فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
داروینیسم
داروینیسم در ادوار گذشته
داروینیسم در ادوار گذشته

دير زمانى است كه مسأله تحول و تكامل انواع در جوامع علمى مورد بحث و نقادى قرار گرفته و مكتب هاى مختلفى را به وجود آورده است. با اين كه موضوع اشتقاق نوعى از نوع ديگر، در فلسفه يونان باستان مطرح بود، مع الوصف پيش از قرن نوزدهم به صورت يك مسأله علمى مطرح نشده بود.

نخستين كسى كه فرضيه تحول انواع را با روش علمى تعقيب كرد، چنان كه به طور مشروح بيان خواهيم كرد، «لامارك»(1744ـ 1829) دانشمند معروف فرانسوى بود، پس از وى «چارلز داروين»(1809ـ 1882) دانشمند معروف انگليسى قهرمان داستان تكامل انواع گرديد، و با پيشرفت علوم، مكتب هاى ديگرى به نام هاى: «نئولاماركيسم» و «نئوداروينيسم» به وسيله جمعى از دانشمندان بوجود آمد، ولى سير علوم، تمام فرضيه ها را مردود و مطرود شناخت.

آنچه امروز در محافل علمى مطرح است و طرفداران جدى دارد، همان تحول و تكامل انواع بر اساس جهش است كه در قسمت دوم اين كتاب مشروحاً بيان خواهد شد.

روش ها و تئورى ها و فرضيه هاى ديگرى كه تكامل را پيوسته و تدريجى مى دانند، ارزش علمى خود را از دست داده اند، آنچه امروز مورد توجه دانشمندان مى باشد، همان تحول بر اساس جهش است و فرضيه هاى ديگر، به دست فراموشى سپرده شده اند، و گفتگويى از آنها نيست.

از اين نظر گرچه شايسته نبود، در فرضيه «داروين» كه تكامل را پيوسته و تدريجى مى داند، تا اين حد كه ملاحظه خواهيد فرمود وارد شويم، ولى از آنجا كه اين فرضيه در دوران خود، سر و صداى عجيبى به راه انداخت به طورى كه تاكنون، نصيب هيچ فرضيه اى نشده است، مادى هاى بى اطلاع، از آن به عنوان حربه تبليغاتى، بر ضد خداپرستى استفاده مى نمايند به گمان اين كه دژ محكمى را فتح كرده اند و پاره اى اصول مادى گرى را بر اساس «داروينيسم» نهاده اند، براى اين جهات و جهت هاى ديگر، لازم ديديم كه اصول «داروينيسم» را مورد بررسى قرار دهم.

رمز انتشار فرضيه «داروين»

علت رواج موقت فرضيه «داروين» را بايد عواملى دانست كه كليسا و دستگاه «پاپ» آن ها را به وجود آورده بود. محافل علمى اروپا براى قرنهاى متمادى، تحت سيطره عوامل كليسا قرار داشت، دستگاه «پاپ» و ايادى وى در آن روزها براى حفظ موقعيت خود، همه گونه آزادى را از دانشمندان سلب كرده بودند، هيچ كس جرأت نداشت كه بر خلاف كتاب مقدس (انجيل) سخنى بگويد.

كتاب مقدس كه به گمان آن ها زمين را مركز جهان و غير متحرك معرفى كرده است، باعث شده بود كه هرگونه اظهار نظر بر خلاف آن به عنوان كفر و ارتداد كوبيده ،  و احياناً صاحب نظر محكوم به اعدام شود و يا زير شكنجه قرار گيرد.

سيطره دستگاه «پاپ» بر سرتاسر جهان غرب، سبب شد كه اروپا، مدتها در جهل و گمراهى بماند، و سال هاى زيادى به جاى ترقى و پيشرفت، در جا زند، تا روزى كه اين زنجير از هم گسست و اين طلسم شكست، و محيط آزادى، نصيب دانشمندان گرديد.

روزى كه در اروپا آزادى تفكر، عقيده ، بيان و قلم اعلام گرديد، روزى بود كه دستگاه روحانى جهان غرب مانند جسد بى جان، از حركت و فعاليت افتاده بود.

اين موقع بهترين فرصتى بود كه دانشمندان از دستگاه «پاپ» انتقام بگيرند و با كشف قوانين علمى و گسترش علم و دانش،  رهبران كليسا را بكوبند.

«داروين» با روش هاى طبيعى و تجربى، موضوع تحول و تكامل انواع را مطرح كرد و نظر خود را با چاپ كتاب «بنياد انواع» به گوش محافل علمى رسانيد.

اين بار دستاويز محكمترى به دست مخالفان «پاپ» افتاد، و براى كوبيدن تشكيلات دينى آن روز غرب، شروع به تبليغ كرده و از هر نقطه اى قيام بر ضد دستگاه روحانى اروپا، آغاز گرديد، و گفتار كتاب مقدس را كه مؤيد ثبوت انواع است، به باد مسخره گرفتند و توانستند با اين حربه تازه، زيان هاى سنگينى وارد سازند.([1])

نظريه داروين بر اثر تعصب كور و انتقام جويى، صد برابر بيش از آنچه ارزش علمى داشت، طرفدار پيدا كرد، و گروهى نفهميده و نسنجيده با آغوش باز، از آن استقبال كردند.

ولى اين استقبال جنبه سياسى داشت. هدف خرد كردن، و له كردن دستگاه «پاپ» بود، و به جنبه هاى علمى  آن كمتر متوجه مى شد.

تا اين كه دوران جنگ سرد،پايان يافت، و به قول معروف «آبها از آسياب افتاد». دانشمندان حس انتقام جويى و كينه توزى را كنار گذاردند، و  در محيط آزاد، دور از هرگونه تعصب، به منظور كشف حقيقت، توانستند مسأله را از نظر فهم واقعيت، مورد بررسى قرار دهند. در اين مرحله سستى و بى پايگى اصول و نتايج «داروين» روشن گرديد.

اينك ما در اين كتاب خلاصه مكتب هاى تحول را شرح مى دهيم، سپس به انتقادهاى اجمالى و تفصيلى كه از طرف دانشمندان، پيرامون آنها بيان شده است، مى پردازيم. و روشن مى كنيم كه موضوع تكامل انواع، فرضيه اى بيش نيست، و هنوز در رديف مسائل علمى مسلم جهان قرار نگرفته است.

در اين كتاب پيرامون مكتب هاى چهارگانه تحول و تكامل سخن گفته شده است:

1. لاماركيسم

2. نئولاماركيسم

3. داروينيسم

4. نئوداروينيسم

هر يك از اين مكتب ها به طور اجمال مورد بحث و انتقاد قرار گرفته است جز مكتب سوم و پيرامون آن به عللى كه يادآور شديم تا حدى به طور مشروح سخن گفته خواهد شد.

طرح مسأله

در روى زمين جانداران و گياهان متنوع و زيادى مشاهده مى شوند، كه اكنون به صورت انواع گوناگون و اصناف مختلف، درآمده اند. اين مسأله در فكر انسان بوجود مى آيد، كه آيا تمام جانداران و نباتات از روز نخست، به همين وضع و شكل و هيئت كه هستند، آفريده شده اند؟ يا اين كه تمام آن ها در مسير تحول بوده، و از واحد يا واحدهاى ساده ترى به اين صورت درآمده اند؟

روشن تر گفته شود: آيا هر نوع از جاندار و گياه، داراى قالب واحدى بوده، و هيچ از آن تجاوز نكرده است؟ مثلاً، اسب از اول به همين وضع بوده، و انسان نيز به همين كيفيت، و همچنين گياهان، يا اينكه انواع فعلى اعم از جاندار و غير جاندار، نتيجه تكامل، انواع ديگرى است، و آن نيز نتيجه تكامل انواع پيشين است، تا برسد به يك اصل واحد.

هرگاه اين تكامل به طور تدريج و در طول زمان انجام گرفته باشد، اين همان اساس فرضيه «لامارك» و «داروين» و توابع آن ها است و اگر به صورت دفعى، و به طور جهش (موتاسيون) انجام گيرد، اين همان آخرين نظريه است  كه در بخش دوم اين كتاب مورد بررسى قرار گرفته است.

سير تاريخى مسأله تحول انواع

پيش از نيمه سده هيجدهم، قانون مسلم در علوم طبيعى، اين بود كه از هر جانور يا گياهى عادتاً جانور يا گياه هم شكل خود پديد مى آيد، مثلاً از نوع آدم، آدم; از نوع اسب، اسب; از مور، مور; و روى اين اصل نتيجه گرفته مى شد كه هر نوعى از انواع در آغاز آفرينش به همين شكل بوده است و همواره همانند خود را بوجود آورده است و به همين طريق نيز خواهد بود.

نخستين كسى كه نظريه ثبوت انواع را به عنوان يك اصل علمى بيان كرد دانشمند گياه شناسى انگليسى «برون رى»(1628ـ 1704) است. اين دانشمند اظهار كرد كه همه موجودات زنده، معمولاً موجوداتى نظير خود را توليد مى كنند.

پس از وى دانشمند گياه شناس سوئدى «لينه»(1778ـ 1707) بوده است.

پس از اين دو دانشمند، يگانه مدافع نظريه ثبوت انواع در جهان غرب، دانشمند ديرينه شناس و پايه گذار تشريح مقايسه اى «ژرژ كوويه» فرانسوى(1762ـ 1832) است، وى درباره آثار و باقيمانده هاى جانوران از بين رفته (فسيل) چنين نظر داده، كه يك عده جانورانى  كه در طى ادوار گذشته عمر زمين، زندگى مى كردند از بين رفته اند، و آثار آنها كه اكنون در درون رسوبات باقيمانده است با آنچه كه امروز در همان نواحى زندگى مى كنند تفاوت كلى دارد. وى علل از بين رفتن جانوران را حدوث بلاياى عظيم طبيعى، بر روى زمين مى پندارد و معتقد مى شود كه  در هر انقلابى، گروهى از جانوران از بين رفته و انواع ديگرى بوجود آمده اند و اين نظريه همان، فرضيه معروف «كاتاستروفيسم»([2]) است.

اكنون لازم است به تاريخچه تحول انواع رسيدگى كنيم و ريشه اين فكر را بدست آوريم.

نظريه تحول انواع

رسيدگى به تاريخ پيدايش اين نظريه، نيازمند  بررسى فراوان است، و آن هم معلوم نيست كه نتيجه بخش باشد. گاهى نظريه مزبور، به گروهى از دانشمندان فلسفى و طبيعى نسبت داده مى شود كه پيش از ميلاد مسيح در يونان باستان زندگى مى كردند مانند: «انكسيمند روس»، «ثالس ملطى»، «انباذ قلس»، «ارسطو»، «كولرسيوس» و امثال آنان. ولى از آنجا كه آثار اين دانشمندان بلند پايه در اختيار ما نيست، ما نمى توانيم درباره آنان قضاوت قطعى كنيم.

آنچه مسلم است اين است كه، رجالى از بنيانگذاران علوم غربى، كه پيش از «لامارك»، «و داروين» در اين باره گفتگو كرده و راه را براى اين دو دانشمند هموارتر كرده اند مانند: «شارل بوته» فيلسوف و طبيعى دان معروف سويسى(1720ـ 1793) ، «ويوفون» طبييعى دان و نويسنده فرانسوى(1707 ـ1788) و ديگران.

نخستين كسى كه فرضيه تحول انواع را بر اساس علمى استوار كرد، دانشمند معروف فرانسوى «لامارك» بوده است، و بسيارى از اصول چهارگانه اى كه بعدها «داروين» نظر خود را، روى آنها استوار كرد، در لابلاى سخنان وى به چشم مى خورد، و در واقع بايد گفت كه نظريه «داروين» تكامل يافته نظريه«لامارك» است، كه اساس آن را محكمتر، و شواهد و دلايل آن را روشن تر ساخته است.

نخستين مكتب «تحول انواع»([3])

مكتب «لاماركيسم»

طبق نظريه «لامارك» تصور خلقت جداگانه براى هر دسته از جانوران، بى اساس است و تقسيم جانوران به نام انواع، امرى غير طبيعى است، بلكه اساساً در طبيعت ، نوع وجود ندارد، و آنچه هست، افراد جانوران مختلف است.

