فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
فلسفه و تاریخ
عوامل محرّك تاريخ
عوامل محرّك تاريخ


1

نقش غرايز در گردش چرخ هاى تاريخ

سخن  درباره نيروى محرك تاريخ در اين نيست كه آيا همه حوادث، علل مادى دارند يا برخى از آنها از علل مادى سرچشمه مى گيرند، و برخى ديگر از علل غير مادى.

و به عبارت روشن تر: سخن درباره مادى و يا مجرد بودن علل حوادث نيست، بلكه سخن درباره منحصر ساختن علل پديد آوردنده تاريخ، به يك علت مادى و آن همان مبارزه طبقاتى و تكامل دستگاه هاى توليد، و روابط اقتصادى است.

به طور مسلم، هرگز نمى توان تأثير علل مادى و از ميان آنها، نقش تكامل دستگاه هاى توليد و روابط اقتصادى را، در شئون گوناگون زندگى اجتماعى انسان منكر گرديد، شكى نيست كه روزى وسيله زندگى انسان، شكار حيوانات بود، وقتى آهن را اختراع كرد، و به گاو آهن و خيش دست يافت، چهره زندگى و تاريخ او دگرگون گرديد، وقتى ماشين بخار را اختراع كرد ورق جديدى از تاريخ را به روى خود گشود، و هر اندازه كه وسائل توليد او كامل تر گرديد، تاريخ نيز دگرگون شد ولى با اين اعتراف هرگز نمى توان آن را عاملِ منحصر گرداننده تاريخ شناخت.

زيرا  روح انسان  داراى ابعاد گوناگون و مختلف است، يك بعد از روح و روان او را، امور اقتصادى و سودجويى تشكيل مى دهد، چه بسا سودجويى او، ورق تاريخ را دگرگون مى سازد، ولى هرگز نمى توان ابعاد روحى او را منحصر به مسأله سودجويى دانست، و از ديگر غرايز و ابعاد روانى او صرف نظر كرد، و معماى علل تاريخ را تنها از اين راه گشود.

و به عبارت ديگر: ما منكر تأثير عوامل و علل در پديده هاى تاريخى نيستيم، زيرا شكى نيست كه بسيارى از حوادث و رويدادهاى تاريخى در سايه يك رشته علل مادى به وجود آمده اند، بلكه بحث ما با «ماركسيسم» در اين جا است كه اين مكتب مى كوشد براى همه حوادث جهان فقط يك عامل مادى معرفى كند و آن عامل اقتصادى است در صورتى كه عامل اقتصادى يكى از عوامل مؤثر تاريخ است نه عامل منحصر به فرد، و به عبارت روشن تر: عامل اقتصادى بخشى از عوامل مادى است، نه همه آن.

اينك ما در اين جا به برخى از علل سازنده تاريخ اشاره مى كنيم:

1

غرايز انسانى

يكى از نيروهاى محرك تاريخ

بُعد اقتصادى و حس سودجويى يكى از ابعاد روح انسان را تشكيل مى دهد، نه همه ابعاد روح او را.

آنان كه تكامل دستگاه هاى توليدى و روابط انسان ها را با دستگاه هاى توليد، يگانه عامل محرك تاريخ مى دانند،  يك بعد از روح انسان (ماده خام تاريخ و محور آن) را در نظر گرفته اند و از ابعاد ديگرِ روح او غفلت ورزيده اند، آن كس كه به انسان تنها از عينك اقتصادى مى نگرد، قطعاً غير از اين نمى تواند درباره او داورى كند.

اگر ماركس يك انسان شناس كامل بود، هرگز  چنين ادعايى نمى كرد، زيرا نيمى از شخصيت انسان را عقل و خرد، و نيم ديگر از شخصيت او را غرايز و احساسات تشكيل مى دهد.

احساسات بشر، در سرنوشت تاريخ او، نقش مؤثرى دارد انسان در كنار حس «سودجويى» كه رابطه مستقيمى با امور اقتصادى دارد، با يك رشته احساسات و غرايز ديگرى آفريده شده است كه هر يك، براى خود آرمان و خواسته خاصى دارد.

اگر انسان را محور تاريخ قرار دهيم، و از خواسته هاى درونى او آگاه گرديم، هرگز نمى گوييم كه تاريخ، محصول مبارزه طبقاتى است، بلكه مى گوييم مبارزه طبقاتى، يكى از عوامل سازنده تاريخ است نه همه آن، و ما از ميان غرايز انسان به غريزه خاصى به نام «قدرت طلبى» اشاره مى كنيم.

برترى جويى به صورت هاى متنوعى خودنمايى مى كند، مانند ميل به كسب قدرت نظامى، ميل به كسب قدرت اقتصادى، ميل به كسب قدرت علمى و هنرى، و هر يك از اين ميل ها، مى تواند در تاريخ  فرد و اجتماع كاملاً مؤثر باشد.

«ماركس» از ميان اين تمايلات رنگارنگ، فقط «ميل به كسب قدرت اقتصادى» را در نظر گرفته و ميل به قدرت هاى ديگر را فراموش كرده است گاهى اتفاق مى افتد، چند نظامى قدرت طلب، بدون انگيزه اقتصادى و سودجويى، بدون آن كه اختلاف طبقاتى جامعه، آنها را رنج دهد، نقشه كودتايى را مى ريزند و مسير تاريخ جامعه را دگرگون مى سازند.

حوايج اقتصادى زندگى كه ماركسيسم آن  را به تنهايى محرك تحولات تاريخ پنداشته است، توجه به يك صورت از صور قدرت طلبى است، در حالى كه قدرت طلبى صورت هاى گوناگون دارد.

ميل به «كسب قدرت» در آغاز زندگى، حالت ايستايى دارد، نه پويايى، و در مرحله نخست براى او قدرت زيستن مطرح است و لذا به دنبال خوراك و پوشاك و مسكن مى رود، ولى پس از فراهم شدن نيازمندى هاى نخستين اقتصادى، ميل به كسب قدرت، حالت پويايى به خود گرفته و ديگر تمايلات او نيز شكوفا مى گردد، و در خود، ميل به داشتن شخصيت اجتماعى، ميل به اطفاى غرايز جنسى، ميل به مقام، ميل به فرمانروايى، احساس مى كند. و مبارزه براى رسيدن به حداكثر اين تمايلات آغاز مى گردد و اين مبارزه بر تحولات تاريخ انسانى، اثر روشنى مى گذارد.([1])

2

ابعاد چهارگانه روح انسانى

در زمان  ماركس، روانشناسى و روانكاوى، پيشرفت قابل ملاحظه اى نكرده بود، و اين دو علم دوران جنينى خود را مى گذراندند. و لذا وى موفق به استفاده از اصول مسلم اين دو علم نگرديده و از  ميان خواسته هاى انسان، فقط به خواسته اقتصادى او توجه نموده است در صورتى كه روانكاوىِ امروز براى روح انسان،  ابعاد قابل ملاحظه اى ذكر كرده كه هركدام عامل مهم و سرنوشت سازى هستند.

اين ابعاد چهارگانه عبارتند از:

1. حس كنجكاوى.

2. حس نيكوكارى.

3. حس گرايش به زيبايى.

4. حس مذهبى.

و هر يك از احساس هاى چهارگانه  در سرنوشت انسان كاملاً مؤثر بوده و تاريخ ساز مى باشد.

انسان در سايه حس كنجكاوى، علوم، و صنايع را پايه گذارى نموده است اين همان حس است كه از روزگار پيش به كاشفان و مخترعان نيرو بخشيده كه از روى رازهاى نهفته پرده بردارند و به ناملايمات و سختى ها تن دردهند. اينك نقش هر يك از احساس هاى چهارگانه را تشريح مى كنيم:

1. حس كنجكاوى

تاريخ زندگانى علما و دانشمندان آكنده از محروميت ها و ناكامى ها است، و بزرگ ترين محرك آنان در گوشه گيرى، و چشم پوشى از لذايذ زندگى، همان عشق آنان به علم و دانش بوده است و علم را براى علم، نه براى ثروت و مال تحصيل مى كردند.

تاريخ علوم «پى ى رروسو» در اختيار همگان است، مطالعه چند برگ از اين كتاب ما را به زحمت هاى توان فرسايى كه دانشمندان در راه گشودن رازهاى طبيعت و يا مهار طبيعت سركش، متحمل شده اند، به نيت پاك و پيراسته آنان از مادى گرى، رهبرى مى كند.

در زندگانى «پاستور» مى خوانيم كه از كثرت عشق و علاقه اى كه به شناساندن دشمن مخفى انسان (ميكرب) داشت، گاهى غذا خوردن را فراموش مى كرد و به اندازه اى غرق در كار مى شد كه صداى شليك توپ هايى را كه در خارج آزمايشگاه غوغايى برپا كرده بود، نمى شنيد...همچنين زندگانى «اديسون...» و.

هر يك از اين اكتشاف ها و اختراع ها تاريخ بشر را دگرگون ساخته است و علتى جز حس كنجكاوى و عشق به علم، نداشته است، با اين همه، چگونه ماركسيسم مدعى است كه يگانه عامل تاريخ مبارزه طبقاتى و رشد عوامل توليد و روابط اقتصادى است؟

2. حسّ نيكوكارى

در سايه حسن نيكوكارى، انسان به يك رشته از خوبى ها كشيده مى شود، و از بدى ها منزجر مى گردد برخى از احساس هاى درونى انسان شاخه اى از اين حس است مانند حس دادگرى، ضعيف نوازى، نوع دوستى و....

حس نيكوكارى مبدأ يك رشته تحولات تاريخى و اجتماعى بوده است. در سايه اين حس، گروهى دست به تأسيس مراكز درمانى و بهداشتى زده، و پرورشگاه و نواخانه ها مى سازند و قيافه تاريخ و زندگى انسان را دگرگون مى كنند.

