فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
فلسفه و تاریخ
زمينه سازان تحوّل
زمينه سازان تحوّل

زمينه سازان تحوّل

زمينه هاى تحول و تكامل  را بايد از عوامل سازنده تحول جدا كرد، در فلسفه تاريخ اين دو به هم آميخته شده اند. ما در اين فصل از دو عامل زمينه ساز تحول نام مى بريم، و مطالب ديگرى را نيز در اين زمينه مطرح مى كنيم:

1

آيا همه نيروهاى محرك تاريخ شناخته شده اند؟

اين سؤالى است كه پاسخ  آن با در نظر گرفتن  اين كه محور تاريخ و به اصطلاح دانشمندان «ماده خام تاريخ» يعنى «انسان» ناشناخته مى باشد، روشن است.

زيرا  همان طور كه تمام خصوصيات جهان طبيعت براى ما مكشوف نيست و بشر كنونى تازه با الفباى علوم طبيعى آشنا شده است، همچنين تمام زواياى روح انسان  و خصوصيات وجودى او،  براى ما مكشوف نيست. اين انسان كه به اعتراف دانشمندان، موجود ناشناخته اى است، هر روز هوسى دارد و انگيزه اى، در اين صورت چگونه مى توان همه عوامل سرنوشت ساز و حادثه آفرين او را به دقت شناخت و بالاتر از همه، آنها را در «عامل اقتصادى» خلاصه كرد.

بنابراين بايد در انتظار پژوهش هاى تازه اى در فلسفه تاريخ بود كه ما را با عوامل ديگر سازنده تاريخ آشنا سازند و از هر نوع غرور علمى و افكار خام و ناپخته باز دارند.

2

محدود بودن اطلاعات كاوشگران

محدود بودن اطلاعات و آگاهى نسبت به زندگانى آدميان نخستين و دوره هاى پيشين، اين فكر را پديد مى آورد كه در ميان  عوامل سازنده تاريخ شايد عواملى باشند كه بر ما مخفى مانده باشند، تا چه رسد كه تمام عوامل شناخته شده محرك تاريخ را كنار بگذاريم و از ميان آنها به يك عامل به نام «عامل اقتصادى» ، و مسائلى پيرامون آن چون «مبارزه طبقاتى» و «تكامل ابزارهاى توليدى» روى آوريم و تمام ايده ها و انديشه ها را با آن تفسير و توجيه كنيم.

به راستى اگر مقصود از جستجوى عامل اصيل تاريخ اين است كه زيربناى تمام حوادث تاريخ را اعم از جزئى و كلى ، تعيين كنيم و علت منطقى آنها  را به دست آوريم، چنين كارى جز كاوش در يك امر بسيار مشكل و پيچيده و سراپا ابهام چيزى نيست.

زيرا اطلاعات ما از زندگى انسان هاى نخستين آن چنان ناچيز است كه دكتر «فيلر» يكى از مشهورترين باستان شناسان جهان، در اين باره چنين مى گويد:

«معلومات كنونى ما كه براى نشان دادن اجتماعات بشر ابتدايى در اختيار داريم، بسيار ناچيز است و به همين جهت اعتماد ما در اين مسائل به نظريات خواهد بود....

خلاصه تحليل خصوصيات نمونه انسان هاى منقرض شده يك مطلب بسيار دشوار و بى فايده است.([1])

نه تنها عامل اصيل تاريخ در زندگى انسان هاى نخستين، مستور و پنهان است، بلكه علل حوادث و جريان هاى انسان هاى بعدى، يعنى انسان هايى كه خود را در تاريخ مدوّن نمودار ساخته اند، كاملاً مجهول و تاريك مى باشد.

يكى از پديده هاى اجتماعى انسان در دوره اى كه توانست خود را در تاريخ نمودار سازد، مسأله تعدّد زبان است و هم اكنون در جهان 2000 زبان وجود دارد.