«لامارك» راجع به طرز پيدايش  اعضا در جانوران، چنين اظهار نظر مى كند: وقتى گرماى آفتاب به درون پيكر جانور ساده اى نفوذ مى كند، سعى دارد، «مولكول»ها را  از همديگر جدا سازد، ولى چون بين «مولكول»هاى بدن جانور، همواره پيوستگى خاصى موجود است، لذا بين دو عامل، نزاعى درمى گيرد، در نتيجه اين عمل، حالت كشش مخصوص در ماده زنده، ايجاد مى شود، كه «اورگاسم» ناميده مى شود.

«لامارك» قابليت تحريك را ماده زنده تحت اثر «اورگاسم» تصور مى كند.

وى مى گويد: هنگامى كه برخى از نواحى بدن، تحت اثر يك عامل خارجى بيش از نقاط ديگر تحريك گرديد، مايعات حياتى بدن، به سوى آن نقطه بهتر كشانده شده، در نتيجه اين عمل، كشش مخصوص در ناحيه تحريك شده ايجاد گشته و ساختمان مخصوصى ظاهر مى گردد، و با اين روش اعضاى جديد بوجود مى آيد.

او معتقد است كه جانوران  عالى تر كه اعضاى مختلف دارند، مى توانند با اراده، مايعات حياتى بدن را بر طبق احتياجات محيط، به نقطه اى از بدن رانده، و سبب تشكيل اعضاى جديد گردند.

در جاى ديگر مى گويد: تغييرات در شرايط زندگى، براى جانوران، احتياجات زندگى بوجود مى آورد، و اگر احتياجات دائم و ثابت باشد، جانور به ناچار عادات تازه پيدا مى كند، مثلاً:

1.  اجداد زرافه روزى مجبور گشتند، در ناحيه اى فاقد علف زندگى كنند، به ناچار از برگ هاى درختان، سدجوع  كردند، و براى تأمين اين منظور، كوشش داشتند كه حتى المقدور، سر خود را به برگ هاى درختان نزديك سازند، در نتيجه اين كوشش دائم، گردن آنها درازتر گرديد. ادامه كوشش مذكور، در نسل هاى متمادى، رفته رفته گردن زرافه را درازتر ساخته، و به صورتى درآورده است كه امروز مى توانند سر خود را به ارتفاع شش مترى بلند كرده، به سهولت از برگ درختان تغذيه بنمايند.

2. دراز شدن زبان مارها، و مارمولك ها براى اين است كه چشم آنها در پهلو و يا در قسمت فوقانى سر قرار گرفته و نمى توانند براى رؤيت اشيايى كه  در جلو قرار دارند، از آن ها استفاده كنند.

3. پيدايش پرده بين انگشتان پرندگانى كه در آب زندگى و از جانوران آبى تغذيه مى كنند بدين طريق است، كه آنان روزى مجبور شده اند كه غذاى خود را در آب جستجو كنند، در نتيجه كوششى كه براى دور كردن انگشتان پا از هم  و به منظور عمل شناورى مبذول داشته اند، پرده موجود بين انگشتان آن ها، اندكى انبساط حاصل كرده، بر اثر تكرار اين كوشش، در طى نسل هاى  متمادى تدريجاً پرده بين انگشتان پهن تر شده، و به صورتى درآمده كه امروز در پاى «غاز» ، «اردك» و «قو» ديده مى شود.

خلاصه رخ دادن تغييرات در محيط زندگى، و پيدايش احتياجات جديد، جانور را مجبور مى كند كه با فعاليت هاى مخصوص، اعضاى خود را به كار ببرد و فعاليت مزبور سبب مى شود كه تغييراتى در بدن جانور بوجود آيد و اين تغييرات، نسل به نسل منتقل گرديده و پس از طى زمانى، به صورت عضوى درمى آيد.

بر اثر اين سازش ها انسان از ميمون هايى كه نيمه خميده حركت مى كردند، تكامل يافته، و حالت قائم و تكامل كنونى را پيدا كرده است.

سپس نتييجه مى گيرد: استعمال و به كار بردن عضوى به منظور رفع نيازمندى، سبب رشد و نمو عضو مى گردد، چنان كه عدم استعمال عضوى، باعث تحليل و از بين رفتن آن مى شود.

به نظر «لامارك» اعضايى كه بى مصرف مى شوند، از اين لحاظ است كه چون تحت اثر تغيير دهنده مايعات حياتى قرار نمى گيرند، رفته رفته، تحليل رفته و گاهى از بين مى روند.

مثلاً فقدان دندان در «بالن» و «مورچه خوار»، كه از طعمه هاى كوچك تغذيه مى كنند. و همچنين در پرندگانى كه منقار قوى دارند، كوچك بودن چشم در «موش كور» و ساير جانورانى كه در تاريكى بسر مى برند، نبودن پا در «مار»ها كه عادت كرده اند روى زمين، بين علفها بخزند، و براى رفتن در سوراخ ها، بدن خود را دراز كنند، فقدان بال در بعضى حشرات، و كوچك بودن اين عضو در پرندگان دونده، نظير «شترمرغ» تمام، در نتيجه عدم استعمال عضو، بر اثر نبودن احتياج است.

خلاصه نظريه «لامارك»

خلاصه اين كه  موجود جاندار،  در مرتبه اوّل بسيار پست و ساده بوده، سپس از نوعى به نوعى، و از صنفى به صنفى، متحول گشته است، و علت اين تحول در جانور، همان ميل و اراده جانور است كه مى خواهد خود را با محيط تطبيق كند، و نيازمندى هاى خود را رفع نمايد، و فعاليت ارادى جانور باعث مى شود كه تغييرات تدريجى در بدن و شكل و هيئت و اعضا جانور، بوجود آيد و اين تغييرات در توالد و تناسل، به ارث منتقل گرديده و به اين طريق در طى زمان هايى تنوع پيدا شده است.

ولى علت تغيير گياهان و تنوع آن ها، همان تأثير محيط است و بس و علت اختلاف جانوران همان اراده جانور است كه خود را با محيط هاى مختلف سازش مى دهد.

ارزش علمى نظريه «لامارك»

اين فرضيه امروز كوچكترين ارزش علمى ندارد و به قول «گوبينو» به نظر كودكانه مى رسد زيرا بى گمان بر اثر استعمال و يا عدم استعمال ممكن است عضوى نمو كند و يا از نمو باز ماند، يا مفاصل نرم و چالاك شوند و يا آنكه سخت و جامد گردند، ولى چگونه مى توان باور كرد كه استخوان ها بر اثر تمرين، دراز يا كوتاه، ضخيم يا نازك گردند؟ باز چگونه مى توان پذيرفت كه بر اثر شناى زياد در مدتى مديد، دستهاى ما به بال شنا مبدل شوند و يا بر اثر جهيدن در هوا و باز كردن بازوان، بازوها به صورت بال و پر بيرون آيند.

مى گويند: تغيير، خيلى به كندى انجام مى گيرد، و براى ديدن نتيجه آن، عمر چندين نسل لازم است، ولى اگر اجداد پرندگان كه بر اثر احتياج ناچار بوده اند، غذاى خود را در هوا بيابند پش از آن كه بال و پر داشته باشند، برابر عمر چندين نسل در هوا جهيده باشند چه عاملى آنها را به انجام مجدد اين كوشش هاى بيهوده، وامى داشت.

پيروان اين فرضيه از ياد مى برند كه اگر اجداد «زرافه»، بر اثر كوشش گاهى مى توانستند به كوچك ترين شاخه ها برسند، بچه هاى آنان كه نمى توانستند خود را تا  اين حد، بلند كنند، بايستى احياناً نابود شده باشند([4]) و همه جاى اين فرضيه از ابهام پوشيده است.([5])

فرضيه «لامارك» بر پايه وراثت صفات اكتسابى است و هرگاه اين اصل بى اساس گردد، تمام كاخ موهوم فرضيه فرو مى ريزد، زيرا مى بايد مثلاً درباره «مرغابى»، چنين گويد: كه پرده پايى كه به وسيله اجداد، در دوره زندگى فردى بدست آمده، قسمتى از آن به فرزندان منتقل مى شود و جوجگان، اين پرده موروثى را در طول زمان، به وسيله پرورش و تعاقب نسل، به صورت كاملتر درآوردند.

ولى اعتقاد به انتقال صفات اكتسابى به اخلاف، يكى از پندارهاى بى اساس است كه صدها تجربه و ده ها دانشمند بر خلاف آن گواهى داده اند، و در زمان «لامارك» ممكن بود كه فرضيه او را درباره وراثت صفات اكتسابى پذيرفت. ولى امروز ما مى دانيم كه صفات موروثى به وسيله «ملكول»هاى شيميايى يا «ژن»ها كه در «كروموزوم»هاى هسته، جاى دارند، منتقل مى شوند، و در هر هسته چندين هزار «ملكول» شيميايى وجود دارد، بعضى از آنها به رنگ پوست و بعض ديگر به رنگ و شكل چشم، و عده اى به شكل  يا نسج يا وضع بال ها مربوط مى باشند.

براى آنكه يك تغيير اكتسابى، مثلاً سياهى پوست، بر اثر تأثير نور، موروثى باشد، بايد اين تغيير جسم، به وسيله اى كه هنوز معلوم نشده، در غدد تناسلى در هر ناحيه يا به عبارت بهتر در هر هسته نفوذ كند، و به «ملكول»هاى شيميايى كه مربوط به رنگ جلد هستند، برسد و با دقت، چنان جهت آنها را تغيير دهد، كه فرزندان از همان آغاز تولد، پوستشان رنگ دار گردد.

هيچ طبيعى دان وارسته و بى غرضى كه به نتايج تجربى و قضاياى تحقيقى بيش از فرضيه ها ارزش قائل باشد، نمى تواند به وراثت اكتسابى، معتقد باشد و بر پايه اين اصل غلط فرضيه اى درباره تكامل بدست آورد.([6])

دومين مكتب «تحول»

نئولاماركيسم

«نئولاماركيسم»، يا فرضيه دست خورده «لامارك» كه به وسيله «لاماركيست»هاى جديد، كه سرسلسله آنها دانشمند آمريكاى «كوپ» است پى ريزى شده، چندان اختلافى با فرضيه «لامارك» ندارد.

«لامارك» جانوران و گياهان را تحت اثر مستقيم شرايط محيط زندگى، قابل تغيير مى داند و معتقد است كه استعمال عضوى سبب تقويت و رشد، و عدم استعمال، باعث تحليل رفتن آن عضو مى گردد، به علاوه صفات و تغييرات اكتسابى حاصل در جانور را، تحت اثر محيط زندگى قابل انتقال به اولاد تصور مى كند.

به نظر «لامارك» با اين روش انواع جانوران و گياهان تدريجاً تكامل يافته به صورت هاى ديگر درمى آيند.

«لامارك» در خصوص جانوران، اراده و تمايل مخصوصى تصور مى كند، كه هر جانورى وقتى در محيط جديدى قرار مى گيرد، تمايل پيدا مى كند، تا خود را به طريقى تغيير دهد، تا رفته رفته بتواند اعضاى لازم را براى سازش با آن محيط دارا گردد.

ولى «لاماركيست»هاى جديد، آن تمايل و اراده اى را كه «لامارك» در جانوران براى تغيير صورت يافتن، تصور مى كرد، قبول ندارند; و معتقدند كه تحت تأثير مستقيم محيط زندگى، در جانوران و گياهان، تغييراتى حاصل مى گردد و اين تغييرات اكتسابى، موروثى شده و به اولاد منتقل مى گردد و نسل به نسل، تشديد مى يابد تا به حدى كه جانور را بيش از پيش، به منظور سازش با محيط زندگى، تغيير مى دهد.([7])

بنابراين «لامارك» در تكامل جانوران اراده و تمايل مخصوصى را كه در نهاد آن ها است، مؤثر مى داند و مى گويد كه: جانور در هر محيط قرار بگيرد، خود را طبق اراده خويش، طورى تغيير مى دهد كه رفته رفته بتواند اعضاى لازم، براى سازش با آن محيط پيدا كند ولى «لاماركيست»هاى جديد اين قيد را زده و معتقدند كه تمام تغييرات، زير اثر مستقيم محيط زندگى در جانداران و گياهان، صورت مى پذيرد، و ملاك تغيير در جانوران و گياهان يكى است.