كسانى كه عمل پاك و پيراسته اين گروه را از طريق مادى گرى توجيه مى كنند، مى گويند هدف از رسيدگى به بينوايان و بيچارگان، اين است كه جلو شورش و انقلاب آنان را بگيرند، افرادى هستند كه شخصيت آنان در سودجويى و مادى گرى اخلاقى، خلاصه شده است و از ميان ابعاد روح انسان، فقط با يك بعد آن آشنايى دارند و اگر آنان انسان شناسان كاملى بودند، و عينك مادى گرايى را از چشم خود برمى داشتند، مى ديدند كه چه بسا گروهى جان و مال خود را وقف امور خيريه كرده و همه چيز خود را در اين راه خرج و صرف مى كنند و در همه كس و همه جا انگيزه كارهاى خير، متوقف ساختن انقلاب تهى دستان بر ضد ثروتمندان نيست، بلكه در جهان، گروهى پيدا مى شوند كه به خاطر عشق به انسان و علم، همه ثروت خود را در راه اين دو محبوب صرف مى كنند.

«آلفرد نوبل»، شيمى دان معروف و مخترع ديناميت كه در سال 1833م ديده به جهان گشوده و در سال 1898 م درگذشته است، ثروت كلان خود را وقف آن گروه از دانشمندان كرده است كه در رشته هاى ادبيات و علوم طبيعى و انسانى داراى ابتكار و اختراع بوده و جامعه انسانى را با افكار و دانش هاى نو آشنا ساخته باشند. هم اكنون در آغاز هر سال مسيحى از درآمد موقوفه «نوبل» جوايزى به بزرگ ترين نويسندگان و كاشفان تعلّق مى گيرد.

آيا «آلفرد نوبل» به خاطر يك انگيزه اقتصادى، اموال كلان خود را وقف راه علم و ابتكار نموده است؟

3. حس گرايش به زيبايى

حس گرايش به زيبايى پديد آرنده هنر و سبب تجلّى انواع خلاّقيت هاى هنرى مى باشد. انواع كاشى كارى ها و معمارى ها، و تابلوها و مناظر زيبا، الوان خطوط و طلا كارى ، صنايع ظريف دستى، كه بخشى از تاريخ بشر را تشكيل مى دهد، محصول حس زيبايى دوستى او است، نه مبارزه طبقاتى، و نه نحوه دستگاه هاى توليد، و روابط اقتصادى كه بر جامعه حكومت مى كند.

4. حس مذهبى

حس مذهبى از اصيل ترين حس هاى انسانى است و هر فردى در سايه اين حس، ناخودآگاه به سوى خدا و جهان ماوراى طبيعت كشيده مى شود. كشف اين حس، جنبش هاى قابل توجهى را در محافل علمى به وجود آورده است. اگر روزگارى انكار ماوراى حس، نشانه علم و تحقيق بود، از آن به بعد نشانه جمود و تعصّب تلقى گرديد.

اين حس به گواهى باستان شناسان در تمام ادوار زندگى بشر، حتى زمانى كه مبارزه طبقاتى براى او مطرح نبود و بشر در شكاف كوه ها و دل جنگل ها و درون غارها زندگى مى كرد، تجلى داشته است، وپيوسته يك حس نيرومند و تاريخ ساز و حادثه آفرين بوده است.

اين حس با تمام اصالتى كه دارد، مبدأ يك رشته تحولات تاريخى است، حتى به سه حس نامبرده پيشين نيز كمك مى كند تا آن جا كه «انيشتين» چنين مى گويد:

«من تأييد مى كنم كه مذهب، قوى ترين و عالى ترين محرك تحقيقات و مطالعات علمى است و فقط آنها كه معنى كوشش خارج از حد متعارف و باورنكردنى دانشمندان را مى شناسند، مى توانند نيروى عظيم هيجاناتى را كه مصدر اين همه ابداعات عجيب و كاشف واقعى فنومن هاى زندگى است، دريابند».([2])

غريزه فداكارى در راه هدف، و جانبازى در راه اشاعه عقيده و جهاد در راه انديشه هاى پاك و ايده هاى سازنده پرتوى از حس دينى است.

بسيارى از نبردها و جنگ هاى تاريخى بشر، به خاطر دفاع از حريم عقيده بوده است و بس. تاريخچه نبردهاى يهوديان با مسيحيان، مسلمانان با مشركان و صليبيان و... گواه روشن بر اصالت و حادثه آفرينى و سرنوشت سازى آن است چه بسا افراد در راه اشاعه عقيده از هستى ساقط مى گردند و جان و مال خود را از دست  مى دهند.

در اين صورت چگونه مى توان گفت عامل منحصر به فرد در حوادث تاريخى، امور اقتصادى و سودجويى بشر است.؟

غرايز انسان منحصر به آنچه كه  گفتيم نيست، بلكه وى داراى غرايز ديگرى است كه هركدام مى تواند نقشى در تكامل تاريخ داشته باشد و اگر «فرويد» يگانه نيروى محرك تاريخ را غريزه جنسى مى داند، از تأثير ديگر غرايز غفلت كرده و به يك عامل گراييده است. از اين جهت از اين بحث مى توان يك الگوى روشن براى ديگر غرايز برگزيد ما به خاطر موجزگويى از بحث پيرامون ديگر غرايز خوددارى مى كنيم.

3

تأثير دين در انقلاب هاى جهان

دين پيوسته «وحدت پرور» است. وحدت عقيده، به توده ها امكان مى بخشد كه گرد يك پرچم حلقه زنند. چه بسا از حلقوم نژادهاى مختلف، كه در آب و خاك هاى گوناگون زندگى مى كنند و به دو يا چند زبان سخن مى گويند، و هرگز با يكديگر وحدت خونى ندارند، يك شعار شنيده مى شود و همگى از «تز» واحدى دفاع مى كنند، چه بسا در اين وحدت و يگانگى يك رشته ضررهاى اقتصادى را متحمل مى گردند و يا آن چنان در عشق به عقيده و ايدئولوژى فرو مى روند كه جز حفظ انديشه و عقيده، چيزى براى آنان مطرح نمى باشد.

«برتراندراسل» مى گويد:

«يكى از چيزهايى كه سبب شده كه در طول تاريخ، جامعه هاى بشرى به هم نزديك شوند و با يكدگر متحد گردند، مذهب مى باشد، بدون اين كه عامل اقتصادى در اين مورد وظايف زيادى داشته باشد».([3])

آثار سازنده و مثبت دين بيش از آن است كه در اين جا منعكس گردد. همين بس كه گاهى كارگر مذهبى فقط به فرد مذهبى، رأى مى دهد، نه به يك ملحد و بى دين، و در نقاطى كه دين قدرت خود را از دست نداده است، مردم آنجا به كانديداهاى مذهبى رأى مى دهند. در برخى از ايالات متحده فقط پيروان بعضى از اديان، در انتخابات موفقيت دارند.

بسيارى از  دانشگاه ها و مراكز علمى و اجتماعى از درآمد اوقاف ساخته  شده و انگيزه واقف بر وقف يك قسمت از اموال خود، همان عقيده راسخ وى به سراى ديگر بوده است و اين كه هر كارى در اين جهان، پاداشى در آخرت دارد. چه بسا در پرتو اين اعمال نيك و پرثمر، چهره زندگى دگرگون گرديده و مبدأ تحولاتى در تاريخ بشر مى شود.

در انقلاب كشورمان نقش دين و تأثير آن در سرنگونى رژيم، بسيار مؤثر و از نظر درجه بندى عوامل مؤثر، حائز رتبه نخست بود، آنچه كه توانست به يك گروه بى سلاح و دست خالى نيرو و اميد بخشد و همه را بر ضد امپرياليسم بشوراند، علاقه راسخ و ايمان مردم به دين بود و رهبران نهضت و گويندگان و نويسندگان از اين علاقه اصيل استفاده كرده و نيروى معنوى مردم را بر ضد رژيم بسيج كردند و نوع مردم به خاطر اين كه نهضت يك نهضت معنوى و الهى است و حافظ  دين و استقلال كشور است، از بسيارى از لذايذ مادى و درآمدهاى اقتصادى صرف نظر كردند. حفظ دين و استقلال را بر تمام آرمان هاى مادى و اقتصادى ترجيح دادند.

آيا با اين انقلاب اصيل كه مولود عقيده راسخ مردم به دين و رهبران مذهبى بود، باز «ماركسيسم» مى تواند بگويد مبارزه طبقاتى و تكامل دستگاه هاى توليدى است كه محرّك تاريخ و تحوّل آفرين است؟

انقلاب ايران بسيارى از محاسبات «ماركسيست»ها را دگرگون ساخت و مشت آنان را باز كرد.

اوّلاً: آنان تمام انقلاب ها را مولود مبارزه طبقاتى وتكامل دستگاه هاى توليد و روابط اقتصادى مى دانند در صورتى كه همگى مى دانيم چيزى كه در اين انقلاب نقشى نداشت، همان موضوع تكامل دستگاه هاى توليدى بود. نه كشاورزى در اين كشور به حدى رسيده بود كه مالكيت فردى فئودال بر زمين و دستگاه هاى توليد محصول،  مايه انفجار گردد و نه صنايع كشور، به پايه اى رسيده بود كه موجب قيام نود و نه درصد افراد كشور بر ضدّ يك درصد گردد و خواهان سرنگونى رژيم شوند، بلكه در اين انقلاب، كارگر و كارفرما، صاحب زمين و كشاورز، بازرگان و پيشهور، كارمندان و كاركنان ادارات دست به دست هم داده، خواهان دگرگونى رژيم و برقرارى نظام اسلامى شدند و بيشتر انقلابيون از ناحيه حس مذهبى نيرو گرفته و خشم خود را اظهار مى كردند و مشت ها را گره مى نمودند و شعارهاى اسلامى مى دادند.

