فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
فلسفه و تاریخ
تغييرات بنيادى و غير بنيادى تاريخ
تغييرات بنيادى و غير بنيادى تاريخ


امروز در بسيارى از نوشته ها و سخنرانى ها از تغييرات بنيادى و غير بنيادى تاريخ، سخن به ميان مى آيد. برخى از تغييرات را سطحى و قشرى  و برخى ديگر را، تغييرات جوهرى و بنيادى مى نامند. اكنون خواننده گرامى را در جريان دو نوع حركت و گردش در تاريخ مى گذاريم.

1. گاهى تحوّلات و گردش تاريخ در يك سطح قرار مى گيرند يعنى ماهيت جامعه تغيير نمى كند ولى روى يك نوار مرزى تاريخ، فراز و نشيب هايى پديد مى آيد مثلاً در جامعه سرمايه دارى انحطاط ها، ترقى ها، جنگ ها، صلح ها و محروميت ها و رفاه هايى پديد مى آيد، بدون آن كه نوار مرزى تاريخ عوض شود و ماهيت آن دگرگون گردد، بلكه جامعه با حفظ وحدت نوعى خود، آبستن حوادثى مى گردد و در طول زمان نوزادهايى از رويدادها در آن به وقوع مى پيوندند. نام اين مسأله را مى توان حركت و گردش «حوادث هم سطح» تاريخ نهاد و درباره علت هاى آن به بحث و گفتگو  نشست.

در اين نمونه از حوادث، اگر چه رويدادها، گوناگونند. گروهى عزيز و گروهى ذليل مى باشند گاهى صلح و آرامش در پهنه جامعه حكومت مى كند و گاهى نبرد و جنگ. ولى در همه اين موارد بستر حوادث يكى است هر چند نوزاد و رويدادها مختلف مى باشند.

2. گاهى تغيير و دگرگونى در جامعه حالت تطور و تنوع به خود مى گيرد  به گونه اى كه نوار مرزى تاريخ عوض شده و بستر حوادث تغيير مى ى ابند، مثلاً جامعه سرمايه دارى غير از جامعه سوسياليزم است هرگاه جامعه اى از فئودالى به شكل سرمايه دارى و از آن به شكل سوسياليزم درآيد نه تنها در اين جا تاريخ حركت و گردش كرده، بلكه حركت آن، با تنوع او (نوعى به نوعى درآمدن) همراه بوده و ماهيت جامعه دگرگون شده است و نام اين مسأله را بايد تطور و تنوع تاريخ ناميد و درباره علل آن به بحث و گفتگو نشست.

اين نوع از تطور و تنوع، بسان تنوع جانداران است در فرضيه داروين، كه جاندار از نوعى به نوعى تبديل مى گردد و از صورت يك موجود اسفنجى به صورت نوعى ديگر درمى آيد، و در جامعه نيز تمام تشكيلات و نظامات از بُن عوض مى شود، و نظام و تشكيلات ديگرى جايگزى آن مى گردد.

البته تطوّر تاريخ منحصر به حركت تاريخ از نوع فئوداليزم به نوع سرمايه دارى نيست، بلكه اين يك نوع تطوّر است كه غالباً ماركسيسم روى آن تكيه مى كند، در حالى كه هر نوع تغيير بنيادى و زيربنايى در جامعه يك نوع تطور تاريخ است. حركت تاريخ از شرك به اسلام و از حكومت ماده و شهوت، به حكومت خدا و معنويت، و جايگزين شدن معيارهاى انسانى و الهى به جاى معيارهاى طاغوتى، خود تطوّر در تاريخ است كه قهراً علت خاصى خواهد داشت. اين است تفاوت اين دو تغيير و حركت.

2

گردش تاريخ به صورت «دوره اى»

نظريه دوره اى در تاريخ، نظريه اى است كه برخى از دانشمندان آن را مطرح كرده اند و اگر آن را يك روش كلى قانونمند تاريخ ندانيم مى توان آن را به صورت اجمال و در برخى از موارد پذيرفت.

بدين معنا كه گاهى تاريخ يك قوم و گروهى و با يك اجتماع و جامعه اى از نقطه اى شروع مى شود و پس از دوره و مدتى و گذشت چند نسلى، به همان حالت نخست برمى گردد.

