فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
فلسفه و تاریخ
ماركسيسم و نيروى محرك تاريخ
ماركسيسم و نيروى محرك تاريخ


پيش گفتار

دانشمندان  مدت ها مكتب «ماركس» را فقط به عنوان يك سيستم «اقتصادى» و شكل خاصى از «سوسياليسم» مى شناختند و در بحث هاى اقتصادى، از افكار فلسفى ماركس سخن به ميان نمى آمد ولى پس از انتشار آثار فلسفى ماركس، اين انديشه دگرگون گرديد و معلوم شد كه ماركسيسم بيش از آن كه يك سيستم اقتصادى باشد،  بر خلاف ساير سيستم هاى اقتصادى، در مرحله نخست، يك سيستم فلسفى است  و اقتصاد آن، تنها يك مورد كاربرد اين فلسفه مى باشد و گروهى كه مى خواهند با «ماركسيسم» به خوبى آشنا شوند، بايد نخست از عقايد فلسفى آن آگاه گردند. از اين جهت ما در اين پژوهش، به بررسى عقايد فلسفى ماركس كه زيربناى عقايد اقتصادى او را تشكيل مى دهد، مى پردازيم. و از ميان اصول و تئورى هاى او، به تجزيه و تحليل نظريه او درباره علل تحوّلات تاريخى جامعه انسانى مى پردازيم:

«ماركسيسم» درباره نيروى محرك تاريخ نظريه اى دارد كه مى خواهد با آن، به جنگ «هِگِل» برود. لازم است بدانيم كه ماركسيسم خود در موارد زيادى تحت تأثير فلسفه هگل قرار دارد.

«هگل» مى گويد: «افكار بشر، سازنده تاريخ بشر است».

و با توجه به خدمات ارزنده دانشمندان و تأثير افكار آنان در پيشرفت صنايع و دگرگونى قيافه زندگى، به طور اجمال مى توان اين سخن را تصديق كرد. و در بحث هاى گذشته درباره تأثير افكار نوابغ و شخصيت ها در گردش چرخ تاريخ، سخن گفتم.

«ماركس» مى گويد تنها عامل سازنده تاريخ جامعه، حتى ايده ها و فكرها، انديشه ها و مكتب ها، رشد وسائل توليدى و روابط اقتصادى(نحوه مالكيت انسان بر ابزار توليد) و در نتيجه مبارزه طبقاتى است. روش «ماركس» درست مقابل روش هگل است. از نظر «هگل»، حركت فكر و ايده ها خلاّق واقعيت ها و حوادث تاريخى است و واقعيت ها تنها تجسّم خارجى ايده ها است ولى از نظر ماركس حركت فكر، انعكاسى از حركت واقع است كه به مغز انسان برده شده و جاى گرفته است.([1])

بنابراين فكرى كه خود پرتوى از واقعيات است، نمى تواند سازنده تاريخ باشد.

جامعه از نظر «ماركسيسم» دو طبقه دارد يكى از آن دو طبقه زيربنا و ديگرى روبناى آن را تشكيل مى دهد.

زيربناى آن، همان قواى اقتصادى است و ساير پديده هاى فكرى و روحى انسان ها از فرهنگ، هنر، اخلاق، مذهب و قانون،  روبنا; ووجود ثانوى و غير اصيل اجتماع مى باشد. بنابراين محرك اصلى تغييراتى كه در اجتماع صورت مى پذيرد، همان  روابط اقتصادى است كه كليه دگرگونى هاى روبناى اجتماع نتيجه مستقيم آن است.

ماركس در يك ديدگاه كلى،  در تاريخ بشر چنين مى انديشد تا مدت هاى مديد اين تمايل وجود داشت كه تاريخ و روبناى اجتماع را، مردان بزرگ يا انديشه هاى بزرگ مى سازند ولى به گمان وى واقعيت هاى مادى، تاريخ را پديد مى آورد، نه انديشه ها.

ماركس جامعه را به بنايى تشبيه مى كند كه زيربنا و شالوده آن را قواى اقتصادى و روبناى آن را، افكار و آداب و رسوم و نهادهاى قضايى، سياسى، مذهبى، و غيره تشكيل مى دهد، سپس مى افزايد: افكار و رسوم و نظام سياسى هر يك تابع وضع و رابطه اقتصادى است مانند فئوداليسم و كاپيتاليسم ووضع اقتصادى تابع اوضاع فنى و نحوه دستگاه هاى توليدى است.

خلاصه اين اصل از اصول مهم ماركسيسم است كه: (گرداننده چرخ هاى مهم تاريخ و تحولات اجتماعى، نيروهاى توليد و روابط اقتصادى است).

ماركسيسم با اين نظريه درباره علّت تحولات تاريخى هر نوع اصالت فكر انسانى را انكار كرده و آن را به دُم ابزار توليد بسته است، تو گويى قواى اقتصادى دوست دلداده او است كه فكر و انديشه او را به اسارت گرفته و آن را به دنبال خود مى كشد.

ماركسيسم در اين توجيه با ساير مكتب ها «تك عاملى» هم عقيده است كه تمام تحولات تاريخى تنها يك علت مادى دارد نه علل متعدد، جز اين كه وى از ميان علل مادى فقط به بيان يك علت پرداخته است و آن را فقط با يك علت توجيه نموده است.

خواه ما نيروى  محرك تاريخ را تنها، يك امر اقتصادى بدانيم، يا براى آن عوامل ديگر مادى، فرض كنيم در هر دو فرض در بينش مادى نيروى محرك تاريخ، تنها و تنها يك امر، يا يك رشته امور مادى است.

در حالى كه در بينش الهى، عامل محرك تاريخ منحصر به علل مادى نيست، بلكه در اين ميان يك رشته علل خارج از محيط ماده و انرژى وجود دارد كه در گردش تاريخ كاملاً مؤثر مى باشند از آن جمله وجود پيامبران و تعاليم حيات بخش آنان است كه هرگز مولود شرايط مادى آنها نمى باشند و با مشروح اين قسمت در گذشته آشنا شديم. اين تنها ماركسيسم است كه از ميان علل و عوامل متعدد مادى، تنها يك عامل مادى را معرفى مى كند و از ديگر عوامل هر چند مادى باشند، سرباز مى زند. اينك ما و نظريه او.

نقد نظريه ماركسيسم

                 1

بينش ابزارى ماركسيسم

درباره

نيروى محرّك تاريخ

نظريه ماركس درباره نيروى محرك تاريخ، يك نظريه صد در صد ابزارى است، زيرا وى «رشد ابزار توليد» را زيربناى جامعه و عامل محرك تاريخ مى داند.

ماركس ادوار زندگى بشر را، به دوره هاى شكار و شبانى، كشاورزى و پيشهورى، صنعتى و ماشينى تقسيم مى كند.

آن گاه  ادوار مهم تاريخى و اجتماعى را به دوره هاى پنجگانه تقسيم مى نمايد.

1. دوره اشتراكى نخست (كمون اولى); 2. دوره بردگى; 3. دوره فئودالى; 4. دوره كاپيتاليستى; (سرمايه دارى); 5. دوره كمون نهايى.

ماركس مى گويد:

رشد ابزار توليد، عامل مهمى براى پيدايش اين ادوار تاريخى است و از تضاد و ناهماهنگى ابزار توليد با روابط اقتصادى (نحوه مالكيت انسان بر ابزار توليد) يكى از اين دوره هاى پنجگانه سپرى شده است و دوره ديگرى آغاز مى گردد.

مثلاً بشرى كه مدت ها در دوره «بردگى» به سر مى برد، آن گاه كه بر آهن و گاو آهن و بهره بردارى از «خيش» دست يافت، ناچار شد كه رابطه اقتصادى گذشته را (بردگى) به رابطه اقتصادى ديگر به نام «فئوداليسم» (ارباب رعيتى) تبديل كند. و همچنين است دوره هاى بعدى و هر چه ابزار توليد رشد كند، قهراً رابطه اقتصادى دگرگون مى گردد، و رابطه ديگرى جايگزين آن مى شود».

ماركسيسم معتقد است كه «از رشد ابزار توليد، يك نوع مبارزه طبقاتى پديد مى آيد. اين مبارزه ميان دو گروه است، گروهى كه در كنار ابزار توليد ايستاده اند و خواهان دگرگونى روابط اقتصادى مى باشند، و گروهى كه مى خواهند، روابط توليد به حال سابق خود بماند».

«ماركسيسم  معتقد است كه رشد ابزار توليد تعيين كننده رابطه اقتصادى است و رابطه اقتصادى اساس و زيربناى ساير پديده هاى فكرى و روحى انسان از قبيل هنر و اخلاق، مذهب و قانون است.

و به عبارت روشن تر: طرز توليد، و بخش و تقسيم ثروت و روابط كارگر و كارفرما در طول زمان جنبه هاى ديگر زندگى را از قبيل دين  و اخلاق و فلسفه و علم وادبيات و هنر تعيين مى كنند».

ماركسيسم مى گويد:

ابزار توليد در هر جامعه، رابطه اقتصادى آن را تعيين مى كند، و رابطه اقتصادى اوضاع اجتماعى و سياسى و دينى و فكرى را توجيه كرده و تعيين مى نمايد.

اين خلاصه نظريه ماركس درباره نيروى محرك تاريخ است، ولى براى اين كه خوانندگان گرامى به طور روشن با اين نظريه آشنا گردند، مطالب وى را بدين گونه توضيح مى دهيم:

1. مقصود  از ابزار توليد و تكامل آن چيست؟

مقصود از ابزار توليد، چيز و يا چيزهايى است كه بشر و به وسيله آن طبيعت را مسخّر كرده و از آن بهره مى كشد.

ابزار توليد در طول حيات انسان، پيوسته در حال تغيير بوده است، روزگارى از دست و بازويش استفاده كرده و روزگارى براى قطع كردن و كوبيدن، از سنگ بهره كشى مى نمود، روزگارى به همين منوال زندگى كرد، تا توانست تكه سنگ را بر دسته اى كار گذارد و تيشه سنگى را به وجود آورد. در طى مراحل، تيشه و زوبين و چاقوى سنگى ساخته شد، و پس از مدتى به آهن دست يافت و تير و كمان اختراع  گرديد، و از آن در شكار كاملاً استفاده مى نمود تا آن جا كه مرحله به مرحله نوبت استفاده از تكنيك روز از بخار و برق و اتم رسيد و هر چه ابزار توليد تكامل پيدا مى كرد، تسلّط او بر طبيعت و بهره كشى از آن، بيشتر مى شد.

تا اين جا روشن شد كه مقصود از ابزار توليد و تكامل آن چيست و نمونه هايى از آن ارائه گرديد درباره ديگر وسائل توليد در كليه شئون زندگى انسان، «تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل».

2. مقصود از نيروى توليد چيست؟

مقصود از  نيروى توليد، انسانى است كه روى وسايل توليد كار مى كند و در كار خود تجربه دارد و از نحوه كار برد آنها كاملاً آگاه مى باشد.

3. چگونه تكامل دستگاه هاى توليد، شكل توليد را كمّاً و كيفاً دگرگون مى سازد؟

شكى نيست  كه با تكامل دستگاه توليد، شكل محصول دگرگون مى گردد، توليدى كه بر اساس كار، با بازو است با توليدى كه بر اساس كار با سنگ است، به دو شكل خواهد بود همچنان كه  توليدى كه بر اساس تير و كمان استوار است، به شكل ديگرى خواهد بود.

بنابراين، با  تكامل دستگاه هاى توليد، شكل توليد از نظر كيفيت و كميت دگرگون مى گردد، و سطح توليد از نظر كميت و شكل آن از نظر كيفيت، قطعاً فرق مى كند. توليد آسياب هاى برقى از نظر كثرت و مرغوبيت، با توليد آسياب هاى آبى از زمين تا آسمان تفاوت دارد.

4. مقصود از روابط توليد يا روابط اقتصادى يا وجه مالكيت چيست؟

مقصود از اين دو لفظ، شكل مالكيت بر وسائل توليد است اعم از مالكيت دسته جمعى يا مالكيت فردى.

توضيح اين كه از روزى كه مردم، كار دسته جمعى را شروع كردند و براى  توليد و مهار طبيعت، به صورت يك مجموعه به هم پيوسته درآمدند، روابطى ميان انسان و ابزار توليد، برقرار شد و انسان مالكيت خود را نسبت به ابزار توليد به صورت كمون و اشتراكى، سپس بردگى (مالكيت انسان بر انسان) و فئودالى (مالكيت بر زمين)، و سرمايه دارى و سوسياليستى برقرار ساخت.

در حقيقت روابط توليد و يا روابط اقتصادى و يا روابط مالكيت و يا وجه مالكيت است كه به توزيع ثروت توليد شده، شكل مى بخشد.