اكنون سؤال مى شود: علت تعدّد زبان ها چيست؟

آيا همه آنها به يك ريشه برمى گردد يا نه؟ اگر به يك ريشه برمى گردد، علت تنوّع و رنگارنگى آنها چيست؟

هنوز دانشمندان، نظريه صحيح و قاطعى درباره اصالت هر يك از زبان ها و يا اشتقاق برخى از برخى ديگر، و علّت اين اشتقاق و تنوع آنها   به دست نداده اند.

بنابراين كشف علل تمام حوادث كلى و جزئى كه در تاريخ بشر رخ داده است، با معلومات بسيار محدود  كنونى، كار مشكل و پيچيده اى است تا چه رسد كه از روى ذوق و قريحه بگوييم كه عامل محرك تاريخ تنها و تنها، مبازره طبقاتى و تكامل دستگاه هاى توليد است.

و به قول يكى از نويسندگان، در حال حاضر بسيار است رويدادهايى كه آنها را نمى توان به علت هاى كافى بازگردانيد. چرا؟ به خاطر نقص مدارك و اسناد تاريخ.([2])

3

صاحب نظران تك عاملى

معمولاً در اين مورد، صاحب نظران مى كوشند نيروى محرك تاريخ را به صورت تك عاملى معرفى كنند، تو گويى اين پژوهشگران، سوگند ياد كرده اند كه براى تكامل تاريخ بشر، و علل پديده ها، فقط يك عامل معرفى كنند، و هرگز نبايد براى تكامل جامعه دو عامل يا عامل هايى باشد، از اين نظر هر كدام به نظريه خاصى گراييده و در نتيجه عوامل را معرفى كرده اند، از قبييل نظريه «جغرافيايى» نظريه «قهرمانگرا و...».

در حالى كه  هيچ مانعى ندارد كه براى سير تكامل جامعه عواملى در كار باشد و هر عاملى در شرايط خاصى، زيربناى تاريخ باشد و اگر اين صاحب نظران از تقيّد به «تك عاملى» رهايى يافته بودند، افق تاريخ را روشن تر ديده و تعارض نظريه ها از ميان مى رفت.

خلاصه فلسفه گرايش بسيارى از صاحب نظران به تفسير تاريخ از مجراى عامل واحد، روشن نيست و انسان نمى داند كه چرا اين پژوهشگران، به عامل واحدى روى آورده و مى خواهند عامل واحدى را كليد سحرآميز براى گشودن درهاى بسته تاريخ و جامعه انسان معرفى كنند، و تصور مى نمايند كه يك عامل، زيربناى تمام رويدادهاى تاريخ است و عوامل ديگر را در درجه بعد قرار داده و به صورت علل ثانوى تفسير مى كنند، به گونه اى كه اين عوامل ثانوى، در هستى و تأثير، تابع و پيرو آن عامل اصلى مى باشند، در حالى كه دليلى ندارد كه براى تاريخ انسان، يك علت بينديشيم در صورتى كه ممكن است، علت هاى متعددى داشته باشد.

كسانى كه موتور محرك تاريخ را يك عامل بيش نمى دانند، انسان هاى يك بعدى هستند كه ذهن آنان تنها يه يك بعد از عوامل سازنده تاريخ، انس گرفته است و قطعاً يك رشته عوامل روانى و محيطى در اين گرايش مؤثر بوده است.

در اين ميان فُرويد روانكاو معروف، غريزه جنسى را يگانه علت واقعى و عامل واحد معرفى مى كند و آن را، در پشت تمام فعاليت هاى انسان مخفى و پنهان مى داند، و زندگانى انسان در نظر او جز يك سلسله انگيزه هاى خودآگاه و يا ناخودآگاه كه از غريزه جنسى سرچشمه مى گيرند، چيزى نيست.

اين گونه تفسيرها و واحدگرايى ها، يك نوع تنگ نظرى در تفسير زيربناى تاريخ است، يا به عبارت صحيح تر: توجه به يك بعد از ابعاد تاريخ انسانى است. اگر با ديد وسيع و عميق تر در غرايز انسان و ديگر عوامل سازنده تاريخ بنگريم، هرگز اصرار بر تك عاملى نخواهيم داشت وما  در بيان عوامل واقعى سازنده تاريخ، درباره نقش غرايز در تاريخ بشر گفتگو خواهيم كرد و روشن خواهيم ساخت كه غريزه جنسى، تنها يكى از غرايز فعال تاريخ انسان است.