مثلاً يونان باستان  دوره توحّش را پشت سر نهاد، پس از اندى، فكر و فرهنگ و تمدن پيدا كرد و مدتى با اين فرهنگ و تمدن ويژه خود زيست، افكار عالى و ظريف پيدا كرد و تمدن و فرهنگش بسان ستاره اى در آسمان جامعه هاى بشرىِ آن روز درخشيد. آن گاه  پس از مدتى قوس نزولى او آغاز شد كم كم تمدن و فرهنگ خود را از دست داد و در قرون وُسطى به همان نقطه اى كه از آن جا شروع كرده بود، بازگشت. درست در برابر همان نقطه قرار گرفت. تو گويى حركت تاريخ اين اقوام، به شكل حركت حلزونى بود كه پس از سير در يك مدار معينى در مقابل نقطه اى قرار مى گيرد. حالا علت اين قوس نزولى چيست؟ غالباً محققان آن را كاسته شدن نيروى اراده و خواست انسان مى دانند كه آن را هم نتيجه زيادى نعمت و وفور رفاه مى انديشند كه انسان را به صورت نعمت زدگى درمى آورد و اراده او را سست مى نمايد، سرانجام در برابر انقلاب ها و تهاجم ها سخت كوشى را از دست مى دهد و در نتيجه قدرت و مكتب او پايان مى پذيرد.

هرگاه  ما درباره اين مثال شك و ترديد كنيم نمونه هاى واضحى در جامعه ما وجود دارد، معمولاً قدرت و توانايى، عزت و بزرگى در يك خانواده از چند نسل تجاوز نمى كند به طورى كه نسل سوم و چهارم به همان نقطه شروع فعاليت بزرگ اين خانواده برمى گردد.

گاهى يك فرد سخت كوش كه دست پرورده رنج ها و دشوارى ها است، بر اثر اراده آهنين و عزم آبديده، كارخانه اى را تأسيس مى كند و يا رياست و دولتى را پايه گذارى مى كند اين اراده و خواست در نسل هاى دوم و سوم به صورت تصعيد يافته باقى مى ماند ولى به تدريج به صورت كم رنگ فعاليت مى كند. هنگامى كه رفاه و عزت به حد اعلا رسد، سعى و سخت كوشى جاى خود را به بطالت و تن پرورى و عيش و عشرت مى دهد، خوراك و غذا و لباس و فرش و نحوه زندگى كاملاً دگرگون مى گردد، تحمل هر نوع رنج را از دست مى دهند به طورى كه در برابر تندباد حوادث بسان بيد مى لرزند، اينجاست كه قوس نزولى آنان آغاز مى گردد و كم كم ستاره اقبال آنان  به افول و خاموشى مى گرايد.

سلسله هايى كه در ايران بعد از اسلام سلطنت و حكومت كرده اند، نمونه واضح اين نوع تاريخ ادوارى است، همت و سخت كوشى «شاه اسماعيل» سرسلسله صفويان كجا؟ راحت طلبى و رفاه خواهى «سلطان حسين» كجا؟

اينجاست كه محققان مى گويند: تاريخ، يك حركت دوره اى دارد يعنى ترقى ها و انحطاط ها براى  خود دوره و مقطع خاصى دارد. از نقطه اى شروع مى شود و بار ديگر در برابر همان نقطه قرار مى گيرد.

و در برخى از آيات به اين نوع از حركت تاريخ اشاراتى شده است آنجا كه خداوند دستور مى دهد درباره زندگى هاى پيشينيان بحث و بررسى كنيم و سرانجام زندگى آنان را كه پس از عزت به ذلّت رسيده اند در نظر بگيريم چنان كه مى فرمايد:

(قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُوا فِي الأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ).([1])

«بنگريد در زندگانى كسانى كه پيش از شما مى زيستند آن گاه ببينيد كه سرانجام زندگى تكذيب كنندگان چگونه بوده است».

قرآن  پس از اين آيه، به فاصله دو آيه ديگر مى فرمايد:

(...وَتِلْكَ الأَيّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النّاسِ...).([2])

«ما اين روزگار را يعنى عزت ها و ذلت ها را ميان مردم دست به دست مى گردانيم».

3

فرد اصيل است يا جامعه؟

امروز  مسأله معروفى در محافل  علمى مطرح است و آن اين كه آيا در جامعه فرد اصالت دارد و جامعه يك امر اعتبارى و پندارى است و كوشش هاى خود را بايد براى حفظ فرد، بسيج كنيم و مصالح جامعه را فداى مصالح فرد نماييم يا اين كه جامعه اصيل است و فرد يك امر تبعى و طُفيلى است و بايد با فرد به گونه اى معامله كنيم كه در نظريه نخستين با جامعه رفتار مى كرديم.

هركدام از مكتب ها به گونه اى به اين پرسش پاسخ گفته اند، طرفداران اصالت فرد به گونه اى و طرفداران اصالت جامعه به گونه اى ديگر، و تشريح نقطه نظرهاى آنان فعلاً براى ما مطرح نيست.