5. چگونه روابط توليد، تابع نحوه توليد است و نحوه توليد هرگونه باشد، روابط توليدى همان خواهد بود؟

روابط توليدى، يعنى مالكيت انسان ها نسبت به ابزار توليد در هر مقطع از زمان تابع نحوه توليد آن زمان است، و نحوه توليد در هر زمان، نيازمند يك نوع از روابط توليد مى باشد.

در زمان انسان نخستين، اگر روابط مالكيت به صورت كمون و اشتراكى بوده به خاطر اين بود كه نحوه توليد جز اين نمى توانست رابطه توليدى داشته باشد، زيرا نحوه توليد در آن زمان، بازوان انسان و سنگ هاى طبيعى بود و يك فرد به تنهايى نمى توانست نيازهاى خود را برطرف كند، از اين جهت رابطه توليد آنان، به صورت مالكيت اشتراكى و دسته جمعى بود. و به عبارت ديگر رابطه توليدى مناسب با ابزار توليد، در اين مقطع تاريخى،  همان حالت اشتراكى و كمون نخستين بوده است.

به عبارت ديگر: ماركس معتقد است كه روابط توليدى در هر زمان با نحوه توليد سازگار بوده است اگر تاريخ پنج نوع روابط توليدى ثبت كرده است، مانند كمون اولى، برده دارى، نظام فئودالى، نظام سرمايه دارى، نظام سوسياليستى و... در تمام اين دوره ها ماهيت نيروى توليد با روابط توليد كاملاً سازگار بوده است.([2])

مثلاً در كمون اولى كه روابط توليد، مالكيت اجتماعى بوده با نحوه توليد كه همان ابزارهاى سنگى و پس از مدتى تير و كمان بوده، كاملاً مطابق بوده و با چنين ابزار توليدى جز چنين رابطه توليدى امكان پذير نبوده، زيرا قدرت و امكانات مردم كمتر از آن بود كه به تنهايى و يكايك با نيروى طبيعى و درندگان مبارزه كنند و ميوه هاى جنگل را بچينند.

مردم اگر مى خواستند خانه اى بنا كنند، و يا از گرسنگى نميرند و طعمه حيوانات درنده نشوند، مجبور بودند كه با هم كار كنند، كار مشترك منجر به مالكيت مشترك و اجتماعى بر وسائل توليد و محصولات بود.

6. چگونه رشد دستگاه هاى توليدى سرانجام سبب تضاد با روابط توليد مى گردد؟

«ماركس» مى گويد:

«رشد دستگاه توليد با روابط توليد حاكم قبل از تكامل، سرِ ناسازگارى دارد، و مالك را وادار مى كند كه رابطه ديرينه را به رابطه توليدى جديد تبديل كند، زيرا بهره او در رابطه توليدى جديد، بهتر تأمين مى گردد، مثلاً رابطه توليد در ميان انسان هاى نخستين، رابطه اشتراكى بود. چيزى كه اين روابط توليدى (مالكيت اجتماعى) را به هم زد، تكامل و رشد دستگاه هاى توليد بود، زيرا وقتى مردم به جاى استفاده از ابزارهاى سنگى موفق به استفاده از ابزارهاى فلزى شدند و بر اثر تكامل نيروى توليد، توانستند به جاى استفاده از شكار ابتدايى و كم محصول، به گله دارى و كشاورزى و حرفه هاى مختلف بپردازند و محصولات ميان افراد قبايل مبادله شود، اين امكان پيدا شد كه وسايل توليد عملاً در چنگ يك اقليت باشد از اين جهت روابط توليدى كهن (اشتراك عمومى) جاى خود را به نظام بردگى داد و كار آزاد مشترك به كار اجبارى تبديل گرديد، اربابان بى كار و خوش گذران از بردگان حداكثر استفاده را مى كردند و به قدر كافى به كار مى گماشتند و مى فروختند و مى كشتند.

اين نظام تا مدتى برقرار بود، تا اين كه بر اثر تكامل نيروهاى توليد و استخراج آهن به اَشكال مختلف، و دست ى ابى بر استعمال خيش، ديگر امكان نداشت كه مالك، سلطه سابق خود را بر بردگان حفظ كند. ناچار بايد روابط توليدى دگرگون گردد و نظام بردگى به نظام فئودالى تبديل شود و در كنار مالكيت ارباب بر وسايل توليد،مالكيت محدود او بر زحمت كشان، مالكيت فردى دهقان و پيشهور را بر محصول و كار توليدى خويش به رسميت بشناسد زيرا تكامل ابزار توليد ايجاب مى كند كه كارگر در كار توليدى خود ابتكار و ذوق به خرج بدهد و به كار خويش اهتمام ورزد، ناچار است از نظام بردگى كه در آن بردگان هيچ نوع اختيارى در كار خويش نداشتند، و از هر نوع ابتكار بى نصيب بودند، دست بردارند و مالكيت محدود دهقان را به رسميت بشناسد تا زمين كشت شود و سهمى از محصول به دهقان تعلّق گيرد، ديگر با آن وسايل توليد، آن نظام كهن كارآيى نداشت.

پيش از طلوع عصر ماشينى و صنعتى، مناسبات اقتصادى بر همين روال بود، يعنى ابزار  توليد كاملاً با روابط توليد و با روابط اقتصادى سازگار بود تا اين كه بشر گام به دوره ديگرى از زندگى خود نهاد، و از دوره كشاورزى و پيشهورى، به دوره ماشينى و صنعتى رسيد، و ابزار توليد رشد عظيمى نمود، در اين موقع چنين ابزار توليد، با روابط توليد تضاد پيدا كرد و در نتيجه مبارزه طبقاتى شروع شد.

به عنوان مثال در قرون وسطى وجه (نحوه) توليد كه صنعت دستى بوده با وجه (نحوه) مالكيت كه مبتنى بر مالكيت خصوصى بود وفق مى داد زيرا هر دو در مرحله شخصى قرار داشت، ولى اگر بين وجه توليد و وجه مالكيت ناسازگارى باشد، در اين صورت جامعه با بحران مواجه خواهد شد.

ما در عصر حاضر با چنين تضادى روبرو هستيم زيرا در جامعه معاصر  وجه توليد به صورت جمعى درآمده است (به علت تمركز نيروى كار در كارخانه كه ناشى از كشف ماشين بخار است) در حالى كه مالكيت هنوز جنبه فردى و خصوصى دارد يعنى در مرحله مربوط به صنعت دستى مانده است، از اين جهت ماركسيسم موظف است به وسيله تطبيق دادن وجه مالكيت با وجه توليد جمعى، هماهنگى را در جامعه برقرار سازد و اين مطلب يكى از اصول اساسى مكتب ماركس است.([3])

7. چگونه تضاد وجه توليد با وجه مالكيت، مايه مبارزه طبقاتى مى گردد؟

پيكار ميان ابـزار توليـد رشـد يافته با روابط مالكيت موجود، در جنبه اجتماعى ملازم با پيكار ميان دو طبقه مختلف است كه يكى در كنار ابزار توليد قرار گرفته و با آن هم پيمان است و آن ديگرى در كنار روابط مالكيت موجود قرار گرفته است و خواهان ثبات و بقاى آن مى باشد.

و به عبارت ديگر: يكى از آن دو طبقه، گروه استثمار شده است كه مصالح آن، با رشد ابزار توليد و شرايط اجتماعى آن هماهنگ است و ديگرى گروه مالك كه مصالحش با پيوندهاى مالكيت موجود، هماهنگ مى باشد و منافع آن با خواسته هاى توسعه تكامل ابزار توليد سازگار نيست.

در عصر حاضر كه سايه شوم كاپيتاليستى بر سر جوامع غرب سايه افكنده است، رشد نيروهاى توليد، مايه تضاد با روابط كاپيتاليستى و سرمايه دارى مى گردد، به دنبال اين تضاد، جنگ طبقاتى ميان طبقه كارگر كه در كنار رشد ابزار توليد قرار دارد، و طبقه مالك كه در كنار روابط مالكيت سرمايه دارى است و از آن دفاع مى كند، شعلهور مى گردد و نتيجه اين مى شود كه تضاد ميان ابزار توليد و روابط مالكيت، پيوسته به تضاد طبقاتى منجر مى گردد. و تضاد دوم تفسير اجتماعى و انعكاس مستقيم تضاد اول است.

8. اين تضاد، چگونه محرك نيروى تاريخ است؟

اين بخش از ماركسيسم از نقاط حساس اين مكتب است او در اين قسمت مى خواهد يگانه عامل محرك تاريخ را معرفى كند و بناى عظيم فوقانى جامعه را از سياست، اديان، اخلاق و...روى آن بنا سازد. آشنايى با نظريه او در اين مورد، هسته اساسى بحث ما را تشكيل مى دهد و در حقيقت مطالب هفت گانه اى كه بيان گرديد، مقدمه اين بحث است.

ماركسيسم مى گويد:

«در پيكارى كه ميان رشد ابزار توليد و روابط توليدى درمى گيرد، پيروزى ابزار بر وجه مالكيت قطعى و حتمى است و سرانجام بر اثر اين پيروزى، روابط توليدى كهن از ميان رفته و اوضاع و روابط اقتصادى جديدى كه با رشد ابزار همگام مى باشد، پديد مى آيد».

«در همان دوره فئوداليسم(تسلط انسان بر آهن و ابزار كشت) چون بردگى و مالكيت انسان بر انسان با چنين رشدى سازگار نبود ـ لذا ـ  روابط اقتصادى كهن (بردگى) جاى خود را به روابط اقتصادى نوى به نام ارباب و رعيتى داد. و به اصطلاح وجه توليد، با وجه مالكيت دوباره سازگار گرديد».

«در دوران ماشينى و صنعتى، وقتى رشد ابزار به حد كمال رسيد، چون وجه توليد ، عمومى و دسته جمعى است امّا روابط توليد، فردى و خصوصى است، به خاطر همين ناسازگارى است كه روزى فرا مى رسد كه روابط توليد (سرمايه دارى) از ميان برود و جاى خود را به سوسياليسم بدهد».

«اين پيروزى،  پيروزى ديگرى را نيز به دنبال دارد و آن اين كه يك طبقه از اجتماع (كارگر) كه در كنار ابزار توليد قرار دارد بر طبقه ديگر (مالكان) كه براى حفظ روابط مالكيت كوشش مى كنند، پيروز مى گردد».

«در سايه اين پيروزى روابط مالكيت كهن فرو مى ريزد، و چهره اقتصادى جامعه تغيير مى كند و با چنين تغييرى تمام  مناسبات اجتماعى و سياسى و فرهنگى و اخلاقى جامعه دگرگون مى گردد.

ماركس جامعه را به بنايى تشبيه مى كند كه زيربنا و شالوده آن  را قواى اقتصادى و روبناى آن را (يعنى خود بنا را) ، افكار و آداب و رسوم و نهادهاى قضايى، سياسى و مذهبى و غيره تشكيل مى دهد همان طور كه وضع يك ساختمان به وضع پى و اساس آن بستگى دارد، اوضاع اقتصادى نيز به اوضاع فنى وابسته است. همچنين چگونگى افكار و رسوم و نظام سياسى نيز هر يك تابع وضع اقتصادى است.

ماركس در كتاب «فقر فلسفه» مى نويسد:

«مناسبات اجتماعى به طور كامل با نيروهاى مولّد پيوند دارد انسان با اكتساب نيروهاى مولّد تازه «وجه توليد» (نحوه استفاده از ابزار توليد) خويش را عوض مى كند و با تغيير وجه توليد و طرز امرار معاش خود، كليه مناسبات اجتماعى را تغيير مى دهد».