اين فرضيه اگر چه از برخى از انتقادهاى فرضيه «لامارك» مصون مى باشد، ولى اساس آن «وراثت صفات اكتسابى» است كه جنبه علمى ندارد. و بعداً درباره آن، مشروحاً بحث خواهيم كرد.

فرضيه سوم «تحول»

فرضيه «داروين»

از دير باز علماى طبيعى، براى فهم چگونگى تكامل، بيش از دو فرضيه در اختيار نداشته اند يكى فرضيه «لامارك» و ديگرى فرضيه «داروين» بود.

همان طورى كه پيروان «لامارك» در فرضيه وى كم و بيش، تصرفاتى كرده و مكتب تحولى به نام «لاماركيسم» جديد، بوجود آورده اند، همچنين پيروان مكتب «داروين» در فرضيه وى، تصرفاتى كرده و مكتبى به نام «نئوداروينيسم» پديد آورده اند و همه اين مكتب ها كه در اين بخش ، مورد بحث قرار مى گيرد ، در اين قسمت مشتركند كه همگى مى خواهند تكامل را به صورت نمودى پيوسته، جلوه دهند و  معتقدند كه تغيير شكل، به آهستگى و تدريجى و با تغييرات بسيار كوچك، و يا صورت هاى نامحدود رابطه ها انجام مى گيرد.

اكنون براى  روشن شدن اذهان، اشاره اى به زندگى «داروين» كرده، سپس اصول فرضيه وى را به طور مشروح مورد بحث قرار داده، آنگاه تصرفاتى را كه برخى از پيروان مكتب وى در فرضيه او انجام داده و مكتبى را كه به نام «نئوداروينيسم» بوجود آورده اند، مورد بررسى قرار مى دهيم.

زندگينامه«داروين» ([8])

«چارلز داروين» روز 12 فوريه سال 1809 در شهر كوچك «شروزبرى» ديده به جهان گشود، پدرش «رابرت وازينك داروين» پزشك حاذقى بود. «چارلز» در هشت سالگى، مادرش را از دست داد، و از آن پس، تحت سرپرستى پدر و برادر بزرگ و خواهرش قرار گرفت و از نه سالگى تا شانزده سالگى در مدرسه شبانه روزى دكتر «بوتلر» به تحصيلات مقدماتى، پرداخت. از كودكى، علاقه مفرطى به جمع آورى اشياء و تهيه كلكسيون هاى مختلف تمبر، صدف، تخم پرندگان و حشرات داشت، و در آغاز جوانى علاقه فوق العاده اى به شكار از خود نشان مى داد، تا روزى كه، پدرش به او گفت:«تو فقط در فكر شكار و بازى با سگان و به دام انداختن موش ها هستى، تو ننگ خود و خانواده ات خواهى شد».

وقتى  كه پدرش از تحصيلات وى در مدرسه دكتر بوتلر، مأيوس مى گردد، او را به دانشگاه «اديمبرو» مى فرستد(1825) تا به تحصيل علم پزشكى مشغول شود ولى چيزى نمى گذرد كه محيط دانشكده براى وى خسته كننده مى گردد. در تمام مدت تحصيل در دانشگاه «اديمبرو» شكار، نخستين برنامه كار او را تشكيل مى داد و همه وقت با بى صبرى هر چه تمامتر در انتظار پاييز بود تا بتواند نزد عموى خود رفته و به شكار به پردازد.

پدرش پس از يأس ثانوى او را به دانشكده علوم الهى مى فرستد تا لااقل يك مرد روحانى شود، وى اين پيشنهاد را از اين نظر مى پسندد كه فرصت كافى براى شكار در دوران كشيشى، پيدا خواهد كرد. و در سال 1828 وارد دانشگاه «كمبريج»، مى گردد و مدت سه سال در  آنجا به تحصيل ادامه مى دهد ولى اين بار نيز مانند دفعات پيش، دنبال شكار رفته و  در ساعات درس غيبت مى كند و بالنتيجه در رديف جوانان بى عار قرار مى گيرد.

آشنايى «داروين» با پروفسور «هستلر»

وى در سال هاى آخر تحصيلاتش در «كمبريج» با پروفسور «هستلر» معلم گياه شناس آشنا مى گردد. اين آشنايى در روح او، انقلاب عجيبى بوجود مى آورد كه در راهنمايى هاى علمى، و فلسفى و اجتماعى او در طريق تكامل و رشد علمى، و فلسفى و اجتماعى او در طريق تكامل و رشد علمى، مؤثر مى افتد تا جايى كه اين آشنايى ساده، به يك دوستى عميق مبدل مى گردد و در نتيجه استاد او را در گردش هاى علمى با خود همراه كرده و او را با شخصيت هاى برجسته علوم آشنا مى سازد.

چند ماه پيش از آن كه «داروين» از دانشكده «كمبريج» فارغ التحصيل گردد بنا به سفارش «هستلر» به عنوان يك طبيعى دان بدون دريافت حقوق، به وسيله كشتى سلطنتى«بيگل» عازم يك مسافرت طولانى مى شود. حركت كشتى دو ماه به تأخير مى افتد، و او در اين مدت كتابى را كه درباره عجايب طبيعى مناطق حاره نوشته شده بود، مى خواند و علاقه اش براى سفر و مشاهده حيوانات تشديد مى گردد و بالنتيجه روز 21دسامبر سال 1831، دومين دوره زندگى وى آغاز مى گردد.

پنج سال جهانگردى

وى در جهانگردى، خود مرتب كار مى كرد، و از چيزهايى كه مى ديد يادداشت برمى داشت، جانورانى را كه با قلاب از دريا مى گرفت، تشريح مى كرد و به تفكر مى پرداخت. در اين سفر، گياهان و جانداران زيادى را در جزاير و سواحل درياها ديد و نمونه هايى از آنها را جمع آورى و با دقت هر چه تمام تر، آن ها را مقايسه كرده و نتايج افكار خود را يادداشت و قضاياى مختلفى را به يكديگر مربوط مى ساخت و روابط مخصوص ميان جانوران و گياهان، از طرفى، بين انسان و جانداران از طرف ديگر و همچنين بين جانداران و محيط زندگى بين حال و گذشته استنباط مى كرد.

«داروين» پس از پنج سال و دو روز جهانگردى روز 14اكتبر 1836 به ميهن خود مراجعت كرده و به تنظيم كلكسيون ها و نمونه هايى كه از سفر به ارمغان آورده بود، پرداخت و از همين ايام دوران تأليف و انتشار افكار او آغاز شد، و ضمناً به مطالعه در زمين شناسى و معدن شناسى مى پرداخت.

از سال 1837به بعد كتاب هايى مانند: «سفر يك طبيعى دان به دور دنيا»، «ساختمان و انتشار جزائر مرجانى»، «مطالعات زمين شناسى در آتشفشانى»، و «مطالعات زمين شناسى در آمريكاى جنوبى» و غيره را منتشر كرد.

او در تمام اين مدت در فكر راه حلى براى تنوع حيوانات و گياهان و جانوران بود، كه علت اختلاف آن ها را بدست آورد. تا آن كه  روز 24 اكتبر 1859 نظر مخصوص خود را درباره اين آزمايش ها و استنباطات در كتاب «اصل انواع» منتشر ساخت، و موضوع تبدل انواع و اشتقاق جانداران و گياهان از يكديگر كه پس از «لامارك» بدست فراموشى سپرده شده بود، بار ديگر  بر سر زبان ها افتاد، و غوغاى عجيبى در محافل علمى و مذهبى جهان برپا كرد. و در نتيجه گروهى از طبيعى دان ها آن را پذيرفتند ولى ارباب كليسا به رد و انتقاد و تكفير وى پرداختند.

وى در اين كتاب به طور كلى درباره «انواع» بحث كرده است ولى در سال 1871 كتابى به نام «اصل انسان» منتشر ساخت و فرض تبدل «انواع» را در انسان نيز صادق دانسته و مى گويد كه انسان و ميمون داراى اجداد مشتركى مى باشند.

«داروين» با داشتن عقيده فوق هرگز ملحد و خدانشناس نبود و تا پايان عمر تكاليف مذهبى خود را انجام مى داد و در 19آوريل 1882 در سن هفتاد و چهار سالگى چشم از جهان بست و در كنار آرامگاه «نيوتون» به خاك سپرده شد.

اصول چهارگانه «داروينيسم»

«داروين» نظريه خود را بر روى چهار اصل استوار ساخت و اصول چهارگانه وى عبارتند از:

1. تنازع بقا

2. انتخاب اصلح

3. وراثت صفات اكتسابى

4. سازش با محيط

اينك به شرح هر يك از اين اصول مى پردازيم:

1. تنازع بقا

افزايش نامحدود جانوران و گياهان، سبب مى شود كه غذا و مسكن براى عموم آنها كفايت نكند، تنها فرزندان آدم، اگر با مرگ و مير غير طبيعى روبرو نشوند، در هر بيست و پنج سال جمعيت آنها در كره زمين دو برابر مى گردد و چيزى نمى گذرد كه براى سرپا ايستادن فرزندان آدم، جايى پيدا نمى شود و هرگاه جانوران و گياهان با موانعى روبرو نگردند، پس از مدتى تمام سطح كره زمين را فرا مى گيرند.

در صحنه زندگى، هر موجودى با صدها عوامل نابود كننده، روبرو است كه اساس زندگى آن را تهديد مى كند، و هر موجودى مى خواهد عوامل بقاى خود را تحصيل كرده و از علل نابود كننده دور باشد. از اين نظر همواره ميان موجودات عالم نزاع و كشمكش برقرار است.

منازعه و جنگ كه اثر مستقيم افزايش نامحدود موجودات جاندار و گياهان است ، در جانوران، آشكار و در گياهان مخفى است.

«داروين» به قدرى به اين اصل ايمان دارد كه درباره آن مى گويد: چيزى سهل تر از قبول حقيقت اصل تنازع بقا نيست و اگر چنين امرى موجود نباشد تعادلى كه در طبيعت حكمفرما است، به درستى درك نخواهد شد.

پرندگان خوش آواز كه با فراغ خاطر بر فراز شاخه ها مى نشينند، از حشرات و دانه ها تغذيه مى كنند، و با اين عمل خود، دائماً عده اى از موجودات زنده را معدوم مى سازند.

مرغان شكارى يا چهار پايان گوشت خوار دائماً در كمين مى باشند  تا اين پرندگان خوش آواز را طعمه خود ساخته از تخم ها و نوزادان آن ها سد جوع كنند.

2. انتخاب اصلح «طبيعى»

مدرك كشف اين اصل همان انتخاب مصنوعى است، كه ميان كشاورزان مرسوم است: آنان از هر نسل، تعدادى را كه داراى عالى ترين صفات مطلوب مى باشند، انتخاب مى كنند و با اعمال طولانى سرانجام از اين انتخاب مصنوعى، نژادى به دست مى آيد كه از كليه آلودگى ها پيراسته مى باشد. روى اين اساس: در اين جهان تنازع، موفقيت و بقا از آن موجوداتى است كه شرايط بقاى آن ها بيشتر، و عوامل حياتى در آنان بيش از ديگران موجود باشد مثلاً در ميان حيوانات، تعدادى با شاخ هاى كوچك و بزرگ پيدا مى شوند، از آنجا كه دسته اوّل به خوبى مسلح نشده اند احتمال نابودى آن ها بيشتر است، و دسته دوم در برابر حوادث بهتر پايدارى مى كنند. اگر اخلاف آنها به نوبه خود با شاخ هايى بهتر به دنيا آيند، اين اعضا به تدريج  در نسل هاى ديگر كامل تر مى شوند و بدين طريق انتخاب انسب، سبب پيدايش تكامل مى گردد.

خلاصه در اين ميدان مبارزه، فتح و غلبه با افرادى است كه با شرايط نيرومندترى مجهز گردند، در اين صورت طبقه مغلوب جاى خود را به فاتح داده و خصايص طبقه فاتح تحت قانون وراثت به نسل هاى بعد منتقل مى شود و در هر نسلى به صورت كامل ترى درآمده بالنتيجه تحول انواع به وجود مى آيد.