امّا  از نظر اسلام هر دو نظر پيشين يك نوع افراط و تفريط گرايى است، اسلام هم فرد را محترم شمرده است زيرا به حرّيت و آزادى او، در محدوده خاصى احترام گذاشته و معتقد است كه در نهاد جامعه، هويّت و شخصيت فرد از ميان نمى رود، بلكه احساس و عاطفه، اراده و خواست او محفوظ مى ماند و لذا اجتماع انسانى در نظر اسلام يك «بعد فردى» دار د زيرا افراد در درون جامعه واجد استقلال بوده و احكام ويژه اى دارند، و يك «بعد اجتماعى» زيرا جامعه از نظر اسلام براى خود، شخصيت خاص و احكام بخصوصى دارد و آن را كاملاً به رسميت شناخته است. يك رشته از احكام فقه اسلام مربوط به حقوق جامعه و وظايف آن است كه حفظ نظام بشرى در گرو اجراى آنها مى باشد از اين جهت جامعه انسانى علاوه بر يك «بُعد فردى» ، «بُعد اجتماعى» نيز دارد.

اسلام مصالح فرد و جامعه را با ارزيابى خاصى در نظر گرفته و هيچ كدام را فداى ديگرى ننموده است.

افراد يك اجتماع از ديدگاه اسلام، حكم عناصرى را دارد كه از تركيب آن مركبى به وجود مى آيد، در حالى كه عناصر تركيب دهنده به ظاهر شخصيت خود را از دست مى دهند و مركبى را پديد مى آورند امّا در عين حال هويت آنان نابود نمى شود و در هويت مركب هضم نمى گردند، و واقعيّت اجزاء در ضمن آن مركب محفوظ است به گواه اين كه در تجزيه مجدد همان عناصر به حالت نخست باز مى گردند.

در اين جا يادآور مى شويم كه جامعه از نظر اسلام علاوه بر بعد فردى و بعد اجتماعى، يك بعد جهانى نيز دارد، كه وحى الهى آن را كشف كرده است يعنى جهان نسبت به جامعه انسانى بى تفاوت نيست. اگر جامعه انسانى گام به سوى تكامل بگذارد، واكنش جهان با آن، واكنش مساعدى خواهد بود و اگر به سوى فساد و تباهى برود، جهان واكنش نامطلوبى نشان خواهد داد، زيرا جامعه ها جدا از جهان نيست و جهان نيز به اعمال آن بى تفاوت نمى باشد. و با توجه به آيه ياد شده در زير اين حقيقت روشن مى گردد:

(وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكات مِنَ السَّماءِ وَالأَرْضِ...).([3])

«هرگاه  افراد جامعه داراى ايمان و تقوا باشند درهاى رحمت آسمان و زمين را بر روى آنان باز مى كنيم...».

4

همبستگى جامعه، همبستگى

ارگانيكى است نه ميكانيكى

شكى نيست كه جامعه براى خود وجود  و اصالتى دارد، وجودى مستقل، و افراد آن،  به منزله اعضاى پيكر اجتماع مى باشند، ولى بايد درباره نحوه اين ارتباط تا اندازه اى دقّت كرد.

گاهى همبستگى و ارتباط اجزاء يك شىء، ارتباط ميكانيكى و ماشينى است به گونه اى كه اجزاء يك ماشين و يك كارخانه به همديگر بستگى دارند و به خاطر همين همبستگى، تغيير در يك نقطه، مايه دگرگونى در نقطه دگر مى گردد. عيناً مانند دو كفّه ترازو كه  سنگينى يك كفّه،  مايه بالا رفتن كفّه ديگر مى شود اين نوع ارتباط را، ارتباط ماشينى و ميكانيكى مى ناميم. همبستگى اجزاء اين نوع از پديده ها در عين اين كه در ميان اجزاء آن پيوند خاصى وجود دارد، و دگرگونى در يك گوشه از آن، در تمام اجزاء آن مؤثّر است، مع الوصف از همبستگى ميكانيكى تجاوز نمى كند و پديده ها از وحدت واقعى و تركيب حقيقى و شخصيت واحدى برخوردار نيست.

گاهى اجزاء، يك همبستگى ارگانيكى دارند، و پيوند آنها به گونه اى است كه مجموع اجزاء از يك وحدت حقيقى، برخوردار است. مانند سلول هاى بدن انسان. هر سلولى از سلول هاى بدن انسان براى خود وجود و شخصيتى دارد، و هر يك واحد زنده مستقلى به شمار مى آيند، امّا پيوند آنها در بدن انسان به گونه اى است كه مجموع، از تشخّص و وحدت خاصى برخوردار است و روح واحدى بر آنها حكومت مى كند و همه سلول ها، انسان واحدى را تشكيل مى دهند. اين نوع از تركيب ها را تركيب ارگانيكى مى گويند.