ثانياً: ماركسيسم، تمام انقلاب ها را به پاى كارگران مى نويسد و تمام انقلاب ها را انقلاب كارگرى و پرولتاريايى مى داند و در صورتى كه سهم كارگر در انقلاب بخشى از سهام بود و سهم گروه هاى ديگر در  دگرگونى وضع، چند برابر بود.

درست است كه اعتصاب كارگران صنايع نفت، ضربه اى مهلك بر بقاياى حيات رژيم سابق بود، ولى عواملى كه باعث گرديد بدن نيمه جان رژيم زير دست و پاى كارگران صنايع نفت قرار گيرد، مبارزه چند ساله روحانيان و دانشگاهيان و پيشهوران بود و اگر اين اعتصاب هم صورت نمى گرفت انقلاب صورت مى پذيرفت، هر چند در زمانى ديرتر.

ثالثاً: ماركسيسم تمام اديان را، آلت سرمايه دارى مى داند و دين را افيون ملت ها مى خواند كه براى خاموش كردن شعله هاى انقلاب كارگران و دهقانان بر ضد سرمايه داران و فئودال ها به وجود آمده است در صورتى كه در اين انقلاب، دين مايه محو سايه كاپيتال امپرياليسم و سوسيال امپرياليسم گشت و نفوذ خارجى را  از ميان برد و ريشه هاى گنديده استعمار را كه زالووار خون مردم را مى مكيدند، قطع كرد و به جاى اين كه افيون ملت گردد، مايه بيدارى آن شد.

اين جاست كه ماركسيسم و كليه تئوريسين هاى آن، انگشت شگفت به دندان گرفته و در تطبيق اصول ماركسيسم بر انقلاب ايران دچار بهت و حيرت شدند.

تأثير پيامبران در تاريخ

هيچ تاريخ نگارى كه برگى از تاريخ پيامبران را خوانده باشد، نمى تواند نقش مثبت پيامبران را در تكامل تاريخ انكار كند.

با توجه به واقعيت هاى عينى تاريخ از يك طرف، و محتواى تعليمات اخلاقى و اجتماعى پيامبران از طرف ديگر، مى توان گفت: پيامبران در گذشته اساسى ترين نقش ها را در اصلاح و بهبود و پيشرفت جوامع داشته اند.

اگر جنبه هاى مادى تمدن بشر، دوره به دوره تكامل يافته، تا به شكل امروزى رسيده است، جنبه هاى معنوى تمدن مرهون جانبازى و خدمات ارزنده پيامبران  و تعليمات حيات بخش آنها است.

البته اين سخن نه به آن معنا است كه نقش مثبت پيامبران، فقط و فقط مربوط به گذشته بوده و امروز ديگر تعاليم آنان نقشى ندارد، بلكه امروز هم نقش پيامبران در پيشرفت تمدن و اصلاح انسانيت، كاملاً به قوت خود باقى است.

زيرا نقش بزرگ آنان همان ايمان آفرينى و انتقال ايدئولوژى مذهبى است و تأثير ايمان و ايدئولوژى مذهبى در زندگى امروز بشر، قابل انكار نيست.

تجارب و آزمايش هاى تاريخى به روشنى ثابت كرده است كه هيچ گاه علوم و معارف بشرى و مكاتب فلسفى و تربيت هاى معمولى، جانشين ايمان و مبانى مذهبى نگرديده و نقش ايمان را در تأمين عدالت اجتماعى و اخوّت انسان ايفا نمى كنند.

از خدمات ارزنده پيامبران و اولياى راستين خدا، آزاد ساختن بندگان خدا از اسارت انسان ها و مبارزه و با ديكتاتورها و طاغوت هاى زمان بوده است و اين درس را آن چنان به امت ها تعليم داده اند كه هم اكنون نيروى ايمان راستين، در كوبيدن دژهاى ستمگران، از هر عاملى مؤثرتر و كوبنده تر است.

بر خلاف عقيده ماركسيسم، دين و مذهب هيچ گاه آلت دست هيأت هاى حاكمه و صاحبان زور و زر نبوده و توجيه كننده كار اين گروه ها نيست.

گاهى يكى از عوامل سازنده تاريخ، «نظريه دينى» معرفى مى گردد، و اين عامل در زمينه فلسفه تاريخ ، آن چنان به صورت سست و بى پايه معرفى گرديده است([4])  كه هر خواننده با ذوق، احتمال دخالت چنين عاملى را رد مى كند ولى اگر نظريه دينى از طريق «حس مذهبى» كه يكى از غرايز اصيل انسانى است و «نقش پيامبران در تاريخ بشر» تفسير شود، براى هيچ فرد با انصافى جاى اشكال و ابهام در تأثير قطعى اين عامل، باقى نمى ماند.

براى اين كه نقش اديان و پيامبران در تاريخ به گونه اى روشن بيان شود، در اين جا سخنى كوتاه  با خوانندگان محترم داريم:

تاريخ و مبارزه طبقاتى

ماركسيسم، تاريخ جامعه انسانى را محصول مبارزه طبقاتى انسان هاى محروم دانسته و مجموع جهانيان را به دو گروه تقسيم كرده است:

گروهى وابسته به نظام كهن كه منافع خود را در بقاى آن مى انگارند، و گروهى مبارز كه منافع خويش را در دگرگون كردن نظام حاكم مى دانند.

اين گونه تفسير از تحولات بشر، نشانه خلاصه كردن فعاليت هاى انسان درخواسته هاى مادى است. در حالى كه در اين قلمرو، غرايز ديگرى نيز وجود دارد كه شرافت و ارزش انسان را بالاتر از آن مى داند كه فقط در حوزه محدود منافع مادى خود بينديشد و حركت تاريخ  را صرفاً معلول شكم و شهوت بشمارد. صفحات تاريخ بشر، شاهد مبارزات مردان بزرگ و ارزشمندى است كه براى احياى ارزش ها و اصلاح نابسامانى هاى دينى و اخلاقى، مبارزه كرده و جان خود و فرزندان خويش را در اين راه فدا ساخته اند.

تاريخ گواه اين امر است كه بسيارى از نبردهايى كه براى محو نظام طبقاتى، و به تعبير صحيح: باز ستاندن حقوق مستضعفان از مستكبران صورت گرفته، تحت رهبرى مردان وارسته اى تحقق پذيرفته كه به انگيزه نوع دوستى و حفظ حقوق انسان قيام كرده و بلكه بالاتر از آن، انگيزه هاى دينى و الهى داشته اند.

آيات قرآن، به صراحت، حاكى است كه قسمت اعظم ياران انبياعليهم السَّلام را افراد با  ايمان و مستضعف و مستمندى تشكيل مى دادند كه براى محو شرك و آثار ويرانگر آن  و رساندن انسان ها به مرتبه اى بالا تا سرحد كسب رضاى خدا نبرد مى كردند و حتى يكى از ايرادهاى مستكبران بر پيامبران اين بود كه تهيدستان به آنان گرويده اند.([5])

درباره قيام پيامبر خاتمصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم مى خوانيم كه مستكبران عصر او، ايمان خويش به اسلام را مشروط به اين مى كردند كه فقيران و مستضعفان را از پيرامون خود پراكنده سازد. از اين جهت، خداوند به پيامبر دستور داده كه نبايد به درخواست چند مستكبر، اين گروه را كه پيشرفت آيين بر دوش آنان است، از اطراف خود پراكنده سازد.([6])

بررسى صفحات تاريخ، ما را با دو گروه از انسان ها آشنا مى سازد:

1. گروهى كه اسير منافع مادى بوده و آن چنان  منحط و كوتاه فكر بوده اند كه جز تأمين خواسته هاى نفسانى خود، چيزى در سر نمى پرورانده اند.

2. گروهى حق جو و آرمان خواه، پرخاشگر و آزاد از فشار محيط و فشار طبيعت، كه همّتشان عمدتاً مصروف احياى ارزش هاى انسانى و اصول اخلاقى و ارتقايى مقام معنوى بشر بوده است.

اگر در زندگى گروه نخستين، محرك عمده تاريخ، دستيابى به رفاه مادى بشر بوده است، محرك گروه دوم را، احياى جامعه و آزادسازى آن از خوى حيوانى و تعلقات مادى و توجه به ارزش هاى والا تشكيل مى داده است.

اينجاست كه بايد نقش پيامبران و اولياى الهى را در ساختن تاريخ، با دقت بيشتر و افق ديد وسيع ترى مطالعه كرد. رجال الهى در پيدايش نهضت هاى عميق اصلاحى تاريخ، نقشى برجسته و انكارناپذير داشته، و برنامه الهى آنان، كه از طريق وحى به ايشان مى رسيد، بزرگ ترين سرمايه نهضت و انقلاب بوده است. نقش آنان در ايجاد ايمان در توده ها و بسيج آنان در راه اهداف بلند انسانى، و دگرگون كردن چهره جامعه، از مسلّمات تاريخ است.

تجارب و آزمايش هاى تاريخى ثابت كرده است كه علوم و معارف بشرى تا حدودى راه را براى بشر روشن مى سازند ولى هرگز انقلاب آفرين و جامعه ساز نمى باشند. همواره اين، پيامبران و اولياى راستين خدا بوده اند كه درس آزادى و رهايى از اسارت مستكبران را به بشر آموخته و با بهره گيرى از قدرت ايمان، در كوبيدن دژهاى ستم از هر عاملى مؤثّرتر بوده اند.