باز مى گويد:

«پژوهش هايم اين انديشه را در من پديد آورد كه روابط قضايى و شكل هاى گوناگون دولت نمى تواند به خودى خود پديد آمده باشد و نه ناشى از به اصطلاح تحول عمومى فكر بشر باشد، بلكه اين روابط و اين صُوَر گوناگون از شرايط مادى موجود ريشه مى گيرد».([4])

ماركس در اين «تئورى» اصالت انسان و نقش او را در تحولات و تبدلات به كلى انكار كرده است و فكر انسان را تبلور يافته وضع خارج مى داند و نه مؤثر در وضع خارج و از اين راه «هگل» را كه براى فكر انسان يك نوع اصالت قائل است، ردّ مى كند و مى گويد:

«واقعيت هاى مادى (اوضاع اقتصادى) تاريخ را پديد مى آورد، نه انديشه ها و همچنين توده هاى زحمت كش، تاريخ را به وجود مى آورند نه قهرمانان، و هگل بشريت را به راه رفتن با سر واداشته است (چون براى فكر انسان يك نوع اصالت قائل بود) بايد بشريت را دوباره بر پاهايش قرار داد».([5])

در اين جا از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اين است كه «اِنْگِلس» همكار ماركس مدعى است كه برخى از فرمول هاى افراطى ماركس و خود او نتيجه بحث هاى مشاجره آميز آنان بوده است و از اين جهت در «تئورى» نيروى محرك تاريخ تعديلى انجام داده اند، و آن اين كه:

«گرچه روابط اجتماعى ناشى از فنون توليد، موجب برانگيختن نهادها و پندارها مى شود و لكن اينان  به نوبه خويش بر روابط و فنون توليدى اثر مى گذارند و بدين سان مبارزه طبقاتى، سوسياليسم را به وجود مى آورد».([6])

در اين استدراك هر چند تأثير فكر انسان بر فنون توليد مورد تصديق قرار گرفته است، ولى اين تعديل، حقيقت ماركسيسم را در تفسير نيروى محرك تاريخ دگرگون نمى كند و سرانجام وى به تصريح خويش عامل اقتصادى را به عنوان «علّت تعيين كننده نهايى» مى شناسد و با قاطعيت مى گويد:

«بر اثر تحول مالكيت بر وسايل توليد، (دگرگونى روابط توليد) كه اساسى ترين تحول و نتيجه تحول در شيوه و وسايل توليد است، طرز حكومت و مؤسسات سياسى و حقوق اساسى و دستگاه قضايى و ارتشى و مؤسسات فرهنگى و تربيتى و خانواده و عقايد و افكار و دين جامعه و اخلاق و رفتار مردم و علوم و فلسفه و  انديشه هايى كه در جامعه به وجود مى آيد، و امثال اينها كه مجموعاً (روبناى جامعه) است، تغيير و تحول اساسى يعنى كيفى پيدا مى كند.

ماركسيسم معتقد است كه اين روابط توليدى است كه زيربناى تمام روبناى جامعه ها را تشكيل مى دهد. و روابط توليدى جامعه به هرگونه اى باشد، سياست و مذهب، حقوق و ادبيات و هنر آن، تابع آن خواهد بود.

ماركس در مقدمه اعلاميه كمونيستى مى گويد:

«توليد اقتصادى و ساختمان اجتماعى كه جبراً از آن به وجود مى آيد، در هر دوره تاريخى، اساس تاريخ سياسى و فكرى آن دوره را تشكيل مى دهند».([7])

9. بينش ابزارى ماركسيسم

شايسته است كه اين نظريه را، نظريه ابزارى ناميد زيرا به نظر ماركسيسم موتور محرك تاريخ را فقط و فقط رشد ابزار توليد تشكيل مى دهد و بايد رشد ابزار را «زيربنا» ، و آنچه باقى مى ماند، از روابط اقتصادى و توليدى و ديگر مناسبات اجتماعى و اخلاقى و غيره را «روبنا» ناميد.

اين طرز تفكر و بينش درباره موتور محرك تاريخ، جزئى از جهان بينى ماركس درباره جهان و جامعه است. از نظر ماركس، طبيعت پيوسته از ميان اضداد عبور مى كند و تحقق مى پذيرد و هر پديده اى پس از يك رشته كشمكش ها پديد مى آيد.

در بينش ديالك تيكى، هر پديده اى مولود نبرد نيروهاى اثبات (تز) و نفى (آنتى تز) است و سرانجام پس از پيروزى نيروى نفى، پديده (سنتز) از دل علت بيرون مى آيد.

در مثال معروف تخم مرغ، دو نيروى اثباتى و نفى با هم در حال نبرد مى باشند:

1. نيرويى كه مى خواهد موجود را به همان حالت حفظ كند.

2. نيرويى كه مى خواهد او را به ضد خود (جوجه) سوق دهد، در اين كشمكش و پس از پيروزى نيروى نفى بر نيروى اثبات، جوجه اى از دل علت متولد مى گردد از اين جهت مى گويند كه پديده از ميان اضداد عبور مى كند و متولد مى گردد.

مثلّث معروف ديالك تيك: «تز» و «آنتى تز» و«سنتز» اختصاص به طبيعت ندارد، زيرا اين تثليث همان طور كه بر طبيعت حكمفرما است، بر جامعه نيز حكومت مى كند در طبيعت نيروى اثباتى كه مى خواهد تخم مرغ را به همان حالت حفظ كند «تز» است و نيرويى كه مى خواهد وضع آن را دگرگون سازد «آنتى تز» و نفى نيروى نخست است، از پيروزى نيروى منفى بر مثبت، پديده اى متولد مى گردد به نام جوجه كه «سنتز» هر دو نيرو مى باشد.

عين اين قانون بر جامعه در حال تكامل نيز حاكم است. زيرا هر كار توليدى در هر مرحله اى از رشد، مناسبات اقتصادى ويژه اى را ميان افراد ايجاب مى كند، وآن مناسبات اقتصادى يك سلسله مناسبات ديگر را اعم از اخلاقى و سياسى و قضايى را به دنبال مى آورد كه آنها را توجيه نمايد.

ولـى بـا رشد ابـزار توليـد، قهـراً مناسبـات اقتصـادى پيشيـن دگرگون گرديده، مناسبات اقتصادى ديگرى جايگزين آن مى گردد و به دنبـال آن ديگر مناسبـات اجتماعى لازم اسـت كه آن را تـوجيه كنـد، و سرانجام تاريخ از لابلاى اضـداد عبور كـرده و در بستر خود به پيش مى رود.

اين تضاد و كشمكش چون حالت توقف و ركود ندارد، و پيوسته رشد وسايل اقتصاد، مناسبات اقتصادى را دگرگون مى سازد، از اين جهت تمام مناسبات اجتماعى و اخلاقى و نهادهاى قضايى و دينى دستخوش تزلزل و دگرگونى است.

گروهى كه مصالح آنها وابسته به اقتصاد كهن است و دگرگونى را به ضرر خود مى بيند، كوشش مى كند كه وضع را به همان حال نگاهدارد، اين همان «تز» و نيروى اثباتى است.

امّا قشر نوخاسته كه در كنار رشد ابزار توليد قرار گرفته اند، و منافع خود را در دگرگونى روابط اقتصادى و برقرارى نظام جديد تشخيص مى دهند، كوشش مى نمايند كه شئون اقتصادى را با ابزار تكامل يافته، هماهنگ سازند و اين همان «آنتى تز» است.

در اين كشمكش و پيروزى نيروى نفى بر نيروى اثبات، رابطه اقتصادى جديدى كه با پيشرفت ابزار توليد سازگار است، پديد مى آيد. و در نتيجه تاريخ بشر از مناسبات اجتماعى و نهادهاى اخلاقى و دينى دگرگون مى گردد و مجموع اين تحول در روابط اقتصادى و اجتماعى همان «سنتز» است كه از ميان اضداد عبور مى كند و خود را نشان مى دهد.

***

ما در تشريح نظريه ماركس بسيار كوشيديم ولى يادآور مى شويم كه بسيارى از نظريات او سست و بى پايه است، آنچه فعلاً براى ما مهم است، اين است كه طرفداران مكتب ماركس را از مركب غرور «تك عاملى» پايين بياوريم و ثابت كنيم كه هرگز عامل اقتصادى تنها عامل محرك تاريخ نيست، بلكه در كنار اين عامل، عوامل ديگرى در كار است كه تاريخ بشر را مى سازد. اين هدف هر چند با بحث هاى پيشين به دست آمد، ولى براى ويران كردن نظريه «تك ابزارى» ماركس، تلاش بيشترى لازم است كه هم اكنون انجام مى گيرد.

نقد نظريه ماركسيسم

                 2

آيا تاريخ تنها محصول مبارزه طبقاتى است؟

ماركسيسم تاريخ را محصول  مبارزه طبقاتى انسان هاى محروم دانسته و مجموع جهانيان را به دو گروه تقسيم كرده است:

گروه وابسته به ابزار توليد جديد، كه براى خود نظامى جديد مى خواهند.

و گروهى وابسته به نظام كهن كه منافع خود را در ثبات آن مى انديشند.

چنين تفسيرى كه مبارزه انسان ها را  به مبارزه طبقاتى منحصر مى كند، چشم پوشى و ناديده گرفتن زيباترين و درخشان ترين جلوه هاى حيات انسانى در امتداد زمان است. اين تفسير فعاليت انسان ها را  در غرايز متمايل به پايين كه هدفى جز يك امر مادى و محدود و موقت ندارد، خلاصه كرده و از يك رشته غرايز متمايل به بالا كه از حدود فرديت خارج بوده و همه بشريت را دربرمى گيرد و شرافت هاى انسانى و ارزش هاى اخلاقى را تعقيب مى كند، به كلى چشم فرو بسته است.

آيا مى توان گفت كه همه نبردها و تلاش هاى انسان در انگيزه هاى حيوانى و شهوانى و جهت گيرى هاى فردى و شخصى زودگذر خلاصه مى گردد؟ يا اين كه  در كنار آن نبرد، نبردها و تلاش هاى دگرى بوده است كه انگيزه اى جز احياى حق و ميراندن باطل نداشته است، نبردهايى كه در يك طرف، پايگاه عقيدتى و انگيزه انسانى و ماهيت آرمانى و جهت گيرى به سوى خير و صلاح وجود داشته است و در طرف ديگر انگيزه هاى حيوانى و شهوانى و جهت گيرى فردى و شخصى و موقت بوده است.

نبردهايى كه در يك طرف انسان متعالى و وارسته وجود داشته كه خواهان برقرارى نظام الهى و حكومت ارزش هاى اخلاقى بوده و در طرف ديگر انسان هاى منحطّ حيوان صفت بوده اند كه همه شخصيت آنها در امور حيوانى خلاصه مى شده است.

صفحات تاريخ بشر از اين نوع نبردها، خاطرات بسيار شيرين و رؤيايى دارد، و با مراجعه به تاريخ زندگى رادمردان الهى، واقعيت و حقيقت اين دو نبرد روشن مى گردد.

حتى در آن نبردهايى كه براى محو نظام طبقاتى صورت گرفته است، تا حقوق مستضعفان را از گروه طاغوتيان بازستاند، رهبرى اين گروه به دست مردان وارسته اى بوده است كه به خاطر نوع دوستى و حفظ حقوق انسان قيام كرده و يا از نهضت حمايت نموده اند.

آيا گردانندگان همه نهضت هاى مترقّى، پيوسته محرومان و مستضعفان بوده اند، يا اين كه گاهى از طبقات مرفّه برخى بر ضد نظام حاكم قيام مى كردند و آن را از بيخ و بن مى كندند؟ نمونه آن را مى توان قيام ابراهيم و  موسيعليمها السَّلام  دانست.

آيا قيام محرومان و مستضعفان فقط و فقط به خاطر تأمين نيازمندى هاى مادى، آن هم به موازات تكامل ابزار توليد، بوده است يا اين كه بسيارى از قيام ها به خاطر آرمان خواهى و احياى ارزش هاى انسانى انجام گرفته است؟

آيات قرآن حاكى است كه قسمت اعظم ياران پيامبران را افراد مستمند تشكيل مى داده اند كه هدف و انگيزه آنان از قيام و نهضت، محو شرك و آثار ويرانگر آن بوده است و در نتيجه احياى آيين خدا  و عبادت و ستايش او بود.

ما از اين ميان به آيه اى اشاره مى كنيم:

(...وَما نَريكَ اتَّبَعكَ إِلاَّ الّذِينَ هُمْ أَراذِلُنا بادِىَ الرَّأْىِ...).([8])

«ما جز اين نمى بينييم كه يك مشت فقير و فرومايه از تو پيروى مى كنند».

اگر مستكبران پيروان نوح را فرومايه مى خوانند، به خاطر فقر و بدبختى  آنان بوده است.

درباره پيامبر گرامى اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم مى خوانيم كه ثروتمندان گرايش خود را به آيين وى مشروط بر اين كردند كه وى مستمندان را از خود براند و اين حقيقت در سوره انعام آيه 52 وارد شده است.

آيا همه قيام ها، به خاطر محو نظام حاكم و ايجاد نظام جديد بود؟

و به عبارت روشن تر: همه نهضت ها، به خاطر نابود كردن يك رشته مقررات وجايگزين كردن مقررات نوين بود؟ به طور مسلم پاسخ اين سؤال منفى است، بسيارى از نهضت ها، به عنوان بازگشت به نظام كهن بود كه حاكم وقت از اجراى آن سرباز مى زد، و نمونه اين قيام ها را در عصر عثمان و قيام علوى ها بر ضد اموى ها و عباسى ها مشاهده مى كنيم.

اين پرسش ها و امثال آنها، كه ماركسيسم ناچا راست  از پاسخ به آنها شانه خالى كند، گواه بر آن است كه هرگز نبايد عامل سازنده و نيروى محرك تاريخ را در مبارزه طبقاتى، آن هم به خاطر رشد ابزار توليد خلاصه كرد و از ديگر عوامل چشم پوشيد.