3. قانون وراثت

قانون وراثت سومين اصلى است كه «داروين» به آن تكيه كرده است، وى معتقد است كه صفات اسلاف به اخلاف منتقل مى گردد، و هر تحوّلى كه در پدر و مادر به عنوان يك پديده مادى رخ دهد همان گونه به فرزندان آن ها  انتقال مى يابد و در طول زمان در نسل هاى آينده به صورت يك تغيير كلى و نوعى درمى آيد و در حقيقت اين تغييرات جزئى پس از چند نسل، باعث مى شود ، فاصله اى زياد، ميان نياكان و فرزندان به وجود آيد، به طورى كه هنگام مقايسه به صورت دو نوع مختلف و گوناگون درآيند.

نتيجه مطالعات او در اين باره اين است: «اگر صفت يا تغييرى در جانور يا گياهى در مرحله اى از زندگى ظاهر شود، در فرزندان او در همان سن يا زودتر بروز خواهد نمود».

4. قانون سازش با محيط

اعضاى هر موجودى از گياهان و جانوران، تابع محيطى است كه در آن جا زندگى مى كنند، اگر تغييرى در محيط زندگى آن ها رخ دهد، لازم است براى ادامه زندگى تغييراتى در سازمان وجود آنان پديد آيد، مثلاً: هرگاه يك موجود خاكى به محيط آبى  انتقال يابد، و ناچار شود كه غذاى خود را در آب تهيه كند، بايد اعضاى مناسب محيط زندگى در او بوجود آيد. هرگاه بر اثر تغيير محيط، اعضا سابق آن بى مصرف شود، كم كم رو به تحليل گذارده و از بين مى رود. وى پيدايش پرده شنا را در پاى «اردك»، از اين راه تحليل و تفسير مى كند و نتيجه مى گيرد كه هرگاه حيوان چشم دارى مجبور شود كه در غارها و دالان هاى زيرزمينى بسر برد، كم كم قوه بينايى او از ببن مى رود، و پس از چند نسل در رديف حيوانات نابينا درمى آيد.

«داروين» با اين اصول چهارگانه معتقد شده كه موجوداتى كه امروز به صورت انواع مختلف ديده مى شوند روز نخست يك نوع بيش نبودند سپس به مرور زمان از يكديگر جدا شده اند و درباره انسان نيز همين گونه نظر مى دهد.

شجره انسان از نظر «داروين»

«داروين» بر اثر شباهت هاى زيادى كه، ميان انسان و ميمون وجود دارد، تبار انسان را به ميمون رسانيده و احتمال مى دهد ، كه ميمون ها از جانورانى پديد آمده اند كه امروز آن ها را در دسته اى به نام «لمور»ها([9]) جاى مى دهند.

«لمور» هم چنان كه به ميمون شباهت دارد، به كيسه داران نيز بى شباهت نيست. اين جانوران از پستانداران  اشتقاق يافته، و زير شكم خود كيسه مخصوصى دارند و نمو فرزندان آنها در ميان آن به پايان مى رسد سپس با طى وسايطى ريشه وجود انسان را به پست ترين ماهى ها مى رساند.

اينك به طرز تحول و تكامل انسان در مكتب «داروين» توجه فرماييد:

«داروين» پس از مقايسه هاى فراوان ميان انسان و ميمون از نظر دست، پا، ماهيچه، عضلات، مغز، جمجمه و ساير قسمت ها، درباره تحول انسان چنين مى گويد:

«بوزينگانى كه در نواحى سنگلاخ روزگار مى گذرانند، و معمولاً به بالاى درختان نمى روند روشى حاصل كردند كه كاملاً شبيه روش سگان است. فقط انسان از آن ميان به روش دوپايى تمايل نمود. قدرت كنونى انسان اثر مستقيم دست هاى او است. وى دست هاى خود را به منظور راه بردن تند و تحمل وزن بدن و براى بالا رفتن از درختان به كار مى برد; هرگز چنين موقعيتى را نداشت، وى موقعى توانست برخى از كارها را انجام دهد، كه دست ها و قسمت فوقانى تنه آزاد گرديد. اين اعمال به نوبه خود اتكا به روى دو پا، و حالت «قائم» بودن را تشديد كرد».

«براى رسيدن  به اين هدف سودمند، پاها مسطح گرديد. انگشت شست پا به تناسب وضعيت، تغيير شكل داد و انسان ديگر خميده راه نرفت و تغييرات جزئى ديگر در خلال اين تغيير حادث گرديد. مثلاً دندان هاى «انياب» براى پاره كردن گوشت به كار نرفت و تدريجاً به اندازه دندان هاى ديگر باقى ماند. سپس قيافه موحشى كه داشت از بين رفت، مغز  رفته رفته بزرگ تر گرديد، جمجمه و ستون فقرات براى نگهدارى و حفظ آن، تغييراتى حاصل نمود، و بالنتيجه قدم به قدم به مرحله كنونى نزديكتر شد».

اين بود خلاصه «نظريه» يا «فرضيه» «داروين» در صد سال پيش.

نظر دانشمندان درباره فرضيه «داروين»

ما پيش از اين كه به انتقاد هر يك از اصول چهارگانه «داروينيسم»، بپردازيم، نظريات برخى از دانشمندان طبيعى را كه به قول «گوبينو» وارسته و بى غرضند، در اين جا منعكس مى سازيم.

دانشمند مصرى «فريد وجدى»، اين نظريات را  نقل كرده است([10]) و ما قسمتى از آن را در اين جا مى آوريم و سپس مشروحاً به نقد اصول چهارگانه مى پردازيم.

«فون باير» دانشمند بزرگ و باستان شناس آلمانى در  كتاب «ابطال نظر داروين» كه در سال 1886 چاپ شده است، مى نويسد: هر كس بگويد كه انسان، زاده ميمون است، بايد او را يك فرد جسور و متهور دانست، زيرا ما در حفارى هاى خود، كوچكترين گواهى بر اين گفتار پيدا نكرديم.

«فيركو»، طبيعى دان آلمانى متخصص علم «آنتروپولوژى»(تاريخ طبيعى انسان) مى نويسد: پيشرفت هاى محسوسى كه علم تاريخ طبيعى انسان نموده است، روز به روز خويشاوندى انسان و ميمون را دورتر مى سازد. دقت در حفريات عهد چهارم  زمين شناسى اين مطلب را به خوبى مى رساند، كه انسان هاى آن وقت مثل انسان هاى حالا بودند و هرگاه انسان، زاده ميمون باشد بايست انسان هاى آن وقت به آبا و اجداد خود ميمون شبيه تر باشند، هنگامى كه جمجمه هاى آنها را در نظر مى گيريم و مورد دقت قرار مى دهيم آرزو مى كنيم كه اى كاش كله هاى ما هم مثل آنها بوده باشد. و ما در حفريات خود نسبت به آن دوران هرگز به انسان ناقص الخلقه برخورد نكرديم در صورتى كه در انسان هاى فعلى ناقص الخلقه فراوان است، و هرگز به كله ميمونى كه به كله انسان شباهت داشته باشد، دست نيافتيم.

«ايلى دوسيون»، در چاپ دوم كتاب خود به نام «اللّه والعلم» مى نويسد: فرضيه «داروين» كه بيست سال تمام با حملات مخالفان خود روبرو بود و در برابر آنها مقاومت مى كرد، به وسيله دو ضربت شديدى كه از ناحيه بعضى از طرفداران سابق خود، بر دو اصل آن وارد آمد، آخرين مقاومت خود را از دست داد: قانون انتخاب طبيعى به وسيله «هربرت اسپنسر» ابطال گرديد و قانون وراثت اوصاف اكتسابى كه پايه نظريه «داروين» است با تحقيقات دانشمند جنين شناس «ريسمان» از پاى در آمد.

«چينو» استاد دانشگاه «نانسى»  در كتاب خود به نام «اصول تكوينى انواع» كه برنده جايزه مخصوص دانشمندان تاريخ طبيعى گرديد، مى نويسد: قانون سازش با محيط و تطبيق اعضا  با مقتضيات وضع زندگى، بى پايه است. كسانى كه تصور كرده اند كه «اردك» بر اثر شنا، اين پرده شنا را در پا پيدا كرده است و در روز نخست دارا نبوده است، سخت در اشتباهند، بلكه او خود را مجهز با ابزار شنا ديده از اين  جهت دست به شنا زده و مسلماً او از روز نخست براى شنا كردن آفريده شده است.

«بلوجر» دانشمند فيزيولوژيست آلمانى در كتاب خود، مى نويسد: مـن از نزديك تمام استدلالات كسانى را كه معتقد به انتقال صفات اكتسابى بوده اند(و صفاتى كه جسم از آغاز دارا نبوده، بلكه بعداً روى اسباب خارجى پيدا كرده است) يك يك مورد بررسى قرار داده ام، ولى هيچ كدام آن ها قدرت اثبات اين قانون كلى را ندارند.

«دوواريموند»، فيزيولوژيست فرانسوى مى نويسد: قانون وراثت براى تغيير حوادث طبيعى اختراع گرديد، و خود، جز فرضيه چيز ديگرى نيست.

نويسندگان فرانسوى «دائرة المعارف قرن بيستم»: در جلد 31، صفحه 299 مى نويسند: فرضيه «داروين» گروهى را گول زد و عده اى نداى او را اجابت كردند، ولى اساس آن باطل است، زيرا لازمه اين فرضيه اين است كه تمام اوصاف سودمند در موجودات زنده به طور اتفاق، به وجود آمده اند و خود اين نتيجه، اساس اين نظريه را متلاشى مى سازد.

استاد «ايف دورج» عضو مجمع علمى فرانسه مى گويد: هنگامى كه «داروين» قانون انتخاب طبيعى را كشف كرد، در آغاز تصور شد كه بزرگترين قوانين علمى كه به دست «نيوتون»ها كشف مى گردد، پا به منصه ظهور گذارده است ولى چيزى نگذشت، در برابر اشكالات دندان شكن تاب نياورد.

اين ها سخنانى است كه استادان علوم طبيعى درباره اين فرضيه گفته و نوشته اند، و خوب مى رساند كه نظريه «داروين» نه تنها يك فرضيه علمى نيست، بلكه بر اثر تحقيقات اخير دانشمندان حتى از دايره فرضيه علمى، كه جا دارد پيرامون آن بحث و گفتگو و اظهار نظر شود; نيز بيرون رفته است.

ولى، شايد اين اعترافات اجمالى براى ما كافى نباشد، زيرا بالاخره ممكن است، گفته شود، كه هر نظريه مسلمى تا چه رسد به غير مسلم، مخالفى دارد، و مخالفت هاى اين دانشمندان شايد از اين حدود بيرون نرود، از اين نظر لازم است هر يك از اصول چهارگانه «داروينيسم» را مورد بررسى قرار داده و پيرامون آن ها بحث كنيم.

اينك مشروح بحث در اطراف اصول و پايه هاى آن:

نقد اصول چهارگانه «داروين»

الف. قانون تنازع بقا تا چه اندازه صحيح است؟!

محاسبه «داروين» درباره جانداران و گياهان عين واقع است، ولى علل تعادل و يا به عبارت روشن تر، علل كشتارها و ويرانى ها، اين نيست كه: اقويا، ضعفا را از بين مى برند. هرگز داشتن اعضاى مفيد يا زيان بخش رابطه اى با اين قسمت ندارد، بلكه حوادث غير مترقب خارج از دايره جانوران، موجب اين تعادل مى شود. گاهى بر اثر خشكيدن يك مرداب كليه جانورانى كه در آن اطراف زندگى مى كردند، از بين مى رفتند، و اين نابودى دسته جمعى كوچكترين ارتباطى به انتخاب اصلح ندارد. دم هاى كوچك و دراز، پوست هاى ضخيم و نازك در اين مورد برابر مى باشند.

و به قول «گوبينو»([11]) تنازع بقا  هميشه با آن بى رحمى كه «داروين» مى پندارد، همراه نيست. بى گمان تعادل حيوانات از قربانى هاى فراوانى پديد آمده است. اگر يك «قورباغه» هزاران تخم و نوزاد آورد، دو تا از آنها زنده مى مانند باقى را يا قورباغه ها و حشرات ديگر مى خورند يا بر اثر انگل ها و بيمارى ها از ميان مى روند. اين ويرانى ها بى آن كه هيچ رابطه اى با اين كه فلان فرد دمى كوتاه يا دراز، و يا پوستى روشن تر و تاريك تر، و دستگاه تنفسى كامل تر يا ناقص تر و ... داشته باشد، انجام مى گيرد.