5

نيازهاى مادى و معنوى

عامل سازنده تاريخ

براى يافتن كليد سحرآميز محرك تاريخ بيش از هر چيز نياز به انسان شناسى داريم، زيرا فرض اين است كه موضوع تاريخ، جز انسان و حركت تاريخ او چيز ديگرى نيست. اگر امتيازات انسان را از حيوان، و شعاع خواسته هاى او را به دقت به دست آوريم، كمك مؤثرى به شناخت عامل محرك تاريخ خواهد كرد.

بگذريم از گروهى كه منكر امتياز اساسى ميان اين دو نوع از جاندار هستند و انسان و ديگر انواع جانداران را، دو نوع مختلف كه تفاوت  ماهوى داشته باشند، نمى دانند و آن همه ستايش ها را كه فلاسفه شرق و غرب، از انسان به عمل آورده اند، انكار مىورزند. روى سخن با گروهى است كه ميان انسان و ديگر جانداران يك رشته تفاوت هاى ريشه اى مى ى ابند و در انسان مختصاتى سراغ دارند، كه در ديگر جانداران نيست، و همين مختصات است كه او را به صورت نوع جداگانه اى درآورده است.

از اين نظر كه حيوان است، براى خود نيازها و خواسته هايى دارد، و از آن نظر كه انسان است، نيازها و خواسته هاى ديگر. و به عبارت ديگر: از آن نظر كه انسان موجود «غريزى» است، (اعم از غرايز حيوانى و انسانى) براى خود مطلوب و خواسته اى دارد و از آن نظر كه موجود متفكر و انديشمندى است، براى خود خواسته هاى ديگر.

بنابراين، زيربناى تاريخ، خواسته هاى مادّى و معنوى انسان است كه او را به كار و كوشش وا مى دارد و تشريح هر يك از خواسته هاى مادّى و معنوى او، بيانگر نوعى محرك براى تاريخ زندگى او است.

«ماركسيسم» كه  از ميان نهادهاى اجتماعى، تنها نهاد اقتصادى را زيربناى زندگى قرار مى دهد و ديگر نهادهاى اجتماعى را بالأخصّ نهادهايى كه انسانيت او در آن تجلى يافته است، مانند ادبيات، حقوق، اخلاق، هنر و دين را، روبناى اجتماع قرار مى دهد،  فقط يك بعد از ابعاد و يك نهاد از نهادهاى او را در نظر گرفته است و اگر او واقعيت انسان را كه تركيبى است از حيوان و انسان، و آميزه اى است از غرايز حيوانى و انسانى  در نظر مى گرفت هرگز نهاد اقتصادى را براى تمام نهادها حاكم نمى ساخت.

گاهى مى بينيم كه انسان با تعبيرها و تعريف هاى گوناگون معرفى مى شود.

مى گويند انسان موجودى است ناطق(متفكر) مختار و آزاد، اجتماعى، زيبايى خواه، عدالت خواه، كنجكاو و آينده نگر، با وجدان، تخيّل آفرين، آرمان خواه، ماوراى طبيعت جو، عقيده پرست و....

هر يكى از اين امتيازات به جاى خود صحيح است ، ولى هركدام گوشه اى از اقيانوس وجود او را روشن مى سازد، نه تمام شئون او را، و لذا جمله جامع در معرفى وجود او اين است كه او را موجودى دوبعدى، داراى بعد مادّى و معنوى بدانيم كه هركدام از اين د و (اعم از حيوانى و انسانى) براى خود مطلوب و خواسته اى دارند كه اين طلب ها و خواسته ها است كه تاريخ را به وجود مى آورند.

غرايز حيوانى او مانند شهوت و غضب براى خود خواسته اى دارند، چنان كه غرايز انسانى او مانند كنجكاوى، نيكى خواهى، هنرجويى، خداجويى، آرمان خواهى، اجتماعى بودن، نظم طلبى و... براى خود خواسته ديگرى.

همچنين تفكر و انديشه او عامل محرك تاريخ است اگر چنين عاملى در كار نبود، كاخ تاريخ انسانيت  اين گونه برافراشته نمى شد. بايد اين ها را زيربناى تاريخ دانست نه تنها يك نهاد به نام اقتصاد.

اگر ماركس اصرار دارد كه حتماً تمام عوامل محرك تاريخ را تحت يك عنوان گرد آورد و يك عامل معرفى كند، در اين جا بايد بگويد يگانه عامل سازنده تاريخ، نياز انسان است، زيرا احتياج و نياز است كه انسان را به كار و كوشش وادار مى كند و اگر روزى خود را بى نياز ديد، هرگز رنج را  بر خود هموار نمى كند.

ولى هزار نكته باريكتر ز مو اينجا است كه آيا هر نيازى از نوع نياز اقتصادى است؟ يا هر نيازى مربوط به جنبه هاى حيوانى و مادى اوست؟ يا اين كه انسان به حكم اين كه داراى غرايز حيوانى، و غرايز انسانى و تفكر و انديشه است، خواسته ها و نيازهاى متفاوتى دارد كه هرگز خواسته نهاد اقتصادى او نمى تواند ديگر خواسته ها و مطلوب هاى او را تأمين كند چه بسا با داشتن ثروت، باز غبار غم و اندوه بر چهره او مى نشيند.

او به ايده و آرمان نياز دارد، زندگى بدون ايده و آرمان براى او تلخ و زهر است، ارزش عقيده و آرمان براى او بالاتر از همه ارزش ها است، آسايش انسان ها را بر آسايش خود ترجيح مى دهد، اگر خارى به پاى كسى فرو رود، مثل اين است كه در پاى او فرو رفته است. در شادى ديگران  شاد و در غم ديگران غمگين است. آن چنان به آرمان خود دلبستگى دارد كه همه منافع و هستى خود را فداى آن مى سازد و مى گويد:

قـف عنـد رأيك واجتهـد *** إنّ الحياة عقيدة وجهادٌ

بنابراين  اگر فقر و نياز ، نيروى محرك تاريخ، و موتور تمام جنبش ها معرفى گردد، مقصود از آن، معنى وسيعى است كه تمام نيازهاى معنوى و مادى، حيوانى و انسانى، جسمانى و روانى را فرا گيرد، و عوامل ديگر صورت منبسط و گسترده عامل «نياز» است.

خلاصه گروهى كه براى غرايز انسانى و انديشه و فكر او ، اصالت و استقلال قائلند، هرگز نمى توانند كليه خواسته ها و آرمان هاى انسانى از قبيل ادبيات، هنر، فلسفه، دين و علم را تابع نهاد اقتصادى بدانند.

اگر ماركسيسم، فلسفه «هِگِل» را متهم به اين مى كرد كه «روى سر ايستاده بود، و او آن را روى پا نگاه داشت»، خود به گونه اى دچار آن شده است. مطلوب و خواسته غرايز و تفكر را كه زيربناى انسانيت و واقعيت او است، ناديده گرفته و همه را تابع يك نهاد (اقتصادى) دانسته است.

واقع بينانه ترين سخن در اين بحث اين است كه بگوييم نيازهاى مادى و معنوى انسان، عامل تاريخ ساز و نيروى محرك آن است، هر چند اين نيازها، به صورت هاى گوناگون، در شرايط مختلف، تجلى مى كنند.

عشق و گرسنگى عوامل مستقلى نيستند

«شللر» عاملى به نام «عشق و گرسنگى» معرفى مى كند ولى اين عامل، تلفيقى از دو عاملى است كه از آن ياد كرديم. عشق همان كشش هاى درونى است كه تحت عنوان غرايز از آن بحث كرديم، و كنجكاوى ها، نيكى ها، و خوبى ها، حتى مذهب همه و همه تجلى عشق درونى است و اين گرايش هاى معنوى هستند كه انسان را به حركت درمى آورند.

مقصود از گرسنگى همان نيازهاى مادى است كه به تاريخ حركت مى دهد و كمبودها را برطرف مى سازد زيرا حركت در انسان براى جبران كمبود است از اين جهت كمبودهاى مادى و معنوى موتور تاريخ بوده و چرخ آن را به حركت درمى آورد.

اصولاً بايد گفت: غرايز و تفكرها، ريشه تاريخ و عامل حركت در انسان و تاريخ است، ولى در عين حال بيدار شدن  غرايز نياز به زمينه هاى خاصى دارد كه آنها را شكوفا سازد، تحريك فكر و انديشه به جرقه اى نياز دارد كه آن را شعلهور كند و راه تاريك تاريخ را روشن كند، هر چند اين زمينه ها و يا جرقه ها مربوط به اظهار شخصيت  باشد. در اين مورد شواهد تاريخى بيش از آن است كه در اين جا منعكس گردد. گاهى فردى و يا گروهى خسارت هايى را بر خود هموار مى سازند. اقتصاد خود را ويران مى كنند تا خود را نشان دهند و شخصيت خود را گسترده تر سازند.

6

ناسيوناليسم و ملّى گرايى

عامل سازنده تاريخ

مطالعه و بررسى زندگى اقوام، اين مطلب را به ثبوت مى رساند كه ناسيوناليسم و ملى گرايى، چه در شرق و چه در غرب، يكى از عوامل سازنده و پديد آرنده حوادث، و تشكيل دهنده امت ها، و گردآورنده گروه هاى متفرق مى باشد.

ممكن است كه ناسيوناليسم غربى به خاطر حفظ وحدت سياسى و بالاتر از آن براى حفظ وحدت اقتصادى باشد. در حالى كه ناسيوناليسم در شرق، در ميان ملت هاى استعمار زده پيش از هر چيز به خاطر رسيدن به نوعى وحدت سياسى و اجتماعى است و هرگز نمى خواهد از اين مجرا، براى اقتصاد خود كمك بگيرد.

«آفريقا» با دميدن روح ناسيوناليسم مى كوشد از تاريخ و فرهنگ خود، نمونه هايى براى اثبات اصالت و شخصيت خود پيدا كند.

