسان كامل درآمده است و انقلاب تغيير شكل او هم چنان براى همه مبهم و پيچيده است و دانشمندان مزبور سپس استفاده كردند كه ، نكته اى كه شبهه اى در آن وجود ندارد اين است كه بشر و «ميمون» از ابتداى پيدايش به دو دسته تقسيم شده اند، دسته اى به شكل انسان و دسته ديگر به شكل «ميمون» به وجود آمده اند.([17])([18])

--------------------------------------------------------------------------------

[1] . «بنياد انواع»، صفحه 75ـ 76.

[2] . بنياد انواع، صفحات 79 و 88.

[3] . بنياد انواع، صفحات 79 و 88.

[4] . «داروينيسم» صفحه 210ـ 211.

[5] . «داروينيسم» فصل مجهولات نظريه تبدل انواع، صفحه 231.

[6] . «داروينيسم» صفحه 235، چاپ سوم.

[7] . «بنياد انواع»، صفحه 135.

[8] . «بنياد انواع»، صفحات126ـ 131 در اين باره مشروحاً بحث كرده است.

[9] . «داروينيسم» صفحات 221و 232 چاپ سوم.

[10] . «بنياد انواع» صفحات96ـ 99 و «داروينيسم» صفحات 212ـ 215.

[11] . تلخيص از كتاب «خلقت انسان» نوشته دكتر«يداللّه سحابى» صفحه 20ـ 19.

[12] . تلخيص از كتاب «خلقت انسان» صفحه 67 به بعد.

[13] . «بنياد انواع» صفحه 53.

[14] . كليه طبقات فسيل دار زمين را به چهار دوران تقسيم كرده اند: طويل ترين اين ادوار عهد اول است كه قريب سيصد ميليون سال و كوتاهترين آنها، دوران چهارم مى باشد كه در حدود يك ميليون سال طول كشيده است.

[15] . Pekingman

[16] . «زينج» يا «زنج» يك واژه عربى است كه عرب ها به «شرق آفريقا» اطلاق مى كردند و «آنتروپس» واژه اى است يونانى به معنى «انسان».

[17] . تلخيص از مجله دانشمند، شماره ارديبهشت ماه 1343.

[18] مسائل جدید کلامی، آیت الله سبحانی، ص 725.