ب. انتخاب اصلح تا چه پايه درست  است؟!

تغييرات و تحولاتى كه در جانداران به وسيله دگرگون شدن محيط رخ مى دهد در چندين نسل، بسيار جزئى و نامرئى و غير محسوس است و پس از مرور هزاران سال به صورت يك تغيير كلى درآمده و پايه انواع را تشكيل مى دهند.

بنابراين، اين تغييرات  جزئى چطور مى تواند پيروزى دسته اى را كه اين تحول ناچيز در آن ها رخ داده است بر دسته اى كه اين تغيير در آن ها به وجود نيامده است، تضمين كند.

فرض كنيد بر اثر دگرگون شدن شرايط زندگى دسته اى از پستان داران، با سپرى شدن زمان و توالدهاى زياد، تحولات ناچيزى در ناحيه گردن يا دم و شاخ پيدا نمودند، آيا اين تحول به آن حد مى رسد، كه بتوانند بر همجنسان خود پيروز گردند و آن ها را به حكم اينكه«... در نظام طبيعت ضعيف پامال است» از بين ببرند، و يا مقاومت آن ها در برابر حوادث كمتر بوده و خود به خود طومار زندگى آن ها درهم پيچيده شود؟

«گوبينو» استاد دانشگاه در كتاب «بنياد انواع» صفحه 62 مى نويسد: «تغييرات مولد قابليت تغيير فردى، چون هميشه خفيف و ناچيزند، سود يا زيان آن ها هم بسيار كوچك است. آيا اين تغييرات مى تواند تحولى به منظور انتخاب فرد لايق و مستعدتر انجام دهد؟ هيچ كس نمى تواند بپذيرد كه شاخى درازتر از چند ميليمتر، و پرده پايى به ضخامت دو يا سه ميليمتر، مى تواند خود را از گزند حوادث برهاند. تنازع بقا ميدان مسابقه «المپيك» نيست و نمى توان آن را به مسابقه اسب دوانى كه درازى سر اسب هم در پيروزى دخيل است، تشبيه كرد. فقط تغييرات بزرگ، محاسن يا معايب كافى را  براى  انجام انتخاب انسب پديد مى آورد و از اين رو امتيازات فردى داراى اهميتى بسيار كوچك مى باشد».

«انتخاب انسب متوجه صفتى مجرد نمى شود، و به موجودات زنده كه داراى مجموع صفات خوب يا بد هستند، كار دارد. در اين صورت پيش بينى اين تنازع بسيار دشوار است. صفتى كه در يك شرايط فرد را از خطر نيستى مى رهاند، ممكن است در شرايط ديگر مايه نابودى گردد. از آن گذشته، مشاهدات، چنين نشان مى دهد كه انتخاب انسب با حذف افراد متغير، دسته متوسط را از نيستى حفظ مى كند».

ج. قانون وراثت در صفات اكتسابى

بايد گفت اصل وراثت، يكى از اصول مسلم جهان علم بوده و هست و هرگز  مورد ترديد نبوده و نمى باشد. اساساً حافظ صورت نوعى جانداران و گياهان، قانون وراثت است. يك درخت گردو تمام خصوصيات ريشه، شاخ وبرگ و دانه بستن را از هسته گردو، به ارث مى برد، و در واقع تمام اين تفاصيل به طور اجمال در آن هسته وجود داشته و پس از كاشتن يكى پس از ديگرى آشكار مى گردد. يك تخم گل كه به صورت ظاهر يك دانه خشكيده است، در باطن تمام خصوصيات گل از ريشه، ساقه، برگ، رنگ و بو در درون آن نهفته است و در يك محيط و شرايط مخصوص اين وجود اجمالى، مبدل به وجود تفصيلى مى گردد.

به حكم قانون وراثت، فرزند آفريقايى  از نظر سياهى پوست، پيچيدگى مو، كلفتى لب و ساير خصوصيات، مانند پدر مى گردد. چشمان آبى و موى بور يك فرد اروپايى هم تحت قانون وراثت به او رسيده است و....

تمام اين ها و صدها نظاير آن، مسلم بودن قانون وراثت را اثبات كرده و آن را در رديف امور حسى درآورده است.

ولى سابقاً كيفيت انتقال اين اوصاف معلوم نبود و هم چنين ساير مطالب در پشت پرده قرار گرفته بود، تا اين كه دانشمندان با پنجه هاى علم پرده هاى جهل را پاره كرده و با دستگاه هاى قوى و ذره بين هاى نيرومند «سلول» را كشف و روشن كردند كه منشأ پيدايش يك موجود زنده، موجود بسيار ريزى است كه در شرايطى مخصوص تكامل پيدا مى كند و بالنتيجه به صورت گياه، حشره، حيوان و يا انسان درمى آيد.

كشف اين راز مطلب را پيچيده تر كرد و ابهام بيشتر گرديد، زيرا در آغاز تفكر هرگز قابل قبول نبود كه تمام اين خصايص و صفات و  در يك موجود ريز به نام «سلول» كه بايست به كمك ذره بين ديده شود، نهفته گردد.

حيات شناسان به اميد حل اين معما، وقت خود را به سلول شناسى گذراندند، و در پشت ميكروسكوب ها صرف وقت كردند.

مسأله پر از مشكلات فراوان  بود، از يك طرف با «سلول» سر و كار داشتند كه عضو مادى وواجد خواص فيزيكى وشيميايى بود. و از طرف ديگر با موضوع وراثت مواجه بودند و با خود مى گفتند عامل وراثت در كجاى آن و در كدام قسمت از «سلول» قرار گرفته است. مسئوليت آن را به كدام يك از اعضا  آن دهيم؟ كدام يك از قطعات هسته موجب مى گردد كه مثلاً پسرى، بينى مادر و چشمان پدر را به ارث ببرد و فلان كيفيت را  از اجداد خويش اخذ كند؟([12])

سرانجام كاوش هاى علمى دانشمندان پرده از اين راز نيز برداشت، در تقسيم «سلول» به قسمت هاى مختلف آن برخوردند. از آن جمله، هسته اى بيضى شكل، كه در موقع تقسيم «سلول» قطعات كوچكى در آن پيدا مى شود، و نام اين قطعات ريز «كروموزوم» است. دامنه تحقيقات هم  چنان توسعه يافت و بسيارى از دانشمندان موفق شدند كه شماره ثابت اين «كروموزوم»ها را به دست آورند.

اين دانشمندان در نتيجه اثبات كردند، كه هر يك از سلول هاى بدن انسان داراى چهل و هشت «كروموزوم» است. سلول گاو60، موش 40، مگس12، نخود14، گوجه فرنگى24، زنبور عسل32، انگل اسب54. اسب46 و... «كروموزوم» دارند.

گسترش پژوهش هاى علمى دانشمندان به اين نتيجه رسيد كه در ميان «كروموزوم»ها ذرات بسيار كوچكى نيز وجود دارد، به نام «ژن» كه در واقع عامل وراثت اوصاف والدين به فرزندان است.

خواص ارثى مربوط به عواملى هستند، كه به نام «ژن» موسوم اند، و تعدادشان خيلى زياد، و مانند دانه هاى تسبيح جاى گرفته اند. «ژن»ها در روى يكديگر بى تأثير نيستند و ممكن است يك خاصيت، به چند «ژن» بستگى داشته باشد بدين معنى كه هريك از آنها يك قسمت معينى از خواص و صفات مشخص را توليد كنند. نتيجه اينكه مبدأ حياتى يك موجود زنده به نام انسان سلولى است كه از اتحاد دو نطفه نر (اسپرماتوزوئيد) و ماده (اوول) به وجود مى آيد و صفتى كه بخواهد از والدين به اولاد منتقل گردد، بايد در سلول هاى نطفه، موجود باشد و از طريق آنها به اولاد انتقال يابد. بنابراين اگر هر تغيير يا صفتى در «ژن»ها موجود باشد آن تغيير يا صفت، ارثى است و اگر در آنها موجود نباشند، ارثى نيست.

عامل ارث در زمان «داروين» كشف نشده بود ولى آنچه امروز براى دانشمندان هنوز هم مبهم است اين است كه «ژن»ها تحت چه عواملى متأثر مى شوند و چه وسايلى مى توانند تغييراتى در آنها ايجاد كند تا بر اثر اين تغييرات، بتوانند اوصاف را به اخلاف منتقل سازند. اين نقطه هنوز مبهم است.

«گوبينو» مى گويد امروز ما مى دانيم كه صفات موروثى به وسيله مولكول هاى شيميايى يا «ژن»ها كه در «كروموزوم»هاى هسته جاى دارد، منتقل مى شوند. در هر هسته چند هزار «ملكول» شيميايى وجود دارد. بعضى از آن ها  به رنگ  پوست و بعض ديگر به رنگ يا شكل چشم، و عده اى به شكل يا نسج و يا وضع بال ها مربوط مى باشد براى آن كه يك تغيير اكتسابى مثلاً سياهى پوست بر اثر تأثير نور موروثى باشد، بايد اين تغيير جسم به وسيله اى كه هنوز معلوم نشده، در غدد تناسلى در هر ناحيه يا به عبارت بهتر در هر هسته نفوذ كند، به «ملكول»هاى شيميايى كه مربوط به رنگ جلد است برسد، و با دقت چنان جهت آنها را تغيير دهد كه فرزندان از همان آغاز تولد، پوستشان رنگ دار گردد.

ولى اين گونه نفوذ خاص، غير قابل فهم است. از روى هيچ رابطه عصبى يا ترشحى نمى توان فهميد كه تغيير موضعى بدن پدر يا مادر، بتواند در جهتى موازى پاره اى از ياخته هاى مولد «ملكول»هاى شيميايى را تغيير دهد.([13])

اين ها دانش هاى امروز بشر است. روى اين مبانى مسلم، ادعاى انتقال صفات اكتسابى چنان كه «داروين» ادعا كرده است كاملاً بى اساس است، زيرا اين اوصاف در صورتى منتقل مى شوند كه در «ژن» تحولاتى ايجاد كنند و بدون تحول، انتقال صفات امكان پذير نخواهد بود. ولى متأسفانه تاكنون عامل تحول در «ژن» براى بشر مكشوف نگرديده است و هنوز علم ثابت نكرده است  به كار بردن يا نبردن عضوى يا  دگرگونى محيط مى تواند در عامل وراثت تحولاتى ايجاد كند.

آزمايش ها، موروثى بودن صفات اكتسابى را تكذيب مى كند

علاوه بر اين كه گواهى بر صحت انتقال صفات اكتسابى در دست نيست آزمايش ها  بر خلاف آن گواهى مى دهند.

تغييرات اكتسابى به يكى از شش روش زير ممكن است در جانورى ظهور كند:

1. قطع شدن يك يا چند عضو

2. بر اثر بعضى از امراض

3. مصونيت عمومى بدن تحت اثر بعضى امراض ميكربى.

4. اثر نور، حرارت، رطوبت، غذا، و مانند اين ها.

5. اثر استعمال يا عدم استعمال اعضا.

6. اثر تعليم و تربيت.

ولى آزمايش هاى پى در پى بر خلاف تمام اين طرق شش گانه گواهى داده و هرگز بر اثر هيچ يك از اين اسباب، صفات اكتسابى به اخلاف منتقل نگرديده است و اينك تفصيل هر يك از اين آزمايش ها:

1. قطع شدن عضوى از اعضا

به طور كلى قطع شدن عضو، اساساً موروثى نمى گردد، از جمله آزمايش هايى كه در اين باره به عمل آمده است، اين است كه در طى بيست و دو نسل متوالى، دم يك دسته موش را بريدند(در حدود 1592موش) ولى نوزادان هميشه با داشتن دم طبيعى، به دنيا مى آمدند.

روشن تر از همه مسأله بكارت دختران است، از روزى كه تمايلات جنسى ميان مرد و زن بوجود آمده است، همواره مادران اين پرده را از دست داده اند ولى هرگز اين صفت به اخلاف منتقل نگرديده است و تقريباً تمام دختران  با پرده بكارت پا به عرصه وجود نهاده و اين خصيصه را از مادران خود به ارث نبرده اند.