مراجعه به تاريخ، بيوگرافى دو گروه را در اختيار ما مى گذارد:

1. گروهى اسير منافع مادى، محكوم جبر ابزار توليد در اسارت شرايط مادى، تمايلات آنان انعكاسى از شرايط محيط بوده است، و آن چنان دست بسته بودند كه جز قيام و نهضت بر نظام حاكم، آن هم به خاطر تأمين نيازمندى هاى زندگى، چيزى نمى توانستند در سر بپرورانند.

2. گروهى حق جو و حق طلب، آرمان خواه و پرخاشگر، آزاد از جبر محيط و جبر طبيعت، خواهان ارزش هاى انسانى و اصول اخلاقى.

به طور مسلم، نبرد گروه نخست با نظام حاكم جز به خاطر محو اختلاف طبقاتى و بهبود و وضع زندگى خود نبوده است و نيروى محرك تاريخ نزد آنان جز بهتر خوردن و بهتر پوشيدن و بهتر زيستن چيز ديگرى نيست.

در حالى كه انگيزه گروه دوم براى نبرد با نظام حاكم، احياى شرافت انسانى و ارزش هاى اخلاقى، بوده و هدف احياى جامعه و آزاد كردن انسانيت از خوى حيوانى در زندگى مادى گرى است

اصالت انسان، يا اصالت ابزار توليد

از بحث گسترده پيرامون دو بينش، روشن گرديد كه از نظر ماركسيسم آنچه اصيل است، رشد ابزار توليد است و فرد و جامعه به دنبال رشد ابزار توليد كشيده مى شوند.

و به عبارت ديگر: ابزار توليد،در نظر ماركس هر چند خدا نيست امّا قدرت خدايى دارد كه جامعه انسانى را با تمام نظامات ديرينه و آينده اش (كن فيكون) كرده و همه را  دگرگون مى سازد در حالى كه در بينش مقابل او اصالت از آنِ انسان است، او است كه با آزادى كامل، حركت مى كند و تاريخ را به دنبال خود حركت مى دهد.

آيا با اين وضع، ماركسيسم حق دارد كه از (اومانيسم) دم زند، و بگويد من طرفدار اصالت انسان هستم و مكتب من براى نجات انسان و از خود بيگانه شدن انسان ها است، در حالى كه از نظر او موت و  حيات، ترقى و انحطاط انسان ها به ابزار چوبى و آهنى بسته است كه « انسان را مى برد آنجا كه خاطر خواه اوست». اكنون كمى در اين قسمت گسترده تر سخن بگوييم:

در فلسفه نظرى تاريخ، درباره مسير و محرك و هدف تاريخ بحث مى شود مثلاً مى گويند:

1. مسير و منازل برجسته حركت تاريخ كدام است؟

2. مكانيسم حركت و محرك تاريخ چيست؟

3. هدف چيست و تاريخ به كجا مى رود؟

ماركس در برابر اين پرسش هاى سه گانه چنين مى گويد:

من مخروط «انديشه هگلى» را كه وارونه بود و بر سر ايستاده بود، بر قاعده نشاندم . او واقع تاريخ را ايده و انديشه معرفى كرد، من واقع تاريخ را «نزاع مستمر تاريخى» معرفى نمودم. اين است محرك تاريخ.

«من مسير تاريخ بشر را جلوه هاى گوناگون انديشه ندانستم، به گونه اى كه انديشه اى به انديشه اى مبدّل گردد و سپس جامعه را دگرگون سازد، بلكه مسير تاريخ را مراحل مختلف رشد ابزار توليد در دنياى مناسب آن معرفى كردم.

اگر بخواهيم از عقيده «ماركس» درباره پرسش هاى سه گانه فاكتورگيرى كنيم، وى به پرسش هاى ما چنين پاسخ خواهد داد:

1. تاريخ به كجا مى رود؟ به سوى جامعه بى طبقه.

2. محرك اين رفتن چيست؟ رشد ابزار توليد و نزاع طبقه نوخاسته با طبقه كهن.

3. از چه راهى مى رود؟ مراحل مختلف تاريخ عبارت است از ادوار كمون نخست، بردگى، فئودالى، بورژوايى و ...كه هر يك در دوره اى و متناسب با درجه اى از رشد ابزار توليد وجود داشته است.

ما فعلاً  درباره پاسخ او نسبت به منازل و مسير تاريخ و هدف آن، بحث نمى كنيم و بحث خود را روى پاسخ او از محرك تاريخ متمركز مى سازيم و تمركز بحث در تشخيص نيروى محرك تاريخ روى اين نقطه است كه در شكل گيرى يك جامعه،  اصالت با كدام يك از اين دو تا است؟

آيا انسان اصالت دارد و اراده و خواست وآرمان هاى مقدس و يا نامقدس او است كه تاريخ را مى سازد، و تكامل دستگاه هاى توليدى نيز شاخه اى از اين اصالت است، و حركت تاريخ جز حركت خود انسان چيز ديگرى نيست؟ و در حقيقت جامعه انسانى سازنده تاريخ و پديد آرنده آن است؟

در اين صورت تاريخ، موجود زنده و متحركى است كه روحى دارد و جسمى و عزمى و آهنگى. زيرا فرض اين است كه اصالت از آنِ انسان است و اوست كه تاريخ را با آهنگ و نظام خاصى مى سازد و حركت تاريخ جز حركت انسان ها چيزى نيست.

يا اين كه اصالت، مربوط به دستگاه هاى توليد و رشد ابزار كشاورزى و صنايع است و تعيين كننده خط مشى تاريخ، جز كشمكش طبقاتى كه مولود رشد ابزار توليد، و ثبات روابط اقتصادى است، چيزى نيست . در اين صورت حركت تاريخ، حركت انسان ها در تاريخ است و انسان نقشى در سازندگى تاريخ ندارد، و انسان پيش از آن كه سازنده تاريخ باشد، كاشف قوانين تاريخ مى باشد.

ماركسيسم نظريه دوم را پذيرفته  و خود را كاشف قوانين جامعه مى داند، قوانينى كه زاييده مبارزه طبقاتى و كشمكش هاى درونى جامعه است.

انسان در اين مكتب، روى خطوط تاريخ حركت مى كند و در جاده اى گام برمى دارد كه پيش از او ساخته و كشيده و تمام شده است و انسان جز پيمودن راه، كار ديگرى نمى تواند انجام دهد.

ولى در مكتب ديگر: تاريخ ساخته دست انسان ها است، انسان خود سازنده تاريخ مى باشد، پييش از حركت انسان، نه راهى وجود دارد و نه خطى، واين انسان است كه با حركت خود، راه را مى سازد و خط را ترسيم مى كند و ـ لذا ـ انسان در اين مكتب، سازنده تاريخ است نه كاشف آن.

از ميان اين دو نظر آن كه مى تواند به انسان ارزش بخشد، همين نظريه  است نه نظريه ماركس، زيرا در نظريه ماركس، انسان اصالت خود را از دست داده و آلت دستى براى ابزار توليد بيش نيست.

ماركسيسم گذشته از اين كه اصالت انسان را انكار كرده و اصالت را به دست ابزار توليد داده است، معلول را به جاى علت گرفته است، زيرا رشد دستگاه هاى توليد خود معلول ابتكار انسان و ذوق صنعتى و رشد فكرى و سرانجام معلول حس كنجكاوى او است، و اين حس كه يكى از غرايز اصيل انسانى است، غوغايى در تاريخ انسان ها به پا كرده است، در اين صورت چگونه علت را رها كنيم و به معلول اصالت بدهيم؟

نقد نظريه ماركسيسم

                 3

ارزيابى جبر تاريخ

يگانه تكيه گاه ماركس

ماركسيسم در نشريات علمى و تبليغى خود، بيش از همه روى (جبر تاريخ) تكيه مى كند، گذشته از اين كه انسان را (فاعل جبرى) «آزادنما) مى انديشد، تمام روبناهاى جامعه را اعم از تحولات تاريخى و بروز مكتب و انديشه ها محصول مبارزه طبقاتى كه خود مولود رشد دستگاه هاى توليدى و روابط اقتصادى است، مى داند.

رشد ابزار توليد يك ضرورت اجتناب ناپذير است و تضاد آن با روابط اقتصادى كهن نيز، يك امر مسلم مى باشد و از اين تضاد، تضاد ديگرى به نام مبارزه طبقاتى توليد مى گردد تا روابط اقتصادى كهن را دگرگون كرده و روبناها و مناسبات جديدى را به وجود آورد. و تمام اين تحولات(ماشينوار) بدون آن كه اختيار و آزادى انسان در آن مؤثر باشد، صورت مى پذيرد.

ماركسيسم، ادوار اجتماعى انسان را گروه بندى كرده و وجود اين حلقات را به صورت پديده هاى اجتناب ناپذير پذيرفته است.

در اين جا است كه «ماركسيسم» در برابر يك سؤال مات و متحيّر مى ماند و آن اين كه:

اگر رويدادهاى تاريخى به صورت پديده هاى اجتناب ناپذير است، ديگر جايى براى نقش و مسئوليت افراد باقى نمى ماند و براى همين جهت است كه مسأله جبر تاريخ در نظر انديشمندان بزرگ به صورت يك نظريه ضد انسانى جلوه كرده است.

از نظر «ماركس» عامل سازنده تاريخ يك نيروى فيزيكى فاقد شعور است و اراده و خواست انسان در تحولات تاريخى به كلى  ناديده گرفته شده است. يعنى همان طور كه ريشه درخت در شرايط مناسبى از خاك و نور و آب، رشد و نموّ مى كند و اراده انسان در آن تأثيرى ندارد، همچنين جامعه انسانى تحت شرايط ميكانيكى ابزار توليد، تغيير قيافه و چهره مى دهد و به طور جبر و خواه و ناخواه پيش مى رود. اين همان جبر تاريخ است كه ماركسيسم به آن مى نازد، و مى خواهد بسيارى از جنايات و زشتكارى ها را از اين طريق توجيه كند.

امّا اگر در كنار اين عامل ميكانيكى به عامل روانى مانند اراده و خواست انسان، و اشتياق او به هدف، توجه كنيم و آن را يكى از زيربناهاى تاريخ قرار دهيم، در اين صورت تلاش انسان ها براى اصلاح جامعه و رنگ آميزى آن، مؤثر بوده و انسان آزاد مى تواند جامعه را به شكل دلخواه خود درآورد و تغييرات و دگرگونى در روبناهاى آن ايجاد كند.

اصولاً نمى توان ميان انسان فردى و انسان اجتماعى جدايى افكند، همان طور كه اراده و خواست انسان فردى در زندگى او مؤثر است و هدف و انگيزه محرك او است. درباره جامعه نيز مى توان اين سخن را گفت، يعنى جامعه براى هدفى كه در نظر او مفيد و سودمند است، تلاش و حركت مى كند و تاريخ خود را مى سازد، نه عوامل ميكانيكى و تكامل دستگاه هاى توليد.

اگر ما بخواهيم خود را از عار «جبريگرى» كه مايه سقوط انسان و انهدام اخلاق است برهانيم، بايد اراده انسان ها را بالأخصّ نقش شخصيت ها و نوابغ را در گردش چرخ هاى تاريخ از قلم نيندازيم، و اگر نقش افراد و شخصيت ها و نوابغ را در روبناى جامعه منكر گرديم، گذشته از اين كه با دلايل ملموس تاريخى به نبرد برخاسته ايم، توجيه كننده جنايت جنايتكاران شده ايم كه تحت عنوان «جبر تاريخ و اين كه تمام عمليات و فعاليت هاى آنان نتيجه جبر تاريخ بوده است»، به هر جنايتى دست بزنند.

جبر تاريخ جانشين قضا و قدر  جبر آفرين

ماركسيسم، خداپرستان را به اعتقاد به قضا و قدر حتمى كه دست و پاى انسان را مى بندد، متهم كرده است. مقصود از قضا و قدر حتمى اين است كه نحوه زندگى انسان ها، قبلاً طراحى شده و هر فردى مطابق سرنوشتى كه قبلاً تعيين گرديده است، گام برمى دارد.

يك چنين سرنوشت حتمى و غير قابل دگرگونى، مورد انكار قرآن و احاديث اسلامى است و ما پيرامون اين موضوع در كتاب (سرنوشت) به گونه اى گسترده سخن گفته ايم و هرگز نمى خواهيم در اين قسمت وارد شويم.

اميرمؤمنان عليعليه السَّلام به منجّمى كه چنين خيال باطلى در سر مى پروراند، فرمود:

«لَعَلَّكَ ظَنَنْتَ قَضاءً لازِماً وَقَدَراً حاتِماً وَلَوْ كانَ ذلِكَ لَبَطَلَ الثَّوابُ وَالعِقابُ».([9])

«تو تصور كرده اى كه يك سرنوشت اجتناب ناپذير و تقدير قطعى وجود دارد (كه هر نوع اختيار را از انسان سلب مى كند) اگر چنين باشد، پاداش ها و كيفرها بى اساس مى شود».