4

شرايط و زمينه ها را از علل مؤثّر تفكيك كنيم

برخى از پژوهشگران در اين بحث، ميان زمينه هاى مساعد كه مايه شكوفايى تمدن، و پيشرفت تاريخ مى گردد، و علل سازنده و نيروهاى محرك واقعى، فرقى نگذاشته اند و همه را به يك چوب رانده اند. اگر آنان ميان علل واقعى، و شرايط مساعد، فرقى قائل مى شدند، هرگز تعداد نظريات به اين پايه نمى رسيد.

اينك براى اين كه خوانندگان گرامى را، به واقعيت اين دو نوع عامل آشنا سازيم، دو نظريه معروف درباره نيروى محرك تاريخ را در اين جا مطرح مى سازيم كه هر دو از قبيل زمينه و شرط مساعد است، نه مؤثر واقعى، تا از اين طريق دو نمونه از زمينه هاى مناسب را نشان داده باشيم و خواننده گرامى از اين طريق، زمينه را از عامل مؤثر تميز دهد.

الف. نظريه جغرافى گرايى

بنيانگذاران نظريه جغرافى گرايى، اين عامل را اصيل ترين عامل تشكيل جامعه و تاريخ و علت تامّه تشخّص جامعه ها و تمدن ها مى دانند. غرض از عامل جغرافيايى كه مورد ادعاى طرفداران اين نظريه است، عبارت است از آن همه شرايط كيهانى كه مستقل از فعاليت هاى انسان وجود دارد، و تغييرات موجود در اين شرايط، ناشى از روابط ذاتى خود اين عوامل است مانند آب و هوا، حرارت، تغييرات فصلى و جريان هاى زيرزمينى، جريان رودها و درياها تا آن حد كه مستقل از دخالت انسان وجود دارند.

اين گروه معتقد است كه اين عوامل، تأثير قاطع و تعيين كننده اى در سرنوشت تمدن ها و پيدايش تاريخ و چگونگى رفتار خود آدمى و سازمان هاى اجتماعى و فعاليت هاى انسانى دارند.([3])

«ابن خلدون» مورّخ و بنيانگذار علم جامعه شناسى در جهان، روى اين عامل تكيه كرده و تضاد اقليمى را در منطقه شهرى و عشايرى عامل محرك تاريخ و تشكيل دوران هاى خاص دانسته است.

شكى نيست كه جغرافيا و عوامل طبيعى كه انسان را احاطه كرده در زندگى انسان نيازهاى ويژه اى به وجود مى آورد و در نتيجه مايه پيداش افكار جديد، و برنامه ها و سازمان ها و فعاليت هاى مناسب مى گردد.

گروهى كه در نقاط سردسير زندگى مى كنند، براى رفع نياز خويش ناچارند تدابير ويژه اى بينديشند، و گروهى كه در نقاط گرمسير به سر مى برند، براى رفع نياز خويش بايد به گونه ديگر بينديشند.

گروهى كه در لب دريا زندگى مى كنند، براى مهار كردن آب و شكار ماهى به فكر مى افتند و جهشى در مغز آنان به وجود مى آيد، در حالى كه گروهى كه در قُلّه كوه ها سفره زندگى را پهن كرده اند  با مشكلات و نيازهاى ديگرى روبرو هستند و به فكر مشكلات ديگر بوده طبعاً افكار ديگرى خواهند داشت. در نتيجه عوامل جغرافيايى مقدمات پيدايش فرهنگ را فراهم مى سازد، و سدهايى در ميان ملت ها به وجود مى آورد كه كمتر از يكديگر مى توانند مطلع و آگاه گردند و هركدام در پيله اى كه طبيعت دور آنها تنيده است، به سر مى برند.