مسلمانان و كليميان قرن هاست كه فرزندان خود را ختنه مى كنند ولى كمتر پسرى ختنه  شده پا به دنيا مى گذارد. اينها تمام گواه بر اين است كه هرگز اختصاصاتى كه با قطع شدن اعضا به جانورى دست مى دهد، موروثى نمى شود.

2. اختلالاتى كه از طريق امراض به وجود مى آيد

آزمايش و تجربه نيز موروثى بودن اين سنخ از صفات و اختصاصات را تكذيب مى كند. و هرگز اختلالاتى كه از طريق بعضى از امراض، در جاندار پديد مى آيد، موروثى نمى شود. به چند خرگوش باردار بيست روز پس از باردار شدن چند دفعه متوالى محلولى قوى از نفتالين مخلوط با روغن زيتون نيم گرم خوراندند، اين ماده معمولاً اثرش بر روى عدسى چشم است و آن را كدر مى كند، در خاتمه عمل خرگوش هاى باردار از يك طرف و جنين آنها از طرف ديگر داراى عدسى هاى كدر شدند و پس از پايان دوره حمل نوزادان همه داراى عدسى هاى كدر بودند. از جفت گيرى اولاد حاصل از نسل اول هر چه خرگوش زاييده شده، عدسى سالم داشته اند.

3. مصونيت عمومى بدن تحت اثر بعضى امراض ميكربى

اين عامل نيز هرگز باعث موروثى بودن مصونيتى كه بر اثر برخى از امراض ميكربى در جاندار پديد مى آيد، نمى گردد. و اين مطلب به قدرى روشن است كه احتياج به آزمايش ندارد. بسيارى از افراد انسان، در دوران عمر به بيمارى هاى حصبه، ديفترى و غيره مبتلا مى شوند و معالجه كامل، تا مدتى مصونيتى در بدن بيمار پديد مى آورد و او را از ابتلاى مجدد مصون مى دارد ولى هرگز اين خاصيت اكتسابى (مصونيت) موروثى نيست واولاد همين افراد در دوران عمر خود به همين بيمارى ها مبتلا مى گردند.

4. اثر نور، حرارت، رطوبت و غذا در موروثى شدن يك صفت

جاى شك نيست كه محيط در روى جانور اثرهاى مخصوص مى گذارد و تغييراتى به وجود مى آورد، ولى بحث و گفتگو در اينجاست كه آيا اين صفات و حالات كه محيط به وجود آورده است، موروثى مى شود، يا نه؟ و از آزمايش هاى متعدد، چنين نتيجه گرفته شده است كه اين صفات و تغييرات اكتسابى موروثى نمى گردد.

«سوستر» در سال 1915عده اى از موش ها را در اتاق  گرم داراى حرارت 22درجه و عده ديگر را در اتاق داراى صفر الى چهار درجه، به مدت شش ماه پرورش داد و سپس ملاحظه كرد كه درازى گوش و دم موش هاى اتاق گرم بيشتر از موش هاى اتاق سرد است، و اولاد حاصل از دو دسته مذكور را پس از آن كه در حرارت عادى پرورش داد در وضع طول پا و دم آنها، تفاوتى مشاهده نكرد.

«پن» آزمايشى در اين باره دارد كه ما آن را در توضيح اصل چهارم بيان خواهيم كرد.

ممكن است گفته شود كه صفات اكتسابى در صورتى موروثى است كه جنبه طبيعى داشته باشد نه مصنوعى و تمام اين آزمايش ها دور تحولاتى مى گردد كه تمام تغييرات در آنجا مصنوعاً به وجود آمده است.

ولى هرگز علت اين تخصيص روشن نيست و زمام موروثى بودن صفات در دست ما نيست كه هر كجا دل ما بخواهد به آن طرف برگردانيم، و نيز ممكن است تصور شود كه موروثى بودن يك صفت مدت طولانى ترى لازم دارد و مدت اين آزمايش ها بسيار كوتاه است.

اين عذر تا حدى پذيرفته است ولى مدت طولانى در آنجا لازم است كه صفت موروثى بخواهد به طور بارزى جلوه گر شود. به طورى كه نوع واحدى را دو صنف قلمداد كند، ولى آثار جزئى هرگز نيازى به مدت طولانى ندارد. دراز شدن دم و يا كوتاه شدن آن به اندازه يك ميليمتر بايست در طول بيست و دو نسل به منصه ظهور برسد، در صورتى كه چنين اختلافاتى مشاهده نشده است.

5. وراثت، بر اثر استعمال و عدم استعمال عضو

«داروين» و «لامارك» روى اين قسمت بيشتر تكيه كرده اند و نابينا بودن بسيارى از جانوران غارنشين را روى همين اصل مى دانند، ولى آنچه مسلم است، اين است كه استعمال و عدم استعمال وسيله تقويت عضو و ضعف آن مى گردد، و دانشمندان امروز، كورى برخى از حيوانات را كه احتياج به قوه بينايى ندارند، بر اثر جهشى مى دانند كه گاهى يك مرتبه در حيوانات پديد مى آيد و ما فرضيه جهش را بعداً بررسى خواهيم كرد.

علاوه بر اين دانشمندان در همان محيط هاى تاريك جانوران زيادى را پيدا كرده اند كه نه فقط چشم هاى عادى دارند بلكه بسيارى از آنها داراى چشم هاى درشت و غير عادى هستند و مشروح اين بحث در انتقاد از اصل چهارم بيان مى شود.

6. تعليم و تربيت

ششمين راهى كه براى موروثى بودن صفات اكتسابى در دست است، همان تعليم و تربيت مى باشد. در اين باره آزمايش هايى به عمل آمده است كه نتايج مختلف دارد. به طور مسلم در انسان پاسخ منفى است، زيرا ملكات فاضله و صفات و سجاياى ارزنده و رذائل اخلاقى كه از طريق تعليم و تربيت پديد آمده باشد، در آدميزاد ارثى نيست، يعنى موروثى بودن كليت ندارد، و مطالبى كه از همان طريق آموخته است به اخلاف منتقل نمى شود.هرگز فرزند يك بنا يا يك معمار و يا يك مهندس بنا و معمار و مهندس زاييده نمى شوند. همچنين....

آزمايشى كه دانشمند معروف «پاولوو» به عمل آورده است به نفع اين مطلب گواهى مى دهد، يك عده موش را اين طور عادت مى دهد، كه حاضر بودن غذا را به وسيله صداى زنگ، به آنها اطلاع دهد. اين عادت پس از 300 بار تكرار در آنها چنان عادى مى شود كه به محض شنيدن صداى زنگ به طرف غذا مى دوند. اولاد حاصل از اين موش ها بر اثر 100بار تمرين مانند والدين خود به صداى زنگ عادت مى كنند و در نسل دوم 20 بار تمرين در نسل سوم 10بار و بالاخره در نسل چهارم پنج دفعه تمرين كفايت مى كند.

«پاولوو» چنين نتيجه مى گيرد كه پس از چند نسل، اين عادت چنان موروثى مى شود كه به شنيدن نخستين صداى زنگ، عمل اجدادى خود را صورت خواهند داد.

ولى آزمايش «پاولوو» با آزمايش هاى نظير آن اساساً مطابقت نمى كند. چنان كه «مارك دوول» در سال 1924 در طى چند نسل متوالى يك عده موش سفيد را اين طور عادت مى دهد كه غذاى خود را در محلى پيدا كنند كه براى رسيدن به آن بايد از راه هاى پر پيچ و خم عبور كنند ولى اين صفت هرگز در فرزندان آنها موروثى نگشته است. وقتى «مارك دوول» اولاد اين موش ها را مورد آزمايش قرار مى دهد بر خلاف «پاولوو» نتيجه مى گيرد، يعنى براى عادت دادن بچه هاى آنها ناچار مى شود به اندازه اى وقت صرف كند كه براى والدين آنها كرده بود.

در پايان لازم است درباره غرايز و احساسات عجيب حيوانات و كارهاى دقيقى كه بعضى از اين حيوانات انجام مى دهند، كه با اعمال يك انسان فهميده و هوشمند كه پس از مدتى فكر و انديشه بجا مى آورد، برابرى مى كند; سخنى بگوييم.

زنبور عسل، خانه هاى شش گوشه مى سازد. شيره گل ها را با مهارت كامل مكيده، براى خود و آدميزاد لذيذترين غذا را آماده مى كند، مورچگان با مهارت كامل، خانه مى سازند. نوزادان خود را تربيت مى كنند. كارهايى انجام مى دهند ، كه خردمندان انگشت تعجب به دندان مى گيرند.

«داروين» مى گويد: زنبور عسل و مورچگان پس از يك سلسله آزمايش ها، موفق به چنين كارها شده اند و اين ادراك به عنوان توارث به فرزندان آنها رسيده است.

ولى گفتار «داروين» در اين باره بسيار گنگ و پيچيده است و قادر به حل اشكال نيست زيرا هرگاه اين سنخ ادراكات از طريق توارث به اخلاف مى رسد، پس چرا علوم انسان از طريق وراثت به اخلاف واگذار نمى شود؟ فرزند دانشمند، عالم و دانشمند نمى گردد؟ فرزندان بنا و آهنگر تا كارگاه نروند، بنا و آهنگر نمى شوند و همچنين...؟

گاهى گفته مى شود ممكن است فرزندان حيوانات اين گونه كارها را از پدران و مادران خود بياموزند و با مراقبت هايى ياد بگيرند، ولى اين انديشه بسيار بى پايه است، زيرا بسيارى از حيوانات روى پدر و مادر را نمى بينند و اين حسرت را تا روز مرگ با خود دارند. مع الوصف به انجام كارهاى زندگى خود توانا و عالمند. نمونه روشن اين موضوع پرنده اى به نام «اكسيكلوب» است. دانشمند معروف فرانسه «وارد» درباره اين حيوان مطالعه كرده و مى گويد: از خصايص آن اين است كه وقتى تخم گذارى او تمام شد، مى ميرد. يعنى هرگز روى نوزادان خود را نمى بيند و همچنين نوزادان روى پر مهر مادر خود را نخواهند ديد. آنها هنگام بيرون آمدن از تخم، به صورت كرم هايى هستند بى بال و پر، كه قدرت  تحصيل آذوقه و مايحتاج زندگانى را ندارند. لذا بايست تا يك سال به همان حالت در يك مكان محفوظ بمانند و غذاى آنها مرتب در كنارشان باشد. به همين جهت وقتى پرنده مادر احساس مى كند كه موقع تخمگذاريش فرا رسيده است قطعه چوبى تهيه كرده و سوراخ عميقى در آن احداث مى كند سپس مشغول جمع آورى آذوقه مى شود و از برگ ها و شكوفه هايى كه قابل استفاده براى تغذيه نوزادان او مى باشد به اندازه خوراك يك سال، هر يك از آنها تهيه كرده، و در انتهاى سوراخ مى ريزد و بعداً تخم روى آن مى گذارد و سقف نسبتاً محكمى از خميرهاى چوب بر بالاى آن بنا مى كند.

چطور مى توان گفت، اين حيوان كه در هيچ نسلى روى مادر خود را نمى بيند اين گونه امور شگفت انگيز را از طريق تعليم آموخته است؟

بهترين گواه ما همين زنبور عسل است كه همه با آن آشنا هستيم، زنبور عسل را هرگاه پس از تولد در نقطه اى دور از پدر و مادر پرورش دهيم، باز هم به انجام تكاليف خود از قبيل خانه سازى و مكيدن گل ها بدون كوچكترين تعليمى، قادر خواهد بود.

د. «سازش با محيط»

جاندار و گياهى كه در محيطى زندگى مى كند، بايد يكى از اين دو راه را انتخاب كند يا خود را با محيط تطبيق دهد و اعضايى متناسب با محيط به دست آورد و يا زندگى خود را از دست بدهد.