ولى ماركسيسم، خود به جبر تاريخ پناه مى برد، كه در فلسفه مادّى، جانشين «سرنوشت» به معنى غلط و ساخته و پرداخته جبريان قرون گذشته است.

به عبارت روشن تر: ماركس مى گويد:

«جامعه نخستين انسان، جامعه كمونى و اشتراكى بوده، وقتى ابزار توليد رشد كرد، رشد ابزار ايجاب مى كند كه دوره كمونى به دوره بردگى تبديل گردد و براى دوره اى از تاريخ  انسانى، انسانى را مالك شود و از او كار بكشد».

«مدتى بر اين منوال گذشت، آنگاه رشد توليد و اختراع وسايل كشاورزى از يك طرف و نياز به كارگران با تجربه از طرف ديگر سبب مى شود كه برده داران در روابط اقتصادى خود تجديد نظر و از مالكيت خود بر آنها صرف نظر كنند و مالكيت خود را بر زمين تثبيت نمايند. اين دو عامل (رشد ابزار توليد و نياز به كارگر با تجربه) سبب مى گردد كه بافت جامعه عوض گردد، و كاروان تاريخ، از منزلى گام به منزل ديگر نهد، و همچنين است تا برسد به دوره بورژوازى و سوسياليستى و كمونيستى».

به عقيده ماركس وجود اين دوره ها يك ضرورت تاريخى اجتناب ناپذير است. در اين صورت هر نوع ظلم و فساد، و كشتار بردگان، غارت و تاراج اموال دهقانان، اجحاف و تعدّى به كارگران يك ضرورت اجتماعى است كه از آن چاره اى نيست و اگر فشارى بر طبقه اى وارد نگردد، هرگز دوره جامعه به دوره ديگر تبديل نمى گردد و جامعه به حد تكامل نمى رسد. بايد فشار به كارگران به پايه اى برسد كه ستمگران نحوه روابط خود را عوض كنند.

اين نوع جبر تاريخ با قضا و قدر رايج در ميان جبريان چه تفاوتى دارد؟

آيا در اين صورت ما حق داريم، حكام خودكامه را كه به كشت و كشتار بردگان و اجحاف به دهقانان فرمان مى دهند، محاكمه كنيم؟

آيا يك چنين تفسير از تاريخ جز اين نتيجه دارد كه بايد گروهى بر جان و مال ملت بتازند، و سپس اعمال ننگين خود را از طريق جبر تاريخ تفسير نمايند؟ گروهى از ستمگران در عهد بنى اميه هر نوع ظلم و فساد، و تبعيض و اجحاف را از طريق تقدير الهى تفسير و توجيه مى كردند، در حالى كه همگى مى دانيم در آيين مقدس اسلام قضا و قدر حتمى كه خارج از حوزه اختيار انسان باشد، وجود ندارد.

قبل از ظهور ماركسيسم، عقيده جبريگرى در تعاليم يهود وجود داشت. گويا ماركس تحت تأثير چنين فكرى قرار گرفته و جبر تاريخ را جايگزين جبر يهودى كرده است.

خلاصه، جبر تاريخ دو مفسده اجتماعى روشن دارد:

1. انسان در زندگى خود از هر نوع مسئوليت و تعهد فارغ مى گردد.

2. توجيه كننده هر نوع زشت كارى و تبهكارى است كه در اجتماع رخ مى دهد.

استقرا و تتبّع ناقص

يكى از اشكالات داورى ماركس درباره تاريخ اين است كه تتبع و كاوش وى در كشف علل تاريخ و قوانين جامعه، بسيار ناقص و ناچيز است، و همين كه در يك مورد  و دو مورد مشاهده كرده است كه روبناى جامعه اى به خاطر علت اقتصادى دگرگون گرديده است، آن را علت منحصر تمام تحولات تاريخى انديشيده است در صورتى كه در كشف علل تحولات جامعه انسانى، بايد بيش از اين تحقيق و تتبع كرد.

ماركس از ميان عوامل سازنده تاريخ تنها به يك عامل چشم دوخته و عوامل ديگر را كه قبلاً يادآور شديم، ناديده گرفته است وى در صورتى مى تواند يك چنين ادعايى كند كه در تاريخ بشر تتبع عميق انجام داده باشد، آن هم نه در تاريخ يك كشور و نه درباره پديده هاى اجتماعى در يك كشور و يا يك قاره، بلكه بايد همه پديده هاى اجتماعى اعم از اقتصادى، سياسى، فرهنگى، اعتقادى، اخلاقى، نظامى، حقوقى و علمى را در تاريخ در همه اقوام و ملل در پنج قاره عالم تجزيه و تحليل كرده باشد و در همه جا بدون تعصّب به اين نتيجه رسيده باشد كه تنها عامل محرك تاريخ، پديد آرنده مكتب هاى فلسفى و حقوقى و كليه انديشه ها همان رشد دستگاه هاى توليد و دگرگونى روابط اقتصادى بوده است.

بشر در طول تاريخ ـ در حدود بييست و يك تمدن ـ  در روى زمين به وجود آورده است و اين تمدن ها، يكى پس از ديگرى طلوع نموده و افول كرده اند.

آيا واقعاً تئوريسين هاى «ماركسيسم» تمام خطوط زيربنايى و روبنايى اين تمدن ها را خوانده اند و در همه آنها زيربنا و روبنا را مشاهده كرده اند و ديده اند كه امور اقتصادى زيربنا و تمدن; و آداب و فلسفه و اخلاق. و مذهب و ادبيات روبناى آن بوده و همگى از عامل اقتصادى تغذيه كرده اند؟

اگر چنين ادعايى كنند به راستى انسان هاى گزافه گويى هستند.

آيا ماركس و هر كس كه خود را «ماركسيست» مى داند، يك چنين غور و تتبعى در تاريخ انجام داده است؟

به طور مسلم نه.

كتاب «سرمايه» ماركس روشن ترين گواه است كه وى تنها درباره جامعه سرمايه دارى زمان خود و منطقه خود مطالعه كرده است و بس.

اصولاً از تحولات و مكتب هايى كه در مشرق زمين در نقاط دور از محيط زندگى او به عللى پديد آمده، كاملاً بى خبر بوده است.

با اين فرض چگونه مى توان عامل سازنده تاريخ را فقط امور اقتصادى معرفى كرد؟

خوشبختانه«انگلس» همكار نزديك «ماركس» به اين مطلب اعتراف كرده و مى نويسد:

«ماركس و خود من بايد قسمتى از مسئولييت اين امر را كه گاهى جوانان بيش از آنچه بايد به عامل اقتصادى اهميت مى دهند، به عهده بگيريم. ما ناچار بوديم در مقابل حريفان، بر اين اصل اساسى مورد انكار آنان، تأكيد ورزيم و لذا نه وقت، نه موقعيت و نه فرصت آن را داشتيم كه حتى ساير عوامل را كه در عمل، متقابلاً سهيم بودند، به حساب آوريم».([10])

داورى هاى خام شرق شناسان در جوامع مترقّى

اصولاً ارزيابى متفكران غربى درباره بسيارى از انقلابات شرقى بسيار كم ارزش و فاقد واقع بينى است. آنان با الگوهاى غربى مى خواهند تغييرات و تحولات جهان را بررسى كنند و سرانجام به نتايج غلطى مى رسند.

شرق شناسان و بالاخص ايران شناسان غربى با الگوهاى خاصى كه مولود تمدن غرب است خود را مجهز مى كنند و سراغ جوامع آسيايى و آفريقايى مى روند و چون غرق در معيارهاى جامعه خود هستند و از اصول جامعه شناسى غربى استمداد مى گيرند، از درك واقعيت اجتماعى به دور مى افتند.

از اين جهت غرب با تمام قدرت نظامى و دستگاه هاى الكترونيكى و مشاوران سياسى نتوانست از علل جنبش فراگير ملت ما آگاه گردد و ناخودآگاه با اعمال خشونت هاى پياپى به پيشرفت انقلاب كمك كرد از اين جهت به عقيده برخى روانشناسان دل آگاه، قدرت كلمه «اللّه اكبر» در جنبش ايران از هر قدرت ديگرى بيشتر بود.

اين اشتباه را نظريه پردازان معاصر غربى در تفسير مجموع جنبش ها مرتكب شده اند، آنان با مقياس بسيار نارسا، جنبش هاى انقلابى را از طريق رشد وسايل توليد و اختلافات طبقاتى و بيگانگى كارگران از خود و جامعه، و سودپرستى سرمايه داران و بى عدالتى در توزيع ثروت مى دانند، در صورتى كه همگى مى دانيم، در دوره قبل از انقلاب اسلامى، چنين مسائلى براى ملت ايران مطرح نبود. بار سنگين انقلاب بر دوش تمام قشرها بود، و قشر كارگر جزئى از اين اقشار متنوع به شمار مى رفت. حقا كه بايد گفت گروه هاى بيدار با كمال اختيار و آزادى از ارزش هاى خارج از سيستم اقتصادى الهام گرفتند و اين جنبش را كه از هر امر مادى پرارزش تر است، پديد آوردند.

از اين جهت بايد انسان را از ديد روانى و دينى مورد مطالعه قرار داد زيرا در بسيارى از موارد چرخ هاى تاريخ و اجتماع و تحوّلات تاريخى  از همين نقطه به گردش درآمده و زندگى انسان روبنايى ديگر پيدا كرده است.

نقد نظريه ماركسيسم

                 4

ماركسيسم و تناقض هاى تاريخى([11])

ماركسيسم در تجزيه و تحليل خود با يك رشته تناقض ها و اشكالات پيچيده روبرو است كه آن را كاملاً از ارزش انداخته است.

تلاش مذبوحانه

برخى از نويسندگان ماركسيست، عامل دگرگونى «كمون» نخست به «بردگى» را چنين بيان مى كنند:

1. «رسيدن انسان به سطحى از توليد كه فراتر از نيازهاى او بود، و اندوخته اى فراهم مى آورد، راه را براى تكامل بيشتر توليد، هموار كرد».

«در اين هنگام، تكامل نيروهاى مولّد، رشد بازدهى كار جامعه به طور كلى، و كار هر يك از اعضاى آن، به طور جداگانه به سطحى رسيده بود كه انسان نياز نداشت براى تهيه ضروريات حياتى خود، به صورت گروه هاى بزرگ كار كند».

در چنين شرايطى، اصل توزيع مساوى كه تاكنون اجبارى و مبتنى بر همكارى متقابل ميان اعضاى جامعه بود، ديگر نمى توانست پاسخگوى تكامل نيروهاى مولّد باشد، از اين رو اصل توزيع مساوى دستخوش تغيير شد، يعنى هر كس محصول بيشتر توليد مى كرد، بيشتر دريافت مى نمود.

نويسنده از يك اصل غفلت كرده است و آن اين كه برپايه تئورى ماركس، رشد ابزار توليد در صورتى مى تواند رابطه توليد را دگرگون كند كه ميان آن دو، تضادى پديد آيد، و تا بين اين دو تضاد حكومت نكند، هرگز رابطه توليدى عوض نخواهد شد.

اكنون سؤال مى كنيم: رابطه توليد در دوران نخست چه بود؟ اگر رابطه توليد آن بود كه تمام دسترنج انسان مربوط به جامعه باشد، در اين صورت بالا رفتن توليد بر اثر تكامل ابزار آن با توجه به اين كه رابطه توليد، اشتراكى است، بيش از اين ايجاب نمى كند كه مازاد ميان جامعه تقسيم گردد، نه اين كه برخى آن را به خود اختصاص دهند.

اگر گفته شود كه حرص و آز يك دسته سبب شد كه مازاد را به خود اختصاص دهند، ممكن است اين سخن را تصديق كنيم، ولى با تصديق اين، بناى ماركسيسم فرو مى ريزد، زيرا معلوم مى شود كه عامل محرك تاريخ و سبب دگرگونى ها، نهادهاى اصيل انسانى از قبيل حرص و طمع و آز بوده  و رشد دستگاه توليد زمينه اى براى ظهور اين نوع غرايز گرديده است، نه اين كه رشد دستگاه توليد قدرت الهى داشته و جامعه را در مقاطع و برش هاى مختلف دگرگون مى كرد.

گذشته از اين، در كنار رشد ابزار توليد پيوسته بايد گروه رنجبر و زحمتكش قرار گيرند و طبقه ديگر خواهان برقرارى رابطه توليد سابق باشند در صورتى كه در اين فرض جريان بر عكس است زيرا طبقه مرفّه در كنار ابزار توليد است و خواهان دگرگونى روابط توليد هستند و طبقه محروم خواهان برقرارى رابطه كهن مى باشد.