برخى; از اين عامل به خشونتِ طبيعت نام برده و معتقد به سه طبيعت خشن، لطيف و متوسط هستند. مى گويند در سرزمين هاى  خشن كار و توليد ممكن نيست. آب قنات و رودخانه ندارد، قابل كشت و زرع نيست. از اين جهت حركت در اين جامعه به وجود نمى آيد و لذا قبايلى كه در اين نقاط زندگى مى كنند، در حالت ايست و سكون مى باشند و پيشرفتى ندارند.

در جايى كه وفور نعمت به اندازه اى است كه انسان ها براى تغذيه و مسكن به تدبير و تلاش و مبارزه دست نمى زنند در اين جا نيز تاريخ ، تحولى ندارد.

تاريخ در جاهايى كه طبيعت در برابر انسان (نه سفره اى باز است ونه قبرستانِ وحشتناكِ غير قابل زيست) به وجود مى آيد و لذا  تمدن هاى بزرگ  را مى بينيم در جايى به وجود آمده اند، كه طبيعت انسان را به تلاش وادار مى كند زيرا انديشه انسان در جنگ با طبيعت رشد مى كند، و ابتكار و اختراع و تفكر و تجربه، روابط اجتماعى و تشكيلات ادارى و طبقه بندى كار و تخصّص فنى و تكنيك، به وجود مى آيد.

زمينه است يا عامل مؤثر؟

با تلاشى كه ما ، در بيان دخالت عوامل جغرافيايى در تكامل تاريخ بشر و تكامل جامعه انسانى، انجام داديم ـ مع الوصف ـ اگر دارندگان اين نظريه آن را  زمينه و شرط مساعد شكوفايى تاريخ انسانى معرفى مى كردند، مناسب تر بود.

زيرا خود  اين بيان مى رساند كه عامل سازنده تاريخ، خود انسان، و فكر انسان و به طور روشن تر احساس نياز او است كه او را به تلاش و فعاليت وامى دارد از اين جهت بايد «فقر» و «نياز» را ما در تكامل تاريخ معرفى كرد، نه سنگ و گل، ونه آب و رود.

و به قول يكى از پژوهشگران «آنچه از تيررس ديد اصحاب نظريه جغرافياگرا دور مانده است، اين حقيقت است كه اگر چه بشر محصول محيط جغرافيايى خويش است ولى نسبت به آن منفعل منفى نيست، بلكه او در مقابل  شرايط محيط خويش، واكنش نشان مى دهد و آن را تغيير مى دهد».

صحيح است كه بشر ابزار كار خود را از طبيعت اخذ مى كند و توسط همان ابزار، بر طبيعت تأثير مى گذارد، ولى با وجود اين، محيط جغرافيايى عامل قطعى تغييرات اجتماعى و تاريخى نيست، بلكه تنها يكى از شرايط ضرورى تكامل تاريخى است و در واقع اين، انسان است كه با تلاش براى مقاومت در برابر شرايط جغرافيايى و سازگار كردن آنها براى زندگى، تكامل تاريخى پيدا مى كند. و آن را زير سيطره اراده خود مى آورد.([4])

ب. تلاقى امت ها و تأثير تمدن ها بر يكديگر

در گذشته يادآور شديم كه يكى از اشكالات اين بحث اين است كه زمينه هاى مساعد سير تكاملى تاريخ، با علل سازنده و آفريننده تاريخ، كاملاً مخلوط شده است و گفتيم كه در اين مورد، به عنوان گواه، دو نمونه را يادآور مى شويم: يكى نظريه جغرافيايى بود، ديگرى نظريه تلاقى امت ها و تأثير متقابل تمدن ها است، درباره نظريه نخست سخن گفتيم، اكنون پيرامون اين نظريه كه «تاين بى» نويسنده معروف از آن به عنوان «تهاجم و تدافع» نام مى برد، سخن مى گوييم.