جاى شك نيست كه محيط روى موجود زنده تأثير دارد، گل هايى كه در كوهستان ها مى رويند، يا گل هايى كه در زمين هاى پست پرورش داده مى شوند، كاملاً با هم فرق دارند. جاندارى كه در خشكى زندگى مى كند، با جاندار آبى تفاوت دارد. ولى هرگز اين اصل كليت ندارد و آزمايش هايى به عمل آمده كه كليت آن را تكذيب مى كند و اينك نمونه هايى از اين آزمايش ها:

1. دانشمندى به نام «پن» شصت و نه نسل متوالى مگس سركه را در تاريكى پرورش داد و اولاد آخرين نسل را به روشنايى آورد و كمترين اختلافى در ساختمان چشم آن ها مشاهده نكرد.

گاهى گفته مى شود كه اين مدت براى تحليل رفتن ديدگان آن ها كم است و صدها نسل مى خواهد كه محيط درباره آن ها تأثير كند، ولى اين گفتار بى اساس است زيرا اگر  محيط تاريك قدرت تحليل بردن نيروى بينايى آخرين را نداشته باشد، به طور مسلم بايد تأثير مختصرى در طى اين نسل هاى فراوان گذارده باشد.

2. در غارهاى آهكى تاريك انواع مختلف جانوران زندگى مى كنند، كه غالباً فاقد چشم مى باشند. «داروين» معتقد است كه فقدان مزبور نتيجه مستقيم سازش با محيط است ولى در همان محيط تاريك جانوران ديگرى نيز  ديده مى شوند كه نه فقط چشمشان وضع عادى دارد بلكه عده اى چشمان درشت تر از حد معمولى  نيز دارند.

3. درباره «بالن» پستاندار عظيم الجثه اى كه در آب زندگى مى كند، «داروين» معتقد است كه بر اثر سازش با محيط دست هاى آن، به بال تبديل شده و پاهاى آن از بين رفته و  منتهااليه بدنش به بال مخصوص وى تبديل شده است، مع الوصف پستاندارانى در آب زندگى مى كنند كه دست و پاى خود را به خوبى محفوظ داشته اند و مهارت كمترى از انواع سازش يافته در زندگى آبى، به خرج نمى دهند.

4. «اردك» و «قو» بين انگشتان خود پرده نازكى دارند كه به وسيله آن، در كمال سهولت شنا مى كنند و وجود اين پرده در مكتب «داروين» اثر سازش با محيط است. مع الوصف پرندگان زيادى در آب زندگى مى كنند كه با نهايت مهارت شناورى كرده، و از ماهى ها تغذيه مى كنند بدون اين كه پرده اى بين انگشتان آنها موجود باشد.

5.«موش كور» ، پستاندار كوچك حشره خوارى است كه دالان هايى در زمين حفر مى كند و در آن ها روزگار مى گذراند، به شكار حشرات مى پردازد. چشم هاى كوچك و تحليل رفته دارد، در دست هاى او چنگال هاى تيز و مخصوصاً يك انگشت اضافى داراى چنگال ديده مى شود. «داروين» وجود اين اعضا را اثر مستقيم سازش با محيط مى داند ولى در آن نقاط تاريك جوندگانى نيز مانند «موش كور» در دالان هاى زيرزمينى زندگى مى كنند كه در حفارى از موش تواناترند ولى خصوصيات بدنى موش كور را ، ندارند.

اين ها و امثال آن كه هر كدام اساس سازش با محيط را از بين برده فكر ما را به نقطه ديگرى معطوف مى دارد كه بايست در آن جا علل اين همه اختلافات را جستجو كنيم.

تا اين جا بررسى اصول چهارگانه «داروينيسم» پايان مى يابد و اكنون به ذكر يك رشته انتقادات اساسى كه از طرف دانشمندان به عمل آمده است، مى پردازيم.

انتقادات اساسى از فرضيه «داروين»

1. آيا تغييرات نامحسوس سبب پيروزى مى شود؟!

«داروين» مى گويد: افزايش نامحدود جانوران و گياهان سبب مى شود كه وسيله زندگى براى همه پيدا نشود، از اين نظر، نزاع و كشمكش ميان موجودات رخ مى دهد. در اين صحنه نبرد، فتح و پيروزى  از آن دسته اى است كه با شرايط نيرومندترى مجهز گردند و خصائص طبقه فاتح، روى «قانون وراثت» به نسل هاى بعد منتقل مى شود و در هر نسلى به صورت كامل ترى درآمده و بالنتيجه انواع متحوله اى پديد مى آيند.

ولى نكته قابل توجه اين جاست كه اين تغييرات كه در هر دورانى بسيار جزئى و نامحسوس است در صورتى مى تواند مقدمات پيروزى وى را فراهم آورد كه روى هم انباشته گردد و به صورت تغيير كلى درآيد.

در اين صورت اين سؤال پيش مى آيد: ميليون ها سال لازم است كه اين تغييرات جزئى به صورت يك تغيير كلى درآيد. و تا رنگ كلى به خود نگيرد، نمى تواند به صاحب آن، قدرت و نيرومندى به بخشد و تا به اين سر حد نرسد دستگاه طبيعت نمى تواند آن را تحت عنوان «انتخاب اصلح» برگزيند. بنابراين تا حصول يك تغيير بارز در طول اين ساليان دراز، ضامن بقاى اين موجود كه طبق اعتراف «داروين» عوامل مخرب آن آماده و فراهم بوده، چه چيز بوده است؟

چگونه مى توان گفت يك برجستگى بسيار ريز و كوچك و نامحسوس و ناپيدا، در ناحيه پر و بال، و يا ناخن و چنگال، و يا درازى گردن، سبب شده است كه شرايط زندگى را براى دارنده آن آماده ساخته و تأثير عواملى را كه براى نابود كردن آن مجهز شده بود، بى اثر و خنثى سازد؟

روى اين اصل «گوبينو» در كتاب «بنياد انواع» صفحه 62 چنين مى نويسد:

«تغييرات مولد قابليت تغيير فردى، چون هميشه خفيف و ناچيزند، سود يا زيان آن ها هم اجباراً بسيار كوچك است. آيا اين تغييرات مى توانند تحولى به منظور انتخاب فرد لايق و مستعدتر انجام دهند؟ هيچ كس نمى تواند بپذيرد كه شاخى درازتر از چند ميليمتر و پرده پايى به ضخامت دو يا سه ميليمتر مى تواند صاحب خود را از گزند حوادث برهاند. تنازع بقا ميدان مسابقه «المپيك» نيست و نمى توان آن را به مسابقه اسب دوانى كه درازى سر اسب هم  در پيروزى دخيل است، تشبيه كرد. فقط تغييرات بزرگ، محاسن يا معايب كافى را براى انجام انتخاب انسب پديد مى آورد از اين رو امتيازات فردى داراى اهميتى بسيار كوچك مى باشند».

2. اختلاف جانداران در تعداد «كروموزوم»ها

احتمال مى رود كه برخى از خوانندگان با اصطلاحات «سلول» و «كروموزم» و «ژن» آشنايى كامل نداشته باشند. از اين لحاظ توضيح مختصرى در اين باره داده مى شود اگر چه قبلاً در اين باره به طور اجمال بحث كرديم.

علوم تجربى و آزمايشى پرده از روى بسيارى از مشكلات و مبهمات برداشته است. دانشمندان با دستگاه هاى بسيار قوى و نيرومند، ريشه حيات را در موجودات زنده، در موجود زنده بسيار ريز ديگرى به نام «سلول» كه در شرايط خاصى رشد و نمو مى كند و به صورت يك نوع جاندار در مى آيد، به دست آورده اند.

ولى كشف اين راز براى حل مشكل قانون وراثت كافى نبود زيرا با خود مى گفتند اين موجود كوچك، چطور مى تواند مبدأ قانون وراثت باشد و به قول نويسنده «تاريخ علوم» چه قسمتى از «پروتوپلاسما» و كدام يك از قطعات هسته، موجب مى گردد كه مثلاً پسرى بينى مادر و چشمان پدر را به ارث برد و فلان كيفيت را از اجداد خويش اخذ كند.

اين ([14])امر سبب شد كه حيات شناسان به اميد كشف معماى وراثت، وقت بيشتر مصرف كرده و درباره واحد زنده «سلول» مطالعات بيشترى بنمايند، تا آن كه ميكروسكوب هاى دقيق موفق شدند سازمان وجودى «سلول» را به دست بياورند و نتيجه كاوش هاى پى گيرانه آنان، اين شد كه در سلول، هسته اى بيضى شكل با جدار قابل ارتجاعى وجود دارد و در آن هسته قطعات كوچكى است كه در موقع تقسيم سلول در هسته پديدار مى شود و آنها را «كروموزوم» مى نامند.

بسيارى از دانشمندان حيات شناسى موفق شدند كه شماره «كروموزوم»ها را در بسيارى از جانداران بدست آورند و آزمايش هاى زيادى اثبات كرده است كه تعداد آن ها در انواع ثابت است و تغييراتى در تعداد آن ها رخ نمى دهد.

چيزى نگذشت كه دانشمندان  گام ديگرى در طريق كشف راز قانون«وراثت» برداشتند و ثابت كردند كه خواص موروثى از پدر و مادر به فرزندان به وسيله توزيع «كروموزوم»هايى كه در هسته «ياخته»ها هستند،منتقل مى شوند. از اين رو، «كروموزوم»ها بر حسب ابعاد خود ده ها يا صدها جزء دارند كه همان «ژن»ها يا واحدهاى موروثى مى باشند و عامل حقيقى وراثت همين ذرات كوچك اند كه صفات ظاهر پدر و مادر را به فرزندان انتقال مى دهند.([15])

هرگاه تمام موجودات داراى منشأ واحدى هستد بايد شماره «كروموزوم»ها در هسته، سلول هاى آنها مساوى باشند، در صورتى كه چنين نيست و «كروموزوم»ها هر نوع  از انواع مختلف حيوانات داراى تعداد معين و مشخص است . مثلاً اسب داراى 46، انسان 48، خرگوش44، گاو60، موش40، انگل اسب 54، و مگس داراى 12عدد «كروموزوم» مى باشند.([16])

از سوى ديگر جانورانى كه از حيث تنوع به هم نزديك اند عده «كروموزوم»هاى آنها با هم اختلاف فاحشى دارند و جانورانى كه اختلافات و فاصله زيادى دارند تعداد «كروموزوم»هاى آنها چندان اختلافى ندارد. مثلاً انسان كه با خرگوش از حيث ساختمان داخلى و خارجى اختلاف فراوان دارد، تفاوت «كروموزوم»ها بيش از چهار نيست، يعنى انسان 48 و خرگوش44«كروموزوم» دارد. در عوض شماره «كروموزوم»هاى اسب كه نسبتاً به گاو نزديك است، بسيار متفاوت است زيرا اسب داراى 46 و گاو داراى 60عدد «كروموزوم» است.

3. اختلاف شكل «اكسى هموگلوبين»

در خون حيوانات و انسان، ذرات زنده بسيار ريزى در حركت هست كه به زبان علمى به آنها «گلبول»ها مى گويند.

«گلبول»ها بر دو نوع اند: «گلبول قرمز» و «گلبول سفيد».

«گلبول»هاى قرمز داراى ماده آهن موسوم به «هموگلوبين»، هستند و در صورتى كه اكسيژن جذب كنند تبديل به به «اكسى هموگلوبين» مى شوند.

شكل «اكسى هموگلوبين» بستگى به نوع جانور مخصوص دارد و در جانور ديگر به شكل ديگرى درمى آيد، مثلاً در انسان لوزى القاعده است.

با توجه به عقيده «داروين» كه تمام موجودات منشأ واحدى دارند، پس مبدأ اين اختلاف چيست؟([17])

و به عبارت روشن تر چون منشأ همه جانوران يكى است خون آنها نيز هم جنس است، پس بايد اشكال بلورهاى آنها نيز يكى باشد در صورتى كه تجربه بر خلاف آن است.

4. افسانه حلقه مفقوده

«داروين» و طرفداران وى با مشقت هاى فراوانى كوشيده اند، ثابت كنند كه ميان انسان و جانوران ديگر هيچ گونه امتياز قاطع از نظر ساختمان جسمانى وجود ندارد. سپس نقاط مشترك زيادى را ميان انسان و «ميمون» ثابت كرده و معتقدند كه مغز انسان به زحمت از مغز ميمون تميز داده مى شود.