2. وى مى گويد: «ماهيت نيروى توليد، نقش تعيين كننده روابط توليد است».

در كمون نخست كه ماهيت نيروى توليد، اجتماعى و دسته جمعى بوده، روابط توليدى نيز، به صورت اشتراكى تنظيم مى شده است. اكنون سؤال مى شود در جامعه نخست كوچك ترين تضاد وجود نداشته است در اين صورت چگونه كمون اولى به دوران بردگى مبدل شد؟ مگر نه نيروى محرك تاريخ، تضاد طبقاتى است فرض اين است كه در اين دوره همه با هم توليد، و با هم مصرف مى كردند، چه شد كه مبارزه طبقاتى پيش آمد و جامعه به بردگى كشانيده شد و رابطه اقتصادى كمون نخست، به بردگى مبدل شد؟

به عبارت روشن تر: هرچه وسائل توليد كامل تر گردد، چون روابط اقتصادى به صورت اشتراكى است، اين نوع تكامل در ابزار، كوچك ترين تضادى با روابط اقتصادى پيدا نمى كند، چنان كه قبل از فروپاشى اتحاد شوروى در كشورهاى كمونيستى ابزار توليد تكامل پيدا كرده بود ولى چون روابط اقتصادى به صورت اشتراكى و همگانى بود، تضادى پديد نيامد.

3.  فرض كنيم كه در كمون نخست به عللى ميان نيروهاى توليدى و روابط اقتصادى تضادى پيش آمد، و به دنبال آن مبارزه طبقاتى شروع شد و جامعه را به بردگى تبديل كرد و مالكيت عمومى به مالكيت فردى و خصوصى تبديل شد. در اين صورت بايد عين اين سخن را در كمون نهايى نيز بپذيريم، و بگوييم جامعه هاى كمونيستى فعلى پس از مدتى، روابط توليد (مالكيت اجتماعى) خود را بر اساس رشد وسايل توليد ترك كرده و بار ديگر از مالكيت عمومى به مالكيت خصوصى روى خواهند آورد و نظام كامل ترى جايگزين نظام كمونيستى خواهد شد در صورتى كه تمام تئوريسين هاى ماركسيسم، كمونيستى را آخرين مرحله از طبقات تاريخ مى انگارند، و بهشت موعود مى پندارند.([12])

اگر فراوانى كالا و آسايش عمومى سبب مى گردد كه روابط توليدى (كمونيستى) هم چنان بايد پايدار بماند، چرا اين سخن را در كمون نخست نگوييم آن هم با شمار اندك جمعيّت و سفره گسترده طبيعت؟

4. از سخنانى كه ماركسيست ها روى آن تكيه مى كنند، اين است كه چرخ زمان و جامعه به عقب برنمى گردد و در تاريخ بشر هيچ نوع  تحوّل واپس گرايانه و ارتجاعى به وجود نيامده و نخواهد آمد.

اكنون سؤال مى شود:

اگر نظام كمونيستى، نظام عالى و برتر است، و ـ لذا ـ هنگامى كه حلقه تاريخ زندگى بشر به چنين نظامى رسيد، به حكم برترى پايدار خواهد ماند، پس چرا كمون نخست كه به حكم اين سخن، نظام كاملى بود، به نظام بردگى مبدل شد، و نظام اعلى را رها كرد و به نظام پست گراييد؟

اگر نظام كمون و اشتراكى، نظام عالى نبود، چرا آخرين حلقه تاريخ را حلقه كمونيستى معرفى مى كنيد و بقاى بشر را در آن دايمى و پايدار مى شماريد؟

گذشته از اين، آيا تأسيس مالكيت هاى اجتماعى و عمومى، بازگشت به طرز مالكيت و روابط توليدى چند هزار سال پيش، و يك حركت ارتجاعى و واپس گرايانه نيست؟

«استالين» مى گويد:

«نظام برده دارى در شرايط جامعه كمونيستى اوليه كه در حال زوال بود، يك نظام قابل قبول و منطقى شمرده مى شد زيرا نسبت به نظام كمونيستى اوليه و قديمى، يك قدم به جلو و پيشرفت به حساب مى آمد».

اكنون سؤال مى شود: اگر جامعه كمونيستى نسبت به برده دارى، جامعه منحطّى بود، پس چرا چنين جامعه اى آخرين حلقه تكامل شمرده شده است؟ آيا اين مطلب جز اين است كه تاريخ به سوى انحطاط و ارتجاع حركت مى كند؟

5.  اگر به راستى نيروى توليد، تعيين كننده روابط توليد است، به طورى كه اگر ماهيت توليد، اشتراكى  و همگانى باشد، بايد روابط توليد نيز همگانى گردد در اين موقع سؤال مى شود:

نيروى توليد جامعه هاى كمونيستى جديد، فاصله زيادى با نيروى توليد كمونيستى اولى دارد، در كمون نخست نيروى توليد بازوان بشر و سنگ بود،ر حالى كه در كمون آخر نيروى توليد صنايع غول پيكر  است. در اين صورت چگونه اين دو نيروى توليد، روابط توليد مساوى دارند؟

اگر مقتضاى اين دو نيروى توليد يكى باشد، نتيجه آن اين مى شود كه تكامل نيروهاى توليد كوچك ترين اثرى در تحولات تاريخى نداشته باشد و هيچ ماركسيستى زير بار اين سخن نمى رود زيرا از نظر ماركسيسم تكامل روابط توليدى تابع تكامل وسايل توليد است و اگر تكامل نيروى توليد، تأثيرى نداشته باشد، بايد چنين قانونى از قاموس ماركسيسم حذف گردد.

6. عجز و درماندگى ماركسيسم در تفسير نظام هاى اجتماعى  به اين جا پايان نمى پذيرد. ماركسيسم تحول و برقرارى نظام سوسياليستى را حلقه اى پس از برقرارى نظام سرمايه دارى مى داند. فشار و تضاد داخلى، سبب مى شود كه نظام سوسياليستى جانشين نظام سرمايه دارى گردد، در حالى كه جامعه هاى اروپاى شرقى و مجارستان و لهستان از نظام فئودالى و اشرافى، تحول كيفى يافته و به جامعه سوسياليستى مبدل شده اند. در حالى كه «انگلس» مى گفت:

«جامعه انگليس و فرانسه و آلمان و آمريكا در آستانه انقلاب سوسياليستى هستند و امروز و فردا است كه آفتاب نظام سرمايه دارى غروب مى كند».

و در همان زمان كشورهاى اروپاى شرقى در نظر «انگلس» داراى نظام فئودالى بوده اند چه شد كه كشورهاى انگلستان و فرانسه و آلمان و آمريكا بر همان رژيم باقى ماندند ولى جامعه هاى فئودالى بى آن كه دوره نظام سرمايه دارى را طى كنند، با يك جهش به نظام مترقى سوسياليستى مبدّل شدند؟!

اين خود روشنگر اين است كه عامل تحول، تضاد نيروهاى توليد  و روابط توليدى نبوده است، بلكه يك رشته عوامل ديگرى در كار هست كه نظامى را بر ملت ها تحميل مى كند.

7. ماركسيسم در تفسير پيداش نظام بردگى و فئودالى دچار تعصّب گرديده است زيرا در پيدايش اين دو نظام هيچ يك از اين دو عامل زير مؤثر نبوده است:

الف. رشد ابزار توليد.

ب. تضاد طبقاتى كه محصول تضاد رشد ابزار توليد با روابط اقتصادى است.

نظام بردگى معلول تسلط نظامى يك قبيله و قوم بيگانه بر قبيله و قومى مى باشد، عامل پديد آرنده بردگى، نه اقتصاد است و نه رشد ابزار توليد، بلكه يك عامل سياسى و نظامى است كه گروهى، گروه ديگر را به بيگارى مى كشد.

در پيدايش  نظام فئودالى همان طور كه در تقرير نظريه ماركس بيان گرديد منافع صاحبان زمين ايجاب مى كرد كه نظام بردگى را به نظام كشاورزى ارباب و رعيتى تبديل كنند، نه تضاد داخلى، زيرا اداره امور كشاورزى به كارگران زُبده و با ذوق بستگى داشته و اين كار با نظام بردگى سازگار نبود، بلكه با گزينش گروهى از آنان، و دادن امتيازاتى به كشاورزان، عملى مى گرديد.

در اين صورت چگونه ماركسيسم مى گويد پيدايش تمام نظام ها معلول تضاد داخلى ميان دو گروه بوده است و پيوسته منافع كارگر در دگرگون كردن نظام نهفته بود؟ در صورتى كه در اين مورد، منافع ارباب و زمين داران، ايجاب مى كرد كه نظام و روابط  را دگرگون سازند.

نقد نظريه ماركسيسم

                 5

محكوميت ماركسيسم به دست خويش

در جهان بينى «ماركسيسم» منشأ حيات عقلى جامعه و ريشه افكار اجتماعى و نظريات سياسى، همان شرايط اقتصادى جامعه است و شرايط اقتصادى جامعه آفرينشگر اين افكار و نظريات و آرا است.

در فلسفه ماركس، طبيعت و هستى جهان، و جامعه مادى انسانى،  به صورت مستقل و جدا از ادراك و فكر و ذهن انسان وجود دارند و در حقيقت عنصر نخست بشمار مى روند، و ادراك و فكر انعكاسى از جهان مادى اعم از طبيعت و جامعه است از اين جهت حيات فكرى جامعه را فرعى از طبيعت و جامعه دانسته و آن را عنصر دوم مى نامند.

اگر در دوره هاى مختلف تاريخ، افكار و نظريات مختلفى وجود داشته است، بايد ريشه اين اختلاف را در شرايط اقتصادى جامعه و ادوار مختلف آن، جستجو نمود.

از اين جهت پيوسته بشر در نظامات مختلف با افكار و نظريات گوناگون روبرو بوده است در نظام بردگى يك نوع افكار و نظريات بروز مى كرد، در حالى كه در نظام فئودالى، آراى ديگرى خودنمايى مى نمود و در نظام سرمايه دارى، نوع سومى خود را نشان مى داد، و اختلاف اين آرا و افكار، يك ريشه بيش ندارد و آن اختلاف زيربنا يعنى شرايط مختلف زندگى مادى و ادوار مختلف تحول جامعه است.

و به عبارت روشن تر: موجوديت  مادى و شرايط زندگى مادى جامعه است كه افكار و نظريات، آرا و اوضاع سياسى را تعيين مى كند و مى سازد.([13])

پس، از نظر ماركسيسم، افكار و عقايد، فلسفه و سياست پيرو شرايط مادى جامعه است و با تغيير آن نظريات و افكار و عقايد مردم دستخوش دگرگونى مى گردد، و به جاى آن نظريات جديدتر و عقايد تازه تر جايگزين مى شود.

اكنون ما برمى گرديم از خود «ماركس» سؤال مى كنيم:

آيا همين نظريه شما درباره زيربنا و روبناى جامعه، نيز مولود شرايط اقتصادى جامعه خودتان است يا نه؟

* اگر بگويد نظريات من درباره جهان و جامعه و كليه زيربناها و روبناها زاييده وضع مادى، و انعكاس شرايط زندگى من نيست  در اين صورت ضربه محكم و شكننده اى بر «تئورى» خود وارد ساخته است . و افكار و آراى فلسفى خود را از ارزش انداخته است، زيرا او با تمام اصرارى كه دارد تا برساند كه: (معيشت اجتماعى است كه ادراك و طرز تفكرها را به وجود مى آورد، و به آن كيفيت خاصى مى بخشد)، ـ مع الوصف ـ  خود وى در جامعه خويش به يك رشته افكار و عقايد و نظرياتى دست يافته است كه زاييده وضع اقتصادى و شرايط مادى جامعه نبوده است و آن عقايد و نظريات خود او است درباره جهان و جامعه و روبنا و زيربناى آن، و با چنين تخصيصى نظريه خود را از ارزش انداخت.

گذشته بر اين سؤال مى شود، چرا نظريات شما از تحت آن قانون كلى خارج شد،ولى نظريات ديگران محكوم شرايط مادى جامعه گرديد؟ چه فرقى ميان نظريات شما و ديگران وجود دارد؟

* اگر بگويد آرى، و اين نظريات من نيز از اين قانون مستثنى نيست، و كليه نظرات من انعكاس شرايط مادى جامعه و رشد دستگاه هاى توليدى و روابط اقتصادى است، در اين صورت ماركسيسم با يك رشته بن بست هاى عجيبى روبرو مى شود.