در تأثير اين عامل به صورت زمينه و شرط مساعد سخنى نيست و تمدن انسان در سايه تلاقى و تبادل فرهنگى رشد و نموّ مى كند و با نگرش به تاريخ انسان آن هم در محدوده تلاقى به خوبى روشن مى گردد.

نمونه اين تلاقى، رويارويى دو امت غرب و شرق در جنگ هاى صليبى است كه اثرات عجيبى در روبناى تاريخ نهاد و در اين باره «ارنست باكر» استاد علوم سياسى دانشگاه «كمبريج» چنين مى نويسد:

«رفتن به زيارت براى بخشش گناهان از قديم در غرب معمول بوده از طرف ديگر بيت المقدس، مقدس ترين زمين ها محسوب مى گرديد، از اين رو رفتن به آنجا و جنگ كردن بر ضد دشمنان، هم زيارت و هم عبادت خوانده مى شد. نيرويى كه ترتيب داده شد، ميان زوّارى بود كه مسلّح شده و مى خواستند راه را براى زوّار ديگر باز كنند».

اكنون بايد دانست كه جنگ هاى صليبى از نظر يك نهضت عمومى در اجتماع مغرب زمين چه تأثيرى داشته است.

در دايره مذهبى،  اين جنگ ها حيثيات و شئون پاپ ها را كم كرد. بدون شك در رهبانيت تأثير نمود، مردم را به آن بى ميل ساخت. در دايره اجتماعى و اقتصادى، تساوى طبقات مردم را به وجود آورد به طورى كه كارگران، آزادى كامل تحصيل كردند. بازرگانى و پيشه و هنر ترقى يافت. در دايره سياست، تقسيم نواحى با داشتن يك حكومت مركزى به ميان آمد. قوانينى را مى نوشتند و مطابق آن رفتار مى كردند. در جهان علم و دانش، فلسفه ترقى يافت. و پس از جنگ هاى صليبى مغرب براى كسب دانش با اعراب ارتباط پيدا كرده تحصيل زبان هاى قديمى توسعه يافت. تاريخ و جغرافيا اهميت پيدا كرد. در مجسّمه سازى و نقاشى سليقه خوبى به كار برده شده.([5])

«هانزپروتر» در كتاب «تأثير جنگ هاى صليبى در علوم» مى نويسد:

جنگ هاى صليبى تنها عامل  ترقى اروپا بين سال هاى 1100 ـ 1300 ميلادى بوده ا ست و دوره تجدد، دوره كشفيات و دوره اصلاحات اروپا در نتيجه همين جنگ ها به وجود آمده است. يك ارتباط مداوم بين اصول و عقايد مشرق و مغرب در ابتدا در فلسطين ديده مى شود كه آن را بايد يكى از نشانه هاى اوّلين تماس مشرق و مغرب دانست.([6])

«ارنست باكر» باز مى نويسد:

«ظهور تمدن مغرب تا اندازه اى در نتيجه جنگ هاى صليبى بود زيرا نه فقط با علوم و صنايع دنياى اسلامى آشنا گشتند، بلكه با امپراتورى روم شرقى و يونان تماس پيدا كردند...

جنگ هاى صليبى از جانب سوريه و دُول لاتينى نيز تأثيراتى در رشد علوم و تمدن اروپاى غربى داشت روشن ترين دليل اين قسمت، آن كه هنوز بعضى از كلمات عربى در زبان هاى غربى رواج دارد «پروتز» كلمات زيادى را براى نمونه نقل مى كند كه از آن جمله كاروان، برج، قلعه و غيره است كه با كمى اختلاف در تلفّظ، در زبان هاى اروپايى ديده مى شود.

جنگ هاى صليبى يك سلسله نزاع هايى بود كه مغرب را با دشمنان جديد مسلح به اسلحه هاى جديد و حتى داراى فنون جنگى جديد، مواجه ساخت. بدين طريق مغرب راجع به جنگ اطلاعات بيشترى حاصل كرد و ترقى محسوس نمود.

«پروتز» مى گويد: مغرب در بناى قلعه ها و حصارها و وسائل جديد دفاعى و فنون جنگى كه قبلاً برايشان مجهول بود ، دَيْنِ بزرگى به مسلمانان دارند.