ما به مسأله ملى گرايى از ديده عقل و خرد نمى نگريم كه دستور مى دهد كه تمام انسان ها را دوست بداريم، و در نجات تمام افراد  بشر با داشتن مليت هاى گوناگون بكوشيم، يا موضوع قوم گرايى را از ديده آيين اسلام، مورد بررسى قرار نمى دهيم آيينى كه فضيلت و برترى را در تقوا و پرهيزگارى مى داند، و همه انسان ها را در برابر خدا، و قانون يكسان تلقى مى كند و مى فرمايد:

(إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقيكُمْ).([7])

«گرامى ترين شما نزد خدا، پرهيزگارترين شما است».

يا پيامبر گرامى اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم مى فرمايد:

«الناس أمام الحقّ سواء».

«همه در برابر قانون يكسانند».

خلاصه ما فعلاً درباره حسن و قبح ملى گرايى بحث و گفتگو نمى كنيم و به قول برخى، تاريخ بشرى، عظيم ترين تراژدى ها و ويرانگرى ها را از ناحيه نژادپرستان تحمل كرده است چنان كه در قرن اخير در آلمان نازى بزرگ ترين فجايع را به وجود آورد. بحث ما درباره آثار مثبت و منفى اين عامل روانى است كه در ميان اقوام و ملل نقش هايى را ايفا كرده و مى كند. و اين عامل گاهى مايه همبستگى و تجمع بوده، و از نظر ديگر سبب تفرّق و دفع ديگر ملّت ها شده است.

مسأله قوم گرايى غير از نظريه «نژادى» است و بر فرض وحدت، تفسير ما از اين عامل، غير از تفسير ديگران است. طرفداران نظريه «نژاد» مى گويند هنر و علم و ديگر پديده هاى فكرى و روحى جامعه انسانى، محصول نژاد برتر و عالى است و حال آن كه نژاد پست، سبب توقّف و به قهقرا كشيدن فرهنگ است.([8])

در حالى كه تفسير ما از اين عامل اين است كه علاقه به قوم و قبيله، مانند علاقه به خانه و وطن يك علاقه طبيعى است كه در انسان به مرور زمان به وجود مى آيد، و اين علاقه در تاريخ بشر حادثه ساز و تحوّل آفرين مى باشد از باب نمونه:

پان تركيسم و تجزيه عثمانى

نابودى امپراتورى عثمانى، و تجزيه جهان اسلام به صورتى كه مشاهده كرديم، معلول احياى حس «پان تركيسم» در تركان عثمانى و «پان عربيسم» در ميان اعراب، از جانب شرق شناسان بوده است.

«ملت ماهون» در سال هاى اوّل قرن بيستم كتابى به نام «مقدمه اى بر تاريخ آسيا» راجع به تركان قديم نوشت او مطالب كتاب را طورى فراهم آورده بود كه نتيجه آن در مجموع ستايش شگفت انگيز و غرورآميزى از نژاد ترك بود. اين كتاب در آن هنگام كه «نهضت جوان ترك» شكل مى گرفت، بزرگ ترين اثر را در به وجود آمدن و تشكّل نهضت و طرز تفكر آنها داشت.

تركان جوان، خواستار ايجاد يك اتحاد بزرگ از اقوام ترك بر اساس «ناسيوناليسم» ترك بودند، و جريانات فكرى و سياسى آن زمان، و همين تعريف هاى اغراق آميز راجع به برترى نژاد ترك، روحيه «پان تركيسم» را در آنها تقويت كرد و موجب تجزيه دولت عثمانى و كشورهاى اسلامى گرديد، و بزرگ ترين صفحه تاريخ، ورق خورد.

ممكن است انگيزه بازى گران و تعزيه گردانان صحنه سياست در غرب، كه انديشه ناسيوناليسم را در شرق اشاعه مى دهند و به آن دامن مى زنند، همان مسائل اقتصادى و سودجويى هاى مادى باشد تا ملت هاى مسلمان را از اين طريق هم جدا سازند و به صورت دسته هاى گوناگونى درآورند. امّا هرگز براى اقوام پذيرا، مانند عرب و آفريقايى و تركان عثمانى چنين هدفى مطرح نبود و به خاطر خواسته ها و آرمان غير اقتصادى اين  اصل را پذيرفته و صفحات تاريخ را ورق زدند و حوادثى را آفريدند.

نقش پان عربيسم در مسأله فلسطين

در سال 1947م(برابر 1327هـ) صهيونيست ها سرزمين اسلامى فلسطين را، با نقشه هاى حساب شده از جانب سوسيال امپرياليسم و كاپيتال امپرياليسم غصب كردند و حكومتى به وجود آوردند و گروهى را نابود كرد و عده اى را بى خانمان ساختند.

بازيگران و تعزيه گردانان صحنه سياست، از روز نخست مسأله فلسطين را يك مسأله عربى تلقى كردند و آن را به صورت يك گرفتارى كه براى عرب پيش آمده است، قلمداد نمودند و از پذيرش اين كه اين رويداد، يك فاجعه اسلامى است كه متوجه جامعه اسلامى شده است، سرباز زدند.

هدف اين گروه اين بود كه بتوانند طرف مسأله را كوچك جلوه دهند تا از عهده مقاومت و مبارزه برآيند مثلاً اگر بگويند كه مسأله فلسطين يك مسأله عربى است، در اين صورت با صد و اندى ميليون  عرب طرف شده اند، ولى اگر آن را يك مسأله اسلامى قلمداد كنند، با يك ميليارد مسلمان طرف شده و كشمكش بيشترى خواهند داشت.

مطلبى كه براى ما و براى هر فرد بينايى روشن است، اين است كه تا زعماى عرب، مسأله فلسطين و اشغال بيت المقدس را به صورت يك مسأله اسلامى مطرح نكنند و پاى همه مسلمانان را به ميدان نكشند، اين گره سر در گم باز نخواهد شد.

از مسأله دور نشويم، حادثه فلسطين كه به صورت يك مسأله عربى مطرح گرديده و جهان عرب خود را به آن مشغول ساخته سبب شده كه روح قوم گرايى در عرب زنده گردد و به حكم «پان عربيسم» بسيارى از كشورهاى دور از منطقه مانند مراكش و تونس و الجزاير، خود را مدافع آن بدانند، و در مواقع لزوم، از كمك هاى مالى و نظامى خوددارى نكنند.

در نبرد 1974م غالب كشورهاى عربى نيروهاى خود را عليه اسرائيل بسيج كردند و به جبهه جنگ، نيرو فرستادند.

چيزى كه براى شركت كنندگان در اين نبرد مطرح نبود، مسأله رشد دستگاه هاى توليدى و كشمكش هاى طبقاتى بود، بلكه در اين راه كشورهايى مانند: عراق، عربستان سعودى و ليبى، يك رشته خسارات مالى و جانى را متحمل شدند و قوم گرايى را بر تمام شئون اقتصادى ترجيح دادند.

بنابراين، از مسائل مربوط به مليت، مانند قوم گرايى، نژادپرستى در انقلاب ها و در ساختن تاريخ نبايد غفلت كرد، هر چند اين عوامل گاهى نتيجه مثبت و گاهى نتايج منفى دارد.

اصولاً دولت اسرائيل، يك دولت نژادپرست است كه روى اين اصل، تشكيل شده و انقلاب هايى به وجود آورده است و چه خسارات عظيمى را در حفظ اين اصل منحطّ متحمل گرديده است.

اگر ما نژادپرستى و قوم گرايى را نيروى محرك تاريخ مى دانيم، نه از اين نظر است كه آن را به صورت «عامل واحد» براى پى ريزى تمدن هاى بشرى و فرهنگ و تمدّن تلقى مى كنيم، بلكه آن را يكى از عوامل سازنده تاريخ مى دانيم.

طرفداران عامل نژادى مى گويند از ابتداى زندگى تا عصر حاضر تنها نژاد، عامل نيرومند و اصيل و سرچشمه همه جلوه هاى زندگى در جوامع انسانى بوده است و تاريخ سلسله پيوسته اى از جلوه هاى مبارزه ميان نژداهايى است كه به خاطر بقاى خويش درگير پيكار زندگى بوده اند و در اين مبارزه، پيروزى به نام نژادهاى نيرومند نوشته شده و ملت هاى ضعيف محو و نابود شده اند.

آنان همه چيز را در نژاد خلاصه كرده اند و از ابعاد ديگر روح انسان كه  خارج از دايره نژاد، هست، غافل و روى گردان مى باشند.

7

حوادث پيش بينى نشده

عامل سازنده تاريخ

غلبه يكى از عوامل سازنده تاريخ در دوره اى از زمان، نمى تواند سبب شود كه كل حركت تاريخ را ناشى از آن عامل بدانيم.

شكى نيست كه در محيط هاى صنعتى و سرمايه دارى، مبارزه طبقاتى و تكامل دستگاه هاى توليد، مايه دگرگونى تاريخ و پديد آمدن حوادث مى گردد، و اين عامل در عصرى كه ماركس در آن زندگى مى كرد، قوى ترين عامل براى دگرگونى بود. هرگز نبايد، شيوع اين عامل، ما را به انحصارگرايى وادار كند. در صورتى كه در كنار عامل اقتصادى، عوامل ديگرى نيز، در تحولات تاريخى مؤثر بوده است.

يكى از عوامل محرك تاريخ يك رشته حوادث اتفاقى است كه در  ساختن تاريخ كاملاً مؤثر بوده و هيچ فيلسوفى نمى تواند نوع و ماهيت اين گونه حوادث را معين كند.

اين حوادث، همان عوامل اتفاقى و پيش بينى نشده و غير منتظره است كه  طبق مشاهدات عينى افراد در دگرگونى و گردش ورق تاريخ در تمام ادوار مؤثر بوده است.

اينك بيان اين نوع عوامل تصادفى.