1. محكوميت ماركسيسم به دست خويش

هرگاه فرض اين است كه آرا و نظريات و جهان بينى و جامعه شناسى و افكار او درباره روبنا و زيربناى جامعه مولود شرايط جامعه و معيشت اجتماعى او بوده است به گونه اى كه اگر شيوه توليد و روابط توليد دگرگون گردد، طرز تفكر و آرا و داورى هاى او، عوض شده و شكل ديگرى خواهد گرفت، يعنى پوچ و باطل خواهد شد در اين صورت چگونه وى با اين چنين طرز تفكر، بر تمام تفكرات مخالف خود از آن جمله نظريات كسانى كه براى جامعه، زيربنايى غير از شرايط اقتصادى معتقدند قلم بطلان مى كشد؟ در صورتى كه نظريه  وى، لرزان است و با تغيير شيوه توليد، عوض خواهد شد و با تكامل و رشد دستگاه هاى توليد، ماركسيسم صحّت خود را از دست خواهد داد و كهنه و نامطلوب و ارتجاعى خواهد شد.

آيا شايسته است كه ما بر يك چنين فرضيه متزلزل و لرزان كه مى رود همراه با ديگر شئون توليد در محاق محو و نابودى قرار گيرد تكيه كنيم، و اصالت تمام روبناها را به خاطر اين كه ماركس مى گويد زاييده شيوه توليد و شرايط مادى جامعه است، نفى كنيم و بگوييم دين و ارزش هاى اخلاقى هيچ نوع اصالتى ندارند و زاييده اوضاع اقتصادى زمان خود مى باشند؟

هرگز نمى توان گفت ابزار توليد از زمان ماركس، حالت توقف به خود گرفته و دگرگونى پيدا نكرده است، زيرا اين مطلب با اصول قطعى ديالكتيك كه جهان و جامعه را  در حال حركت و تغيير مى داند، سازگار نيست. از اين گذشته زمان وى با ديگر زمان ها چه تفاوتى دارد؟

انديشه توقف وسايل توليد با واقعيات عينى و مشاهدات اجتماعى ما مخالف است، مسلماً در تمام جهان و زادگاه ماركسيسم شيوه توليد دگرگون گرديده و شيوه توليد جديدى جايگزين آن شده است.

ممكن است گفته شود مقصود از صحت هر نظريه اى جز صحت نسبى آن (نه مطلق و دائمى) چيز ديگرى نيست و ماركسيسم نيز بيش از اين ادعايى ندارد.

ولى بايد توجه نمود كه صحت نسبى هر نظريه اى بالاخص نظريه ماركس كه صحت آن در محدوده شيوه توليد عصر خويش مى باشد، برابر با اين است كه در غير آن محدوده، صحيح نباشد و باطل و پوچ گردد ما به اين فرضيه از نقطه نظرى مى نگريم كه شيوه توليد دگرگون گرديده و وسايل  توليد، رشد و تكامل پيدا كرده است.

2. ماركسيسم در محيط كمونيستى فاقد ارزش است

مى دانيم كه ماركسيسم در يك مقطع از زمان بروز كرد كه تضاد شديدى ميان نيروهاى توليد و روابط توليدى كهن به وجود آمده بود، همين تضاد بود كه يك چنين افكار انقلابى در ذهن او پديد آورد و اصول ماركسيسم را پى ريزى كرد، يا به قول خود وى، اين قوانين را كشف كرده در اين صورت «ماركسيسم» در شرايط مغاير با  آن، كه حزب كارگر و طبقه انقلابى، بورژوازى و سرمايه دارى را از ميان برداشته و جامعه سوسياليستى را به وجود آورده است، فاقد ارزش بوده و كهنه و ارتجاعى، و فلسفه اى خواهد بود كه تاريخ مصرف آن گذشته است.

در اين صورت ماركسيسم فلسفه اى را ساخته و نظرياتى را مطرح كرده است كه تا انقلابى رخ نداده، صحيح و ارزشمند خواهد بود و پس از انقلاب، باطل و پوچ خواهد گشت!

3. ماركسيسم آخرين نظريه نخواهد بود

طبق اصول ماركسيسم هرگز نمى توان نظريه ماركس را آخرين نظريه در جهان بينى و جامعه شناسى دانست، بلكه بايد طبق اصول وى در انتظار افكار و نظريات جديدى بود كه نسبت به آن عالى تر و متكامل تر است و ماركسيسم در مقايسه با آن پست شمرده مى شود و نسخ و محو مى گردد.

مگر نه اين كه «ماركس» مى گويد: نيروى توليد در حركت و رشد دائمى است و هيچ چيز ثابت و ساكن نيست و در عين حال هم چنان كه در نظام هاى برده دارى و فئودالى و سرمايه دارى، تكامل ابزار توليد با روابط توليد تضاد پيدا مى كند و حل تضاد مستلزم پيدايش نظريات و فلسفه و افكار تازه اى مى گردد و مايه الغاى روابط توليد كهن مى شود. همچنين در جامعه اى سوسياليستى و كمونيستى، ابزار توليد به سرعت رشد مى كند و شرايط مادى دگرگون مى گردد، خواه ناخواه تضادى ميان رشد ابزار  توليد و روابط اقتصادى پيش مى آيد كه نظريه اقتصادى ماركس قادر به حل و گشودن آن نخواهد بود، بلكه به نظريه جديدى نيازمند خواهد بود كه با نظريه پيشين تضاد كيفى خواهد داشت. با تغيير نظريه اقتصادى، زيربنا عوض شده، قهراً روبنا كه فلسفه است، نيز عوض خواهد شد در اين صورت چنين فلسفه اى جانشين فلسفه ماركس خواهد بود. و ماركسيسم منسوخ خواهد شد.

حتى اگر كارگران و دهقانان به همان افكار كهن ماركسيسم اكتفا ورزند و نقش فكرى محافظه كارانه را بازى كنند بايد آنان را از افكار ارتجاعى دور داشت تا مانع از تحول جامعه نگردند.

ممكن است گفته شود در محيط هاى كمونيستى به خاطر اين كه به هر كسى به اندازه نياز او مى دهند و به اندازه تواناييش از او كار مى كشند، تضادى در كار نخواهد بود، ديگر در ميان رشد دستگاه هاى توليدى و روابط توليدى جدالى درنخواهد گرفت، در اين صورت نيازى به فلسفه و «تئورى» ديگرى غير از ماركسيسم نخواهيم داشت.

پذيرش اين سخن، ارزش ماركسيسم را به دو جهت از بين مى برد:

1. هرگاه در اين مقطع از زمان، تضادى وجود ندارد در اين صورت يكى از اصول چهارگانه ديالكتيك كه همان تضاد و جدال نيروها است ، عموميت خود را از دست خواهد داد و معلوم خواهد شد كه ماركس در جامعه و جهان بينى خود دچار اشتباه شده كه مى گفت: هر موجودى در جهان و جامعه پيوسته ضد خود را مى پرورد، در صورتى كه در محيط كمونيستى، هرگز جامعه كمونيسم، ضد خود را پرورش نمى دهد.

2. هرگاه تضاد در اين مرحله از ميان برود، روند انقلاب متوقف خواهد شد، و جامعه حالت ايستايى به خود خواهد گرفت و فاجعه اى براى جامعه به خاطر جمود و ركود، پيش خواهد آمد و سرانجام ماركسيسم به منطق متافيزيك كه جهان و جامعه را ساكن و لايتغيير مى انديشد، پناه خواهد برد و به چيزى كه خود از آن انتقاد مى نمود، دچار خواهد شد.

فشرده سخن آن كه: ماركسيسم به خاطر اصلى كه ساخته و پرداخته است و تاريخ بشر و عقايد و آراى خود، را تبلور يافته سيستم اقتصادى مى داند، دچار اشكال و با بن بستى روبرو شده است كه از آن رهايى ندارد و اين بن بست را به سه عبارت مى توان گفت كه روح هر سه يكى است:

1. تمام نظريات ماركس به حكم اين اصل، مولود سيستم اقتصادى زمان خود او بوده است، به گونه اى كه اگر وى در غير اين سيستم زندگى مى كرد، به گونه اى ديگر فكر مى نمود.

2. اين نظريه پس از انقلاب كمونيستى بى ارزش خواهد بود.

3. پس از انقلاب بايد نظريه ديگرى جانشين ماركسيسم گردد.

پايان يك تراژدى

فروپاشى كمونيسم يا پايان مكتب

نبرد  انديشه ها تا روزى براى تئورى سازان و تحليل گران سياسى و اقتصادى، سودآور و براى ملت ها وسيله سرگرمى است كه به جنگ واقعيت ها نرود، و قوانين آفرينش و خلقت را ناديده نگيرد، و فقط در حوزه ذهن به كند و كاو بپردازد ولى آن گاه كه مسير خود را دگرگون كرد و پنجه بر قوانين خلقت افكند، و با واقعيت ملموس به نبرد برخاست، محكوم به فنا و نابودى مى گردد.

ماركسيسم ساليان درازى بر كشورى كه از نظر وسعت خاك، يك پنجم جهان به شمار مى رفت، با تمام ابعادش حكومت كرد، و تصور روشن فكران آن روز اين بود كه سرزمين آنها حاصل خيزترين سرزمين ها و ملت آنان خوش بخت ترين مردم جهان خواهند بود و مدينه فاضله افلاطونى، صورت عينى به خود گرفته، و اسوه و الگويى براى ديگر كشورها خواهد بود، تا آن جا كه تبليغات سهمگين كمونيست ها از پشت پرده هاى آهنين، گروهى را به خود جذب كرده و در تب و تاب آرزوى تحقق چنين رؤيايى براى كشور خود، فرو رفته بودند.

ولى فروپاشى كمونيسم و گسستن زنجير اسارت قريب به يك قرن، و آزادى ملت هاى به بند كشيده شده، آب پاكى روى دست اين نوع روشن فكران ريخت و ثابت كرد كه ماركسيسم در اين مدت جز فقر اخلاقى و اقتصادى ارمغان ديگرى نداشته است. و مكتب جز يك تئورى خام كه در نخستين آزمايش، تهى بودن خود را ثابت كرد، چيزى نيست.

بازگشايى مساجد و معابد، و بازگشت مردم به دامن دين و مذهب، وبازگشت به خصوصى سازى و اقتصاد آزاد نشانه بازگشت به واقعيت ها است كه ماركسيسم مانع از آن بود.

مسلماً عواملى در داخل و خارج مانع از حركت ملت ها به سوى واقعيت ها هستند، ولى آنان نيز بسان ماركسيسم محكوم قوانين خلقت خواهند بود.

فروپاشى كمونيسم و ناپايدارى آن چيزى نبود كه از نظر تيزهوشان پنهان باشد و از مدت ها پيش گروهى از سياست مداران و جامعه شناسان انحلال آن را پيش بينى مى كردند، ولى هرگز نمى انديشيدند كه صلاى مرگ آن به اين زودى به گوش جهانيان برسد و حتى احزاب كمونيست در ديگر كشورها به فكر تجديد حيات و گسترش قدرت بودند.

ولى رادمردى از تبار خاندان رسالت، حضرت امام خمينيقدَّس سرَّه با قلبى روشن، و ايمانى راسخ طى نامه اى به آخرين رهبر نظام كمونيستى، «گورباچف» از فروپاشى نزديك آن گزارش داد، و يادآور شد كه از نظام ماركسيسم كه يك نظام الحادى است پوسته اى بيش نمانده است و شما و آيندگان از آن جز در موزه ها اثرى مشاهده نخواهيد كرد.

پيش بينى پيامبرگونه امام آن چنان  واقع نما بود كه چيزى نگذشت فروپاشى كمونيسم از درون آغاز گرديد، و اقمار شوروى يكى پس از ديگرى از آن جدا شده و استقلال خود را باز يافتند.

امام در ميان شخصيت هاى برجسته آن روز نظام الحادى براى خطاب، فردى را برگزيد كه مرارت هاى كمونيسم را چشيده و مى خواست كارهايى صورت دهد و در صورت گرايش به مذهب مى توانست در مجموعه اثر بگذارد. و امام با خطاب به وى مى خواست روح دينى او را زنده كند.

اينك متن نامه امام را به عنوان حسن ختام در اين جا منعكس مى كنيم ، به اميد روزى كه پرچم اسلام در سراسر جهان به اهتزاز درآيد و جهان خرّم و شاد، و جهانيان سعادتمند خوشبخت شوند.