شكى نيست كه جنگ هاى صليبى تاكتيك محاصره را ترقى داد، و مغرب زمين، طرق نقب زدن، استعمال منجنيق و آلات عظيم تخريب، و حتى به كار بردن مواد قابل احتراق را از آن روز، شناخت.

استعمال كبوتران قاصد براى اخذ اطلاعات نظامى را، نيز مغرب از مسلمانان آموخت. جشن گرفتن در مواقع فتح به وسيله چراغانى و آويزان كردن فرش ها و تزيينات بر درها و ديوارها گرچه يك امر طبيعى به نظر مى رسد، ولى  باز مغرب آن را به مسلمانان مديون است. شمشيربازى نيز به وسيله جنگ هاى صليبى شيوع پيدا كرد و استعمال نشان هاى افتخار، اصل شرقى دارد.

بر روى نشان هاى افتخار مسلمانان، تصاوير عقاب دو سر، زنبق، چوگان و غيره ديده مى شد، به علاوه پوشيدن لباس قرمز، يا لاجوردى كه علامت شجاعت يا نجابت خانوادگى بود، از همان زمان به آن سرزمين ها راه يافت، به طورى كه تمام كشورهاى اروپايى نشان هاى فتح و افتخار را به كار بردند و طرز استعمال آنها در همه كشورها به يك منوال شد.([7])

شما مى توانيد در تلاقى امت اسلامى با تمدن يونانى و ايرانى، شبيه آنچه كه در تلاقى صليبيان با مسلمانان بوده نشانه هاى فراوانى بيابيد، شكى نيست كه اين تلاقى براى مسلمانان مفيد و سودمند بود كه مسلمانان  از كتاب هاى علمى آنان استفاده كرده و علوم آنان را تكميل كردند و قسمت اعظم آنها را به زبان عربى برگردانيدند.

ما با اين كه تأثير تماس ملت ها و تمدن ها را در تأثيرگذارى بر يكديگر پذيرفتيم، باز نمى توان آن را عامل محرك و سازنده معرفى كرد، بلكه اين رويايى و تلاقى، و مشاهده نقاط حساس و آموزنده تمدن ها، حس كنجكاوى انسان را برمى انگيزد كه از تمدن هاى ديگر اقتباس نمايد و جنبه هاى مفيد و سودمند از تمدن رقيب را فرا گيرد و خود را با سلاح آنها ، مجهز نمايد.

تلاقى امت ها و اصطكاك تمدن ها بسان حضور بر سر غذاى لذيذ است كه اشتهاى نهفته و خفته انسان ها را تحريك مى كند و آنها را به خوردن غذا تشويق مى نمايد نه اين كه در انسان ايجاد اشتها مى كند.

حقيقت اين است كه رويارويى  تمدن ها و صنايع، سبب مى گردد كه عامل فعال تاريخ كه همان حس نياز است، به كار افتد و انسان را بر اقتباس تمدن كامل تر و رفع هر نوع نياز وادار مى سازد.

اگر شما  اين مقدار از تأثير را عامل محرك و مؤثر تاريخ مى ناميد، ما از آن مضايقه اى نداريم و هرگز خود را دربند الفاظ زندانى نمى كنيم، و بر فرض ثبوت، خود گواهى بر ضد ماركسيسم خواهد بود كه نيروى محرك تاريخ را تنها، «رشد ابزار توليد» و مبارزه طبقاتى مى داند. ([8])

--------------------------------------------------------------------------------

([1]) تاريخ عالم، ج1، ص 195.

([2]) تاريخ در ترازو، ص 205.

([3]) علم تحولات جامعه، ص 33.

([4]) علم تحولات جامعه، ص 34.

([5]) ميراث اسلام، ص 6ـ10.

([6]) ميراث اسلام، ص 11.

([7]) ميراث اسلام، صفحات 14ـ17.

[8] مسائل جدید کلامی، آیت الله سبحانی، ص 423.