هر پديده اى در جهان و جامعه معلول علتى است كه آن را به وجود مى آورد، و ضرورت وجود آن را تضمين مى كند. و قانون عليت و معلوليت در تمام مكتب هاى فلسفى آن چنان معتبر و خلل ناپذير است كه هيچ فيلسوفى را ياراى انكار آن نيست.

همان طور كه هر پديده اى علتى را لازم دارد، همچنين پس از تحقق علت تامّ ، وجود پديده به صورت يك پديده ضرورى و لازم درمى آيد كه انفكاك آن از علت امكان پذير نيست.

در اين جا دو قانون، مورد اتفاق تمام مكتب هاى فلسفى است:

1. هر پديده اى ، علتى لازم دارد.

2. در صورت تحقق علت تام، وجود معلول از ضرورت و وجوب برخوردار خواهد بود.

با اعتراف به اين دو قانون، مى گوييم: گاهى يك رشته عوامل تصادفى (پيش بينى نشده) مايه دگرگونى تاريخ مى گردد.

بايد ديد مقصود از «تصادف» چيست؟ مقصود از تصادف «نفى قانونمندى» تاريخ نيست و اين كه پديده هاى تاريخى از قانون عمومى عليت بيرون هستند، بلكه مقصود حوادث پيش بينى نشده است. هر چند  هر حادثه اى در واقع براى خود علتى دارد، كه گاهى ما از آن آگاه نيستيم.

مثلاً شما تصميم مى گيريد كه سوار اتوبوس شده، به تهران برويد، دوست شما نيز بدون اطلاع از تصميم شما، چنين تصميمى مى گيرد اتفاقاً در اتوبوس به هم مى رسيد، اين تلاقى را يك امر تصادفى مى گويند، به طور مسلم اين تلاقى و به هم رسيدن بى جهت و بدون علت نيست، امّا چون از علت آن آگاه نبوديم و پيش ى بنى نمى كرديم، مى گوييم ملاقات ما تصادفى بوده است.

و به عبارت ديگر: اين حادثه از نظر آن فرد، تصادف شمرده مى شود كه از تصميم دوست خود آگاه نباشد، ولى فرد سومى كه از تصميم هر دو طرف آگاه باشد، هرگز يك چنين تلاقى را امر تصادفى نمى خواند، بلكه آن را به صورت يك پديده ضرورى تلقى مى كند.

روشن تر گفته شود: تصادف خواندن اين تلاقى، كاملاً جنبه نسبى دارد، هرگاه اين تلاقى را با ديگر مسافرت هاى او بسنجيم، قطعاً يك امر تصادفى خواهد بود، زيرا وى در ديگر مسافرت هاى خود به تهران با چنين حادثه اى روبرو نبود، ولى اگر اين تلاقى را با خصوص اين مسافرت بسنجيم، هرگز اتفاقى و تصادفى نخواهد بود. چون لازمه دو تصميم از طرف دو نفر در يك روز و يك ساعت براى يك مقصد از يك نقطه، جز اين نمى تواند نتيجه اى داشته باشد.([9])

بنابراين هرگاه لفظ تصادف را به كار ببريم مقصود اين است،  نه اين كه حوادث تاريخى بدون علّت يا بدون نظام هستند.

در تاريخ، اين عوامل پيش بينى نشده فراوان به چشم مى خورد، آن كسى كه فكر مى كند تاريخ انسانى از تمام جهات معلول علل حساب شده است، بسيارى از خطوط تاريخ را نخوانده است.

چه بسا اكتشافات ناگهانى در علوم و صنايع، چنان صفحه تاريخ را عوض كرده كه هيچ سياستمدارى و تاريخ نگارى، فكر آن را نمى كرد و به قول يكى از دانشمندان، تمدن ما نتيجه عوامل فراوانى است كه ما درباره آنها فكر نكرده ايم.

بنابراين از به كار بردن لفظ «تصادف» به اين معنى هراسى به دل راه ندهيم.

در تاريخ نگارى لفظ تصادف دو كاربرد دارد كه دومى مقصود ماست:

1. علل ناشناخته

گاهى اطلاعات و كاوش محدود تاريخ نويس اجازه نمى دهد كه علت واقعى يك حادثه را تعيين كند و انگشت روى علت واقعى آن بگذارد از اين جهت مى گويد اين حادثه معلول تصادف بوده است. يعنى معلول علل ناشناخته مثلاً حادثه شكست ناپلئون از اين راه توجيه مى گردد زيرا تعدد علل احتمالى شكست و مخفى و پنهان بودن برخى و ظاهر و آشكار بودن برخى ديگر، مايه حيرت مورخ مى گردد و ناچار مى شود كه با يك ملاحظه سطحى مطلب را به پايان برساند و بگويد: شكست او تصادفى بوده است.

2. علل غير مترقّبه

گاهى مقصود از آن، حوادث غير مترقّب و پيش بينى نشده است. چه بسا يك حادثه پيش بينى نشده مايه دگرگونى تاريخ مى گردد .

حوادث غير مترقّب در تند و كند كردن چرخ تاريخ كاملاً مؤثّر مى باشند، اينك دو نمونه:

1. سومين جنگ اعراب و اسرائيل به هر علتى بود، به وقوع پيوست و تأثير عظيمى در مجموع روابط بين المللى گذارد، يكى از اثرات آن تحريم نفت بود، متعاقب آن افزايش قيمت نفت، و بحران انرژى، آسيب ديدن اقتصاد جهانى خصوصاً كشورهاى غربى و ژاپن، بروز تورّم هاى حيرت انگيز، تغيير توزيع ثروت بين كشورها و خصوصاً كشورهاى جهان سوم، به دنبال آن تحولات سياسى، اجتماعى، جبهه گيرى كشورهاى توليد كننده مواد اوليه، و اتحاد بيشتر كشورهاى صنعتى براى مقابله با افزايش قيمت مواد اوليه.

هرگز كشورهاى آسيب ديده در انتظار چنين تحولات تاريخى نبودند، امّا اوضاع بين المللى، آنان را براى پذيرايى چنين حوادثى آماده ساخت. و هرگز مبارزات طبقاتى آنان را به چنين روز سياهى ننشاند، بلكه جنگ اعراب و اسرائيل و عداوت ديرينه صهيونيست ها با مسلمانان، آتش نبرد را برافروخت و به دنبال آن، اين حوادث در نقاط دوردست پديد آمد.

2. همگى كم و بيش از حادثه (واترگيت) آمريكا اطلاع داريم، مدتى بود كه جمهورى خواهان براى كسب اخبار سرى از داخل ستاد انتخاباتى دموكرات ها، به جاسوسى دست زده و اسباب و وسائلى از جمله (ميكروفون) مخفى در اتاق ها به خصوص داخل گوشى هاى تلفن كار گذاشته بودند، تا بتوانند از جزئيات مذاكرات محرمانه دموكرات ها در انتخابات رياست جمهورى به كسب خبر بپردازند.

انكشاف اين استراق سمع، غوغاو پى آمدهاى عظيمى در آمريكا به وجود آورد، سرانجام به قيمت بركنارى «نيكسون» و به روى كار آمدن «جرالد فورد» تمام شد، و جريان  در اين جا خاتمه نيافت، بلكه مايه عقب نشينى جمهورى خواهان و پيشرفت دمكرات ها در صحنه سياست و روى كارآمدن «كارتر» گرديد و بر اثر اين تغييرات پيش بينى نشده، جهان با يك رشته حوادثى روبرو شد كه هرگز براى سياستمدارى قابل پيش بينى نبود.

8

شخصيت هاى آفرينش گر در تاريخ

عامل سازنده تاريخ

يكى از عوامل خلاّق و آفرينشگر تاريخ، شخصيت هاى مهم جامعه است كه در حادثه آفرينى و تحريك چرخ هاى تاريخ  نقش مهمى را ايفا كرده اند، و هيچ فرد با انصافى نمى تواند نقش شخصيت ها را در ايجاد فرصت ها و يا بهره بردارى از فرصت هاى موجود، انكار كند. و اين، حقيقتى است كه هر مورخ و فيلسوفى آن را تصديق مى نمايد، بى آن كه در اين تصديق به فكر احياى انديشه «قهرمان پرستى» در تاريخ باشد.

«كورت برايزيك» كه در 1866م ديده به جهان گشوده و در سال 1940م درگذشته است، در كتاب خويش به نام «صيرورت تاريخ» كوشيده است كه نشان دهد تمام نهضت هاى تازه را نيروى خلاّقه افراد و شخصيت ها، به وجود مى آورند. مبتكران واقعى، افراد فوق العاده اى هستند كه شخصيت قوى دارند و ديگران فقط مبلّغ و ناشر و مجرى افكار آنان به شمار مى روند.

آن گاه  وى «لوتر» را شخصيت قوى مى شمارد كه تعاليم او را شاگردانش نشر كردند، و فكر او بدين وسيله انتشار يافت.

شما خود «كارل ماركس» را در نظر بگيريد، نقش شخصيت او در تحولات تاريخى قابل انكار نيست.

البته معناى نابغه و يا شخصيت اين نيست كه فقط طراح افكار بى سابقه باشد، بلكه نوابغ و شخصيت هاى بزرگ، با الهام از افكار پيشينيان آفرينشگرى دارند، و با سر و صورت دادن به افكار گذشتگان، غوغايى در تاريخ  پديد مى آورند.