پيام امام خمينى (قدس سره)

بسم الله الرحمن الرحيم

جناب آقاى گورباچف، صدر هيأت رئيسه اتحاد جماهير شوروى

با اميد خوشبختى و سعادت براى شما و ملت شوروى

از آن  جا كه پس از روى كار آمدن شما چنين احساس مى شود كه  جنابعالى در تحليل حوادث سياسى جهان خصوصاً در رابطه با مسائل شوروى در دور جديدى از بازنگرى و تحول و برخورد قرار گرفته ايد و جسارت و گستاخى شما در برخورد با واقعيات جهان چه بسا منشأ تحولات و موجب به هم خوردن معادلات فعلى حاكم بر جهان گردد، لازم ديدم نكاتى را يادآور شوم هر چند ممكن است حيطه تفكر و تصميمات جديد شما تنها روشى براى حل معضلات حزبى و در كنار آن حل پاره اى از مشكلات مردمتان باشد، ولى به همين اندازه هم شهامت تجديد نظر در مورد مكتبى كه ساليان سال فرزندان انقلابى جهان را در حصارهاى آهنين زندانى نموده بود، قابل ستايش است. و اگر به فراتر از اين مقدار فكر مى كنيد، اوّلين مسأله اى كه مطمئناً باعث موفقيت شما خواهد شد، اين است كه در سياست اسلاف خود دار، بر خدازدايى و دين زداى از جامعه كه تحقيقاً بزرگ ترين و بالاترين ضربه را بر پيكر مردم شوروى وارد كرده است، تجديد نظر نماييد و بدانيد كه برخورد واقعى با قضاياى جهان جز از اين طريق ميسر نيست.

البته ممكن است از شيوه هاى ناصحيح و عملكرد غلط قدرتمندان پيشين كمونيسم در زمينه اقتصاد، باغ سبز دنياى غرب رخ بنمايد ولى حقيقت جاى ديگرى است. شما  اگر بخواهيد در اين مقطع تنها گره هاى كور اقتصادى سوسياليسم و كمونييسم را با پناه بردن به كانون سرمايه دارى غرب حل كنيد، نه تنها دردى از جامعه خويش را دوا نكرده ايد، كه ديگران بايد بيايند و اشتباهات شما را جبران كنند. چرا كه امروز اگر ماركسيسم در روش هاى اقتصادى و اجتماعى به بن بست رسيده است،  دنياى غرب هم در همين مسائل ـ البته به شكل ديگر  ـ و نيز در مسائل ديگر گرفتار حادثه است.

جناب آقاى گورباچف!

بايد به حقيقت رو آورد; مشكل اصلى كشور شما مسأله مالكيت و اقتصاد و آزادى نيست. مشكل شما عدم اعتقاد واقعى به خداست، همان مشكلى كه غرب را هم به ابتذال و بن بست كشيده و يا خواهد كشيد. مشكل اصلى شما مبارزه طولانى و بيهوده با خدا و مبدأ هستى  و آفرينش است.

جناب آقاى گورباچف!

براى  همه روشن است كه از اين پس كمونيسم را بايد در موزه هاى تاريخ سياسى جهان جستجو كرد; چرا كه ماركسيسم جوابگوى هيچ نيازى از نيازهاى واقعى انسان نيست. چرا كه مكتبى است مادى و با ماديت نمى توان بشريت را از بحران عدم اعتقاد به معنويت كه اساسى ترين درد جامعه بشرى در غرب و شرق است، به درآورد.

حضرت آقاى گورباچف!

ممكن است  شما اثباتاً در بعضى جهات به ماركسيسم پشت نكرده باشد و از اين پس هم در مصاحبه ها، اعتقاد كامل خودتان را به آن ابراز كنيد،ولى خود مى دانيد كه ثبوتاً اين گونه نيست. رهبر چين اوّلين ضربه را به كمونيسم زد و شما دومين و على الظاهر آخرين ضربه را بر پيكر آن نواختيد. امروز ديگر چيزى به نام كمونيسم در جهان نداريم، ولى از شما جدّاً مى خواهم كه در شكستن ديوارهاى خيالات ماركسيسم، گرفتار زندان غرب و شيطان بزرگ نشويد. اميدوارم افتخار واقعى اين مطلب را پيدا كنيد كه آخرين لايه هاى پوسيده هفتاد سال كژى جهان كمونيسم را از چهره تاريخ و كشور خود بزداييد. امروز ديگر دولت هاى همسو با شما كه دلشان براى وطن و مردمشان مى تپد، هرگز حاضر نخواهند شد بيش از اين منابع زيرزمينى و روزمينى كشورشان  را براى اثبات موفقيت كمونيسم ـ كه صداى شكستن استخوان هايش هم به گوش فرزندانشان رسيده است ـ مصرف كنند.

آقاى گورباچف!

وقتى از  گلدسته هاى مساجد بعضى از جمهورى هاى شما پس از هفتاد سال بانگ اللّه اكبر و شهادت به رسالت حضرت ختمى مرتبتصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم به گوش رسيد، تمامى طرفداران اسلام ناب محمدى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم را از شوق به گريه انداخت. لذا لازم دانستم اين موضوع را به شما گوشزد كنم كه بار ديگر به دو جهان بينى مادى و الهى بينديشيد، ماديون معيار شناخت در جهان بينى خويش را «حس» دانسته و چيزى را كه محسوس نباشد، از قلمرو علم بيرون مى دانند و هستى را همتاى ماده دانسته و چيزى را كه ماده ندارد، موجود نمى دانند. قهراً جهان غيب مانند وجود خداوند تعالى و وحى و نبوت و قيامت را يكسره افسانه مى دانند. در حالى كه معيار شناخت در جهان بينى الهى اعم از «حس و عقل» مى باشد و چيزى كه معقول باشد، داخل در قلمرو علم مى باشد گرچه محسوس نباشد. لذا هستى اعم از غيب و شهادت است و چيزى كه ماده ندارد، مى تواند موجود باشد. و همان طور كه موجود مادى به «مجرد» استناد دارد، شناخت حسّى نز به شناخت عقلى متكى است.

قرآن مجيد  اساس تفكر مادى را نقد مى كند و به آنان كه بر اين پندارند كه خدا نست و گرنه ديده مى شد، (لَنْ نُؤمِنَ لَكَ حَتّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً); مى فرمايد: (لا تُدْرِكُهُ الأَبْصارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصارَ وَهُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ). از قرآن عزيز و كريم و استدلالات آن در موارد وحى و نبوت و قيامت بگذريم كه از نظر شما اوّل بحث است. اصولاً ميل نداشتم شما را در پيچ و تاب مسائل فلاسفه بخصوص فلاسفه اسلامى بيندازم. فقط به يكى دو مثال ساده و فطرى و وجدانى كه سياسيون هم مى توانند از آن بهره اى ببرند، بسنده مى كنم:

اين از بديهيات  است كه ماده و جسم هر چه باشد از خود بى خبر است. يك مجسمه سنگى يا مجسمه مادى انسان، هر طرف آن از طرف ديگرش محجوب است، در محيطش چه مى گذرد، در جهان چه غوغايى است. پس در حيوان و انسان چيز ديگرى است كه فوق ماده است و از عالم ماده جدا است و با مردن ماده نمى ميرد و باقى است. انسان در فطرت خود هر كمالى را به طور مطلق مى خواهد و شما خوب مى دانيد كه انسان مى خواهد قدرت مطلق جهان باشد و به هيچ قدرتى كه ناقص است، دل نبسته است. اگر عالم را در اختيار داشته باشد و گفته شود جهان ديگرى هم هست، فطرتاً مايل است آن جهان را هم در اختيار داشته باشد. انسان هر اندازه دانشمند  باشد و گفته شود علوم ديگرى هم هست. فطرتاً مايل است آن علوم را هم بياموزد. پس قدرت مطلق و علم مطلق بايد باشد تا آدمى دل به آن ببندد; آن خداوند متعال است كه همه به آن متوجهيم گرچه خود ندانيم. انسان مى خواهد به «حق مطلق» برسد تا فانى در خدا شود. اصولاً اشتياق به زندگى ابدى در نهاد هر انسانى نشانه وجود جهان جاويد و مصون از مرگ است.

اگر جنابعالى ميل داشته باشيد در اين زمينه ها تحقيق كنيد، مى توانيد دستور دهيد كه صاحبان اين گونه علوم علاوه بر كتب فلاسفه غرب، در اين زمينه به نوشته هاى فارابى و ابوعلى سينا ـ رحمة اللّه عليهما ـ در حكمت مشّاء مراجعه كنند تا روشن شود  كه قانون عليت و معلوليت كه هرگونه شناختى بر آن استوار است، از معقول است نه محسوس و ادراك معانى كلى و نيز قوانين كلى كه هر گونه استدلال بر آن تكيه دارد، معقول است نه محسوس. و نيز به كتاب هاى سهروردى در حكمت اشراق مراجعه نموده و براى جنابعالى شرح كند كه جسم و هر موجود مادى ديگر به نور صرف كه منزه از حس مى باشد، نيازمند است و ادراك شهودى ذات انسان از حقيقت خويش، مبرا از پديده حسى است. و از اساتيد بزرگ بخواهيد تا به حكمت متعاليه صدرالمتألهين مراجعه نمايند تا معلوم گردد كه حقيقت علم همانا وجودى است مجرد از ماده و هرگونه انديشه از ماده منزه است و به احكام ماده محكوم نخواهد شد.

ديگر شما را خسته نمى كنم و از كتب عرفا و بخصوص محيى الدين بن عربى نام نمى برم كه اگر خواستيد از مباحث اين بزرگمرد مطلع گرديد، تنى چند از خبرگان تيزهوش خود را كه در اين گونه مسائل قوياً دست دارند، راهى قم گردانيد تا پس از چند سالى با توكل به خدا از عمق لطيف باريكتر ز موى منازل معرفت آگاه گردند كه بدون اين سفر آگاهى از آن امكان ندارد.

جناب آقاى گورباچف!

اكنون  بعد از ذكر اين مسائل و مقدمات از شما مى خواهم درباره اسلام به صورت جدّى تحقيق و تفحص كنيد و اين نه به خاطر نياز اسلام و مسلمين به شما، بلكه به جهت ارزش هايى والا و جهان شمول اسلام است كه مى تواند وسيله راحتى و نجات همه ملت ها باشد و گره مشكلات اساسى بشريت را باز نمايد. نگرش جدّى به اسلام ممكن است شما را براى هميشه از مسأله افغانستان و مسائلى از اين قبيل در جهان نجات دهد. ما مسلمانان جهان را مانند مسلمانان كشور خود دانسته و هميشه خود را در سرنوشت آنان شريك مى دانيم.

با آزادى نسبى مراسم مذهبى در بعضى از جمهورى هاى شوروى، نشان داديد كه ديگر اين گونه فكر نمى كنيد كه مذهب مخدر جامعه است. راستى مذهبى كه ايران را در مقابل ابرقدرت ها چون كوه استوار كرده است، مخدّر جامعه است؟! آيا مذهبى كه طالب اجراى عدالت در جهان و خواهان آزادى انسان از قيود مادى و معنوى است، مخدر جامعه است؟! آرى مذهبى كه وسيله شود تا سرمايه هاى مادى و معنوى كشورهاى اسلامى و غير اسلامى در اختيار ابرقدرت ها قرار گيرد و بر سر مردم فرياد كشد كه دين از سياست جدا است، مخدر جامعه است. ولى اين ديگر مذهب واقعى نيست بلكه مذهبى است كه مردم ما آن را مذهب آمريكايى مى نامند.

در خاتمه  صريحاً اعلام مى كنم كه جمهورى اسلامى ايران به عنوان بزرگ ترين و قدرتمندترين پايگاه جهان اسلام به راحتى مى تواند خلأ اعتقادى نظام شما را پر نمايد و در هر صورت كشور ما همچون گذشته به حُسن همجوارى و روابط متقابل معتقد است و آن را محترم مى شمارد.

والسلام على من اتّبع الهدى

روح اللّه الموسوى الخمينى ([14])

11/10/67            

--------------------------------------------------------------------------------

([1]) ماركس و ماركسيسم، ص 247.

([2]) مثلاً هنگامى كه بشر با ابزار «دستباف» توليد مى كرد چون نحوه توليد فردى بود، مالكيت بر ابزار توليد نيز فردى بود.

([3]) ماركس و ماركسيسم، ص 33.

([4]) ماركس و ماركسيسم، صفحات32 ـ 33.

([5]) ماركس و ماركسيسم، صفحات32 ـ 33.

([6]) ماركس و ماركسيسم، ص 34.

([7]) اعلاميه كمونيستى، ص 69 نقل از «درسهايى از ماركسيسم».

([8]) سوره هود، آيه27.

([9]) نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 78.

([10]) از نامه انگلس به ژوزف بلوك، 21سپتامبر 1088 نقل ماركس و ماركسيسم، ص 248.

([11]) در اين بخش از كتاب درس هايى از ماركسيسم استفاده شده است.

([12]) خوشبختانه گذشت زمان، اين نظريه را قطعى كرد و هم اكنون كشورهاى به ظاهر كمونيستى به خصوصى سازى روى آورده و الفباى ماركسيسم را به دست فراموشى سپرده اند.

([13]) به ماترياليسم ديالكتيك و ماترياليسم تاريخى استالين، ص 6 مراجعه فرماييد.

[14] مسائل جدید کلامی، آیت الله سبحانی، ص 489.