ولى با آن همه كوشش نتوانسته اند فاصله عميقى را كه ميان «ميمون» و انسان است، پر كنند و انواع متوسط اين دو نوع را پيدا نمايند و اين حلقه و يا حلقه ها را معين كرده و تبار صحيح انسان را بدست آورند.

گروهى معتقد شده اند كه سنگ هاى آدم نما همان اجداد متوسط انسان است و اين فسيل ها همان حلقه مفقوده اى است كه «داروين» موفق به كشف آن نشده است و اين سنگ هاى آدم نما همان انسان هاى متحول از «ميمون» است كه زير خاك به صورت سنگ درآمده و خصوصيات ظاهرى انسان در آنها محفوظ مانده است.

ولى براى اين كه اين گونه استدلال هاى «داروين» بى پاسخ نماند با اين كه اصولى را كه روى آنها تكيه كرده بود، باطل كرديم، مع الوصف در اين باره نيز به بحث مى پردازيم:

اين گونه مشابهات هرگز دليل خويشاوندى  انسان با ساير جانداران نيست. چه مانعى دارد،طراح آفرينش  موجودات و انواع مشابهى را خلق نموده و در به وجود آوردن آنها راه اشتقاق و تكامل را پيش نگيرد؟

هرگز اين گونه تشابه و صدها مانند آن دليل بر اشتقاق انسان از ساير حيوانات وبالاخص «ميمون» نمى شود. زيرا چه مانعى دارد كه خالق جهان پديدارنده موجودات و جانداران به طور ابداع و بى سابقه دو موجود مانند يكديگر و مشابه هم را به وجود آورده و هيچ كدام فرع ديگرى نگردد؟

و به قول «لوئى اكاسيس» دانشمند بزرگ آمريكايى: «اين گونه مدارك دليل تحقق پذيرفتن طرح خلقت است و  طرح خلقت به منزله يك بناى عظيمى است كه مصالح ساختمانى آن ثابت است منتها براى تشكيل يافتن اين همه جانوران متنوع فقط در ظواهر آنها آرايش هاى گوناگونى داده شده است».

و همچنين تغييرات ناگهانى كه گاهى در انسان پيدا مى شود دليل بر اشتقاق او از ساير حيوانات نيست. چه بسا ممكن است اين گونه تغييرات به طور وراثت از اجداد برسد و اين صفت در شرايط مخصوصى ابراز وجود نمايد چنان كه بسيارى از بيمارى هايى كه از اجدا د مى رسد، در برخى از نسل ها بر اثر مساعد بودن محيط، ابراز وجود مى نمايد.

تلاش هاى هواداران «داروين» براى پيدا كردن حلقه مفقوده بى اثر است زيرا اين سنگواره هاى انسانى كه در واقع همان انسان هايى هستند كه بر اثر زير خاك رفتن به صورت سنگ درآمده اند چندان اختلافى با انسان كنونى ندارند و اختلاف جزئى هرگز باعث تعدد نوع نمى گردد. چه بسا اين اختلاف ها بر اثر مرور زمان در اين سنگ ها پديد آمده، و ارتباطى با اصل بدن نداشته است.

و در هر صورت فاصله اى كه اكنون ميان انسان و «ميمون» است با اين گونه اختلاف جزئى پر نخواهد شد.

و اين فاصله به قدرى افكار هواداران نظريه وى را مشوش كرده است كه براى پر كردن آن به هر جايى كه ممكن بوده، دست انداخته اند.

«فريد وجدى» در دائرة المعارف ماده «انس» از برخى از دانشمندان نقل كرده است كه وى معتقد بود:  اين حلقه مفقوده همان انسانى است كه در افسانه ها از آن به نام« انسان وحشى دم دار»، نام برده شده است.

گاهى گفته مى شود كه حلقه مفقوده همان وحشيان «مكزيك» هستند كه به اروپا برده شده اند.

ولى تمام اين نظرها از دايره ظن و تخمين پا فراتر نمى گذارند و با اين همه تلاش ها ريشه نزديك تحول را به دست نياورده اند و به اين اتفاق دارند كه انسان زاده جانورانى كه ما امروز به نام «ميمون» مى خوانيم، نيست.

آنان زمانى به غلط معتقد بودند كه انسان از «ميمون»هايى به نام «شامپانزه» يا «اورانگ اوتان» تحول يافته است پس از مدتى كه موفق به كشف حيوانى ديگر به نام «گوريل» كه شباهت او به انسان بيش از آن دو است گرديدند، سلسله نسب را به آن منتهى كردند و احياناً براى دلجويى از تمام صاحب نظران، هر نژادى را به يكى از آنها نسبت دادند.

5. مشكل طول زمان

مشكل پنجم همان بن بست طول زمان است. جاى شك نيست كه تكاملى كه «داروين» و هواداران وى مدعى هستند محتاج به طول زمانى است ، كه عمر زمين كفاف آن را نمى دهد.

مدتى كه براى خشك شدن پوسته زمين، لازم است ، از بيست ميليون سال كمتر و از چهل ميليون بيشتر نيست و حداكثر حدسى كه براى عمر زمين زده اند، از دويست ميليون  سال تجاوز نمى كند و اين مقدار براى تحولات و تغييراتى كه «داروين» ادعا مى كند، كافى نيست، زيرا جزئى ترين تغييرات صدها هزار سال وقت لازم دارد تا چه رسد از صورت يك جانور دريايى به صورت يك انسان حاكم بر كون و مكان درآيد.

«لايت» دانشمند جمجمه شناس معروف مى گويد: كهن ترين بقاياى انسانى همان هايى است كه در غارهاى «انجيس» و «تندرل» بدست آمده است. و يگانه فرقى كه ميان آن ها و انسان كنونى است، همان برآمدگى خفيفى است كه در اطراف چشم هاى آنها ديده مى شود. اكنون هزاران سال از دوران اين بقايا مى گذرد، و كوچك ترين تحولى در آفرينش انسان رخ نداده است. بنابراين هرگاه بگوييم كه انسان روزى به صورت پست ترين جانداران بود، و طى ساليان درازى به صورت نوع كامل كنونى گرديده است، بايد عمر زمين را بيش از آنچه تاكنون حدس مى زنند پيش ببريم، تا در اين زمان ممتد آن موجود ضعيف بتواند مراحل تكامل خود را طى نمايد.

آرى آنچه درباره عمر اين سياره مى گويند اگر چه تمام حدس است و متكى به دلايل علمى قانع كننده نيست ولى اعتماد به فرضيه اى كه متكى بر چنين فرضيه است به طور مسلم از روش علمى دانشمندان دور است.([18])

«نئوداروينيسم»([19])

بانى اين نظر جانورشناس آلمانى«ويسمان» است، به نظر پيروان اين مكتب كه به «نئوداروينيسم» مشهور است صفات اكتسابى، موروثى نمى شوند، بلكه صفاتى مى توانند موروثى باشند كه در نطفه مندرج باشند، به عبارت ديگر صفات اكتسابى موروثى نمى گردند، بلكه صفات و تغييراتى موروثى مى تواند باشد كه به وسايلى در نطفه يعنى سلول هاى «ژرمن» مندرج گردند.

مى گويند سلول هاى بدن هر جانورى شامل دو دسته مشخص مى باشند.

اوّل: سلول هاى «ژرمن» كه در غدد تناسلى(تخم دان) موجود مى باشند و سلول هاى نطفه را، بوجود مى آورند.

دوم: سلول هاى «سوما» كه كليه اعضا و دستگاه هاى بدن را تشكيل مى دهند.

وقتى تخم كه منشأ تشكيل هر جاندارى است تشكيل مى گردد، در همين تقسيمات اوليه اش، سلول هاى «ژرمن» از بقيه جدا مى شوند، و به صورت غدد تناسلى باقى مى مانند. در صورتى كه ساير سلول ها تنوع حاصل مى كنند و كليه اعضاى بدن را تشكيل مى دهند، به عبارت ديگر سلول هاى «ژرمن» از يك طرف و سلول هاى «سوما» از طرف ديگر، هر يك مستقيماً از تخم سرچشمه مى گيرند و جدا از يكديگر باقى مى مانند، اگر چه در  يك بدن جا داشته، و رابطه فيزيولوژيكى دارند، معهذا اگر به وسيله عملى در سلول هاى «سوما» تغييراتى عارض گردد ولى تغييرات حاصل، بر اثر محيط زندگى اساساً قابل انتقال به سلول هاى «ژرمن» نمى گردد، و سلول هاى «ژرمن» به هيچ وجه تحت اثر وضعى كه به سلول هاى «سوما» دست مى دهند، قرار نمى گيرند.

بنابراين همه صفات  وتغييرات موروثى نمى گردند مگر، در صورتى كه در نطفه معين سلول هاى «ژرمن» مندرج گردند، و نمو سلول هاى نطفه، آن تغييرات را بروز دهند.

«داروينيسم» جديد ساختمان مخصوص زرافه را اين طور تحليل مى كند كه روى اصل، قابليت تغييرى كه نطفه هاى نر و ماده داشته اند، در هر نسل زرافه هايى، به دنيا آمدند كه درازى گردن آنها متفاوت بوده است. از آنجا كه درازى گردن در تنازع بقا مورد استفاده جانور واقع گرديده لذا زرافه هايى توانستند باقى بمانند و توليد مثل كنند، كه گردنى درازتر از ديگران داشته اند و اين خاصيت را بر اثر ساختمان مخصوص نطفه شان به اولاد انتقال داده اند، در اولاد حاصل نيز كه از نظر درازى گردن با يكديگر متفاوت بودند بعضى زرافه ها كه گردنى درازتر داشتند در ميدان تنازع بقا پيش بردند و به اين طريق از نسلى به نسل ديگر بر اثر انتخاب طبيعى زرافه هايى داراى گردن دراز، باقى ماندند، و در نتيجه دسته اى از جانوران را به وجود آوردند، كه گردن بسيار دراز دارند و با محيط زندگى خود سازش كامل حاصل كردند.([20])

ولى با اين تعمير و دستكارى كه از طرف بانيان اين مكتب انجام گرفت، ديرى نپاييد كه آشيانه سست بنيان اين مكتب نيز فرو ريخت و جاى خود را به فرضيه «تحول بر اساس جهش» داد. پايه گذاران اين فرضيه فقط در يكى از اصول فرضيه «داروين» تجديد نظر كردند، و در اصول ديگر وى كه سستى و بى پايگى آن ها روشن گرديد، با او هم فكر و هم رأى مى باشند.

([21])

--------------------------------------------------------------------------------

[1] . «على اطلال المذهب المادى» تأليف «فريد وجدى» جلد 1، صفحه 103.

[2] . Catastrophisme

[3] . تلخيص از كتاب «داروين» تأليف دكتر «محمود بهزاد» صفحات 13 ـ 22.

[4] . مگر اين كه اجداد به داد فرزندان رسيده و غذايى را كه از هوا به دست مى آوردند به فرزندان خود داده باشند.

[5] . بنياد انواع ، صفحه 56.

[6] . بنياد انواع، صفحه 58 و ما، در انتقاد از فرضيه «داروين» پيرامون وراثت صفات اكتسابى سخن خواهيم گفت.

[7] . «داروينيسم» تأليف دكتر «محمود بهزاد» صفحه 190ـ 191.

[8] . تلخيص از كتاب «داروينيسم» تأليف دكتر «محمود بهزاد».

[9] . قدر مشتركى كه ميان ميمون و برخى از جانوران «لمور» تصور كرده است همان «پريمات» است.

[10] . «على اطلال المذهب المادّى»، صفحات 103ـ 108.

[11] . «بنياد انواع» صفحه 61.

[12] . تاريخ علوم، صفحه 707.

[13] . «بنياد انواع» چه مى دانم صفحه 58.

[14] . تاريخ علوم، صفحه 707.

[15] . «بنياد انواع»، صفحه 69.

[16] . انتقاد از نظريات «داروين» صفحه 58.

[17] . انتقاد از نظريات «داروين، صفحه 61.

[18] . نقل با اندكى تصرف از «فريد وجدى»، «دائرة المعارف القرن العشرين» ماده «انس».

[19] . آخرين فرضيه تكامل انواع، بر اساس تكامل تدريجى .

[20] . «داروينيسم» صفحه 197.

[21] مسائل جدید کلامی، آیت الله سبحانی، ص 668.