از اين جهت «توين بى» مورخ انگليسى معاصر، در ميان عوامل مؤثر در سير تاريخ از نقش «افراد آفرينشگر» و «اقليت هاى آفرينشگر» سخن مى گويد.([10])

از كسانى كه درباره نقش شخصيت در تاريخ داد سخن داده اند، «تامس كارلايل»(1762ـ 1795م) مى باشد، وى معتقد است كه تاريخ فقط عبارت است از احوال قهرمانان. شيفتگى خاصى كه كارلايل نسبت به نقش شخصيت در جريان حوادث داشت، هم او را به مطالعه تاريخ رهنمون گشت و هم خود او بهره هايى از مطالعه تاريخ به دست آورد، از ين جهت وى به شرح احوال شخصيت ها بيشتر اهميت مى داد و معتقد بود كه هر نهضتى در جهان به وسيله شخصيت ها  پديد آمده است. اصلاحات، بنيادها، ادوار تازه، حتى قوانين مربوط به اساس حكومت نيز بايد به وسيله شرح حال  اشخاص توجيه و تفسير شود.([11])

مبالغه «كارلايل» درباره نقش شخصيت ها او را به قهرمان پرستى كشيده است و هرگز نمى توان با نظريه او صد در صد موافقت كرد و ديگر عوامل را ناديده گرفت ولى در عين حال، نمى توان به كلى آن را انكار كرد.

داورى در يك نزاع ديرينه

مسلماً ميان افراد «آفرينشگر» و جامعه، تأثير متقابل وجود دارد، و يكى از اسرار تحولات تاريخ همين تأثيرهاى متقابل مى باشد.

ولى جاى سخن اين جا است كه آيا اين افراد و اقليت هاى آفرينشگر، تجسم و يالااقل محصول مقتضيات عصر و محيط خويش مى باشند؟ يا بر عكس اين گروه فعال و سازنده هستند كه محيط ها را مى سازند و زمينه ها را فراهم مى آورند؟

و به عبارت ديگر: آيا اين جامعه تكامل يافته نسبى است كه نوابغ را در دامن خود پرورش مى دهد و اگر اين گروه در غير اين محيط ديده به جهان گشوده بودند، هرگز مبدأ اين همه تحولات نبوده و انعكاس مغز و تراوش فكرى آنان چنين نبود؟

يا اين كه اين نوابغ و بزرگان هستند كه تاريخ  جامعه را به وجود مى آورند و در آن تحول و تحرك ايجاد مى كنند؟

انحصارطلبان  در تفسير نيروى محرك تاريخ، براى محيط زندگى، اهميت فوق العاده اى قائلند و معتقدند كه اگر مثلاً محيط علمى و فكرى يونان نبود، هرگز نوابغى مانند سقراط، افلاطون و ارسطو گام به جامعه نمى نهادند.

آن گروه كه قهرمانان و قهرمان پرستى را در تاريخ ، غالب مى دانند، نظريه دوم را برمى گزينند و مى گويند اين دانشمندان و بزرگان بودند كه پى گيرانه، تحول را پس از تحول به وجود آوردند و كاروان ترقى و تكامل را رهبرى كردند.

پاسخ صحيح اين است كه گفته شود هر يك از نوابغ و محيط ها، در يكديگر تأثير متقابل دارند، نوابغ داراى مغزهاى بزرگ و استعدادهاى عظيم بودند كه سلامت و آمادگى محيط و جامعه، مايه شكوفايى انديشه و استعدادهاى آنان بوده است، سپس آنان  در سايه اين شكوفايى، توانسته اند زمام تاريخ جامعه را به دست بگيرند و به طور مؤثر «تاريخ ساز» شوند.  و جامعه تكامل يافته نسبى را نسبت به گذشته، متكامل تر سازند.

بنابراين در تأثير جامعه و شرايط محيط در شكوفايى استعدادها و شايستگى ها، نبايد شك و ترديد نمود . بزرگ ترين نوابغ جهان،  در شرايط نامناسب نمى توانند مبدأ اثر و تحول گردند.

هم چنان كه  اگر وجود نوابغ و انديشمندان بزرگى مانند: «افلاطون، ارسطو، فارابى، ابن سينا، گاليله و نيوتن» در تاريخ نبود، هرگز تاريخ جامعه، تكاملى نيافته و حالت «ايستايى» آن بر «پويايى» چيره مى شد از اين جهت بايد انعكاس و تأثير متقابل هر دو را بر يكديگر به گونه اى پذيرفت.

اين بحث مى تواند به نزاعى كه ميان دو متفكر غربى به نام «هگل» و «ماركس» وجود دارد، روشنى بخشد.

«هگل» مى گويد:اين فكر و انديشه است كه تاريخ و جامعه را مى سازد و حادثه را مى آفريند، در حالى كه «ماركس» مى گويد: فكر، تجسم يافته خارج است و عينيت هاى خارجى است كه فكر و انديشه را در مغز انسان به وجود مى آورد.

آيا نظر ميانگين، ميان اين دو نظر حادّ و تند، با واقعيت هاى تاريخى بهتر وفق نمى دهد؟ به اين معنا كه بگوييم شخصيت ها و نوابغ اجتماع با فكر و انديشه خود، جامعه را مى سازند، و متقابلاً شرايط محيط در شكوفايى استعدادهاى آنان اثر دارد. تأثير شخصيت ها از مواردى است كه ماركسيسم با آن به شدت مخالفت مى كند. زيرا از نظر ماركسيسم، شخصيت فرد بايد در جامعه محو و نابود گردد. ماركسيسم طرفدار اصالت جامعه است و اين كه اراده افراد و نقش فرد آفتى بيش نيست كه هر چه سريع تر بايد از ميان برود و در مفهوم اجتماع ذوب گردد.

ولى اين نظريه با تاريخ بشر سازگار نيست، زيرا به شهادت عينى تاريخ، شخصيت ها در سرنوشت ملل و جوامع تأثير قطعى دارند. و انكار اين حقيقت جز سفسطه و لجبازى چيزى نيست. در همين انقلاب اسلامى كشورمان، رهبران بزرگ مذهبى و رهبر عاليقدر انقلاب، حضرت امام خمينيقدَّس سرَّه، مجراى تاريخ ايران را دگرگون كردند و به اسارت دو هزار و پانصد ساله ملت، خاتمه دادند.

ماركس از اراده افراد و نقش شخصيت ها در دگرگون كردن مسير تاريخ آگاه نبوده، و يا آنها را ناديده گرفته است. مثلاً ماركس پيش بينى كرده بود كه جامعه هاى انگلستان و آلمان پيش از كشورهاى ديگر به جامعه اشتراكى تبديل مى شوند و اين قانونى است مستقل از خواست و اراده كارگر و كارفرما و سرمايه دار.

همين تذكر، هوش فردى را در برخى از اقتصاددانان اين جوامع آن چنان بيدار كرد كه به فكر پيش گيرى افتادند و با ايجاد سنديكاهاى كارگرى و دادن امتيازات به كارگران از وقوع حادثه جلوگيرى كردند.

باز «ماركسيسم» مى گويد: شخصيت ها و افراد آفرينشگر در دگرگونى تاريخ نقشى ندارند؟

به قول يكى از نويسندگان: آيا در طول قرون و اعصار حيات بشر، نهضت و انقلابى را مى توان يافت كه پيشاپيش آن مردان بزرگ و رهبران با شهامت و كاردانى نباشند، و در پيروزى آن تأثير به سزايى نداشته باشند؟

آيا مى توان نبوغ نظامى «جرج واشنگتن» را در نبردهاى استقلال طلبانه آمريكا ناديده انگاشت؟ آيا مى شود تأثير شخصيت مردانى چون «منتسكيو»، «ولتر»، را در تكوين انقلاب كبير فرانسه انكار نمود و رهبرى «لنين» را در انقلاب اكتبر و پيشوايى «هيتلر» را در اقتدار و توسعه نازيسم و نفوذ «سيد جمال» و «ميرزاى شيرازى» و «گاندى» و «جناح» و امثال آنان را در ايجاد نهضت هاى آزاديخواهانه شرق، ناديده گرفت؟

شخصيت ها آن قدر در تكوين انقلاب ها و ايجاد نهضت ها و ترقى و انحطاط ملت ها مؤثر مى باشند كه حتى كسانى كه از نظر ايدئولوژى، تأثير شخصيت را در تاريخ منكرند، باز در مقام عمل، قهرمانان و پيشوايان انقلابى خويش را تا سر حد پرستش تكريم مى كنند.

اگر نگوييم كه مردان بزرگ، حوادث تاريخ را مى سازند، لااقل بايد قبول كنيم كه نهضت ها و انقلاب ها را از قوّه به فعل مى رسانند، و آن را تا سر حد پيروزى رهبرى مى كنند. در صحنه هاى تاريخ، شواهد بسيارى داريم كه هرگاه ملتى در سراشيب فساد و زوال مى افتاد، و امواج طوفانى مرگ، براى غرق آنان آغوش باز مى كرد، يك يا چند مرد رشيد دامن همت به كمر زده ملت خويش را نجات مى بخشيدند، از اين جهت گفته اند كه تاريخ حيات هيچ ملتى از تاريخ حيات مردان بزرگشان جدا نيست.

شكى نيست كه در دوران جنگ ها و انقلاب ها، سرنوشت ملت ها، به طرز چشم گيرى به تصميم يك تن و شايد تنى چند وابسته است.

مى دانيم كه تاخت و تاز «آتيلا» سقوط امپراطورى روم را تسريع كرد. «هيتلر» اقدامى نمود كه شش قاره جهان را در جنگ فرو برد.

خلاصه براى نوشتن تاريخ يك ملت و بيان فلسفه تاريخ او و تجزيه و تحليل علل حوادث، تنها بررسى نظام توليدى يا ساختمان زندگى سياسى يك دوران كافى نيست، بايد براى شناخت درست تاريخ، زندگى و طرز تفكر شخصيت هاى بزرگ هر دوره را مورد تحقيق قرار داد.

البته اعتقاد به تأثير شخصيت ها نه به اين معنى است كه براى فرد اصالتى صد در صد قائل شده و براى جامعه اصالتى قائل نشويم، زيرا مقصود، نفى هر نوع اصالت و قانون براى جامعه نيست، بلكه مقصود تأثير فرد در شكل گيرى جامعه و هدفدارى آن است، و انكار تأثير شخصيت ها در اين مورد از قبيل انكار واضحات است.

***

واقعيت  اصيلى كه زمينه را براى درخشش قهرمانان آماده مى كند، عبارت است از ضرورت وجود رهبرى در تمام شؤون زندگى اجتماعى. از اين جهت آنان را به عنوان مراكز تصميم گيرى و فرماندهى به رسميت مى شناسند. خودجوشى و قدرت تفكر رهبر در بسيارى از مسائل كاملاً مؤثر مى باشد.

در تأثير شخصيت در كشورهاى جهان همين بس كه جز در انگلستان و آمريكا در موضوعاتى مانند هنر، ادبيات، معمارى و علوم، تصميم هاى اساسى به دست تنى چند و در بسيارى موارد يك تن گرفته مى شود، كه قضاوت و سليقه شان به صورت قوانين مطلق كشور درمى آيد. تكامل عظيم وسائل ارتباطى كه مخابره تصميمات را به سرعت برق به هر نقطه دورافتاده اى ممكن مى سازد، اثر وجود رهبر را بيش از هر زمان ديگر آشكار مى سازد. و به خاطر همن تأثير عميقى كه در حال جامعه دارد مسئوليت شديدى كه در برابر مردم خواهد داشت، هر نوع بحران اقتصادى و فاجعه اجتماعى را به پاى او مى نويسند.

نظرات و فضيلت هاى شخصى در فرماندهى عالى سياسى ممكن است مصيبت بار يا پيروزى آفرين باشد.

در لحظات حساس سياسى پيوسته چشم مردم به سوى كسى است كه آنان را نجات دهد. يك بحران در امور اجتماعى و سياسى طبعاً توجه مردم را به رهبر افزايش مى دهد. اميد مردم به حل يك بحران، با  اميد به ظهور يك رهبر نيرومند و هشيار كه بر دشوارى ها و خطرات فائق آيد، همراه است، بحران هر چه قوى تر باشد، اشتياق به رهبر شايسته اى كه بر آن فائق آيد، نيرومندتر مى شود.([12])

ماركسيست ها مى گويند: نقش فرد جز خسى بر موج تاريخ، چيزى نيست. و همه چيز را زاييده تكامل و رشد دستگاه هاى اقتصادى مى دانند ولى همين افراد از «ماركس و لنين و استالين» به نوعى سخن مى رانند كه كاملاً با ايدئولوژى آنها مخالف است. ماركسيسم كه همه تحولات را، معلول تضاد داخلى مى داند، درباره تحول چين انگشت به دندان گرفته و نمى داند سوسياليستى شدن اين كشور را كه ساليان درازى در نظام فئودالى به سر مى برد، چگونه توجيه كند سرانجام از دخالت «تضاد داخلى» دست برداشته، پاى وجود رهبر قوى و نيرومند را به ميان كشيده است.

«مائو» مى گويد: اگر صدها قيام و جنبش مسلحانه دهقانى در طول سه هزار سال نتوانست جامعه چين را از نظام فئودالى به نظام مترقى سوسياليستى منتقل سازد، علتش اين بود كه رهبر لايقى مثل من و تشكيلات صحيحى مثل حزب كمونيست چين وجود نداشت. حالا كه به وجود  آمد از عهده آن رسالت تاريخى كه اين همه به تعويق افتاده، برآمده است.

«مائو» با اين سخن، دو اصل مسلم ماركسيسم را از ميان مى برد:

1. انقلاب چين، انقلاب از فئوداليسم به كمونيسم بوده است در حالى كه بر اساس گروه بندى «ماركس» بايد از فئوداليسم به كاپيتاليسم تغيير كند و سپس از كاپيتاليسم به سوسياليسم منتقل شود، گويا در اين جا، دو منزل يكى شده است در صورتى كه ماركس آن را صحيح نمى داند.

2. انقلاب كمونيستى را معلول يك عامل خارجى به نام رهبر مى داند نه تضاد درونى جامعه.

قهرمانان فكر

از لحاظ زيست شناسى همه انسان ها يك نوع هستند ولى تفاوت ميان آنان چنان برجسته است كه حتى نقش سر انگشتانشان نيز با هم فرق مى كند، امّا تفاوت فكرى ميان انسان ها وسيع تر از تفاوت ميان اثر انگشتان است.

اين تفاوت هاى بدنى نيست كه تاريخ را مى سازد، بلكه تفاوت هاى فكرى آنهاست كه در شكل گيرى تاريخ و دگرگونى آن اثر قطعى مى گذارد.

در زمينه علوم و هنر دلايل فراوانى وجود دارد كه كاملاً نشان مى دهد كارهاى بزرگ به وسيله تنى چند از افراد بزرگ به وجود آمده است و بسيارى از مردم با استعداد، آن را تقليد كرده اند. يك بررسى اجمالى از چند اثر مهم علمى و هنرى اين امر را روشن مى كند.

شما چهره هاى برجسته اى را كه بر تاريخ ادبيات تسلط دارند، به نظر بياوريد شخصيت هايى مانند: «سعدى، حافظ، گوته و تولستوى» به طور مسلم تأثير قريحه آنان در سبك ها و مكتب هاى ادبى قابل انكار نيست.

فيزيك نو بيش از آنچه به صنعت و جنگ مديون باشد، مديون «كپرنيك، گاليله، نيوتون، انيشتاين» و جمع كوچكى از ديگر مغزهاى درخشان است.

گاهى به اين نظر خرده مى گيرند كه «شخصيت هاى بزرگ» خود محصول و مجرى ضروريات زمان خود هستند، تنها خصوصيت آنها اين است كه ضروريات را درك كرده اند و معناى روابط اجتماعى را كه در حال تكوين مى باشد، زودتر از معاصران خود دريافته اند. طبيعى است كه نقش اين نوابغ فقط در تفسير صورت ظاهرى وقايع است و قادر بر ايجاد تغييرات عميق كلى نيستند، زيرا خود آنها معلول اين علل هستند».([13])

اين نظريه بى پايه است زيرا:

اوّلاً: ماركسيسم كه فكر و اندشه را، تجسم يافته خارج تلقى مى كند، براى نوابغ اين مقدار از تأثير كه پس از درك ضروريات زمان، با كمال آزادى و حرّيّت، ورق تاريخ را دگرگون سازند، قائل نيست و آن را انكار مىورزد.

شما فرض كنيد كه نوابغ در دگرگون ساختن ورق تاريخ از خود مايه اى نمى گذارند فقط ضروريات اجتماعى جديد را كه در حال تكوين است زودتر از معاصران خود درك مى كنند، ولى آيا همين نابغه ها و شخصيت ها با كمال حريت و آزادى اين كار را مى كنند، يا از روى جبر و الزام؟ به طور مسلم كار آنان با كمال حريت و آزادى صورت مى پذيرد، و به عنوان آرمان خواهى زير بار مسئوليت رهبرى مى روند به گونه اى كه مى توانند مسئوليت را نپذيرند و چرخ تاريخ را از حركت باز دارند و به سوى ديگر سوق دهند. همين مقدار از تأثير در تحريك چرخ تاريخ كافى است كه نوابغ جهان را جزو علل و نيروهاى محرك تاريخ بشماريم و ريش و قيچى را تنها به دست ابزار توليد ندهيم و براى ابزار توليد، قدرت خلاّقه خدايى قائل نشويم.

گذشته از اين، نوابغ جهان براى خود ابتكارات و افكار جديدى دارند كه هرگز تبلور يافته خارج نيست، مغز آنان گيرنده تنها نيست، بلكه بيش از آن كه گيرنده باشد، دهنده است، در اين صورت چگونه مى توان گفت نقش نوابغ فقط در تفسير صورت ظاهرى و تابع است و قادر به ايجاد تغييرات عميق در علل كلى نيست.([14])([15])

--------------------------------------------------------------------------------

([1]) اصول ماترياليسم، ماركسيسم، ص 38.

([2]) دنيايى كه من مى بينم، ص 59.

([3]) ماترياليسم و ماركسيسم، ص 55.

([4]) علم تحولات جامعه، ص 40ـ 41.

([5]) مخالفان هود به وى چنين گفتند:(ما نَراكَ اتَّبَعكَ إِلاّ الّذينَ هُمْ أَراذِلُنا بادى الرأي)(هود:27) ما جز اين نمى بينيم كه يك مشت فقر و مستمند از تو پيروى مى كنند.

([6]) (وَلا تَطْرُدِ الّذينَ يَدْعُونَ رَبّهُمْ بِالغَداةِ وَالْعَشِىِّ يُريدُونَ وَجْهَهُ)(انعام:52): آن گروه از افراد را كه صبح و عصر خداى خود را مى خوانند، و در پى رضاى او هستند از اطراف خود طرد مكن....

([7]) سوره  حجرات، آيه13.

([8]) علم تحولات جامعه، ص 38.

([9]) حكيم سبزوارى مى گويد:«يقول الاتفاق جاهل السبب».(تصادف را آن كس مى گويد كه از علت پديده آگاه نباشد) در اين موضوع، در آغاز كتاب نيز تحت عنوان «حوادث تصادفى در تاريخ» سخن گفتيم.

([10]) تاريخ در ترازو، ص 208.

([11]) تاريخ در ترازو، ص 207.

([12]) قهرمانان در تاريخ، اثر سيدنى هوك، ترجمه آزاده، ص 16.

([13]) علم تحولات جامعه، ص 36.

([14]) بحث درباره تأثير قهرمان در صفحه (33ـ39) به بعد، نيز انجام گرفت.

[15] مسائل جدید کلامی، آیت الله سبحانی، ص 435.