به حكم آيه (وَلِكُلِّ أُمَّة أَجَلٌ)([4]) «براى هر گروهى وقت و اجل خاصى است». در حالى كه افراد جامعه استقلال دارند، به گونه اى كه مى توانند بر ضد اين پيكر قيام كنند، ولى روح واحدى بر جامعه حاكم است كه افراد جامعه را به خدمت مى گيرد و هر فردى حكم سلولى را دارد و سرانجام جامعه موجود زنده اى است كه براى خود حيات و ممات، عمر و اجلى دارد و وحدت و حيات او مخصوص خود آن است و با ديگر مركبات شباهتى ندارد. و در اين اصالت و وحدت كوچك ترين شائبه مجازگويى نيست چه نيكو مى گويد سعدى:

بنى آدم اعضـاى يكديگـرنـد *** كه در آفـرينش ز يك گوهرند

نظريه قرآن درباره اصالت جامعه شبيه (البته شبيه) نظريه جامعه شناسانى مانند (دوركيم) است كه مى گويد: «جامعه از خود تشخّص و حيات و اصالت دارد»، با اين تفاوت كه آنان در اصالت جامعه تا حدى پيش مى روند كه فرد را اعتبارى مى دانند كه بايد مورد توجه نشود، و به دور ريخته شود. ولى قرآن در عين اعتقاد به اصالت جامعه، براى فرد نيز واقعيت و اصالتى استقلال و اختيارى در حدود خود قائل است.

هرگاه جامعه اصالت دارد، قهراً حيات و تكامل نيز خواهد داشت هرجند افراد آن در طول زمان از بين بروند، امّا خود جامعه، روح و روان آن، شخصيت و وحدت آن محفوظ مى باشد، بسان سلول هاى بدن انسان كه به طور مرتب مى ميرند و از بين مى روند، امّا اندام و شخصيت فرد باقى است.

خلاصه همبستگى اجزاء يك جامعه بسان همبستگى بازيگران المپيك نيست كه چند صباحى دور هم گرد مى آيند و پس از يك رشته بازى ها و نمايش ها متفرق مى شوند، يا بسان مسافران يك كاروان نيست كه براى رفع خستگى در نقطه اى پياده مى شوند، و هر كدام به گوشه اى مى روند، ناگهان در لب جاده تصادف وحشتناكى رخ مى دهد، فوراً همگى، دور آن گرد مى آيند، بلكه يك نوع همبستگى بالاتر دارد كه روح واحدى بر آن حكومت مى كند.

5

ماركسيسم و ارتباط ارگانيكى جامعه

دو انديشه ناسازگار

ماركسيسم از طرفى تكامل تاريخ را در سايه تكامل ابزار توليد مى داند و از طرفى ديگر ارتباط جامعه را به صورت ارتباط ارگانيكى تصور مى كند، نه به صورت ميكانيكى، هر يك در اين دو ادعا تا چه حد صحيح است؟ فعلاً با آن كارى نداريم آن چه مهم است اين است كه بدانيم: اين دو ادعا با هم سازگار نيست. اينك توضيح مطلب:

ماركسيسم در جهان بينى خود، رابطه افراد يك جامعه را با يكديگر، رابطه «ارگانيك» مى داند، و مى گويد: فرد منهاى اجتماع ارزش ندارد زيرا همان طور كه اگر معده را از انسان جدا كنيم، اصلاً به درد نمى خورد. همچنين است فرد منهاى جامعه، از اين جهت مى گويند: پيوند فرد با جامعه، پيوند عضوى است مانند: پيوند معده با انسان، نه پيوند فرمان ماشين با مجموع ماشين.

ولى اين ادعايى است كه وى مى كند ليكن بايد ديد در جهان بينى مادى، از روح و روان به معنى واقعى خبرى هست؟ و به عقيده مادى كه تمام اجزاء جهان حتى خود انسان از يك رشته اجزاء كه به صورت پيچ و مهره منسجم شده اند، مى توان ارتباطى به صورت ارگانيك جستجو كرد.

گذشته از اين، سرنوشت تكاملى كه به دم تكامل ابزار توليد بسته شده است، مى تواند آفرينشگر تكامل ارگانيك باشد؟

زيرا مقصود از ارتباط ميكانيكى ارتباطى است كه ميان اجزاء يك صنعت پديد مى آيد، به گونه اى كه اگر آسيبى به نقطه اى از آن رسيد، در تمام نقاط آن اثر مى گذارد، ولى هرگز يك ماشين از يك وحدت حقيقى و روح واحد حاكم بر آن، برخوردار نيست. هم چنان كه مقصود از ارتباط ارگانيك، ارتباطى است كه ميان اجزاى يك پيكر و اعضاى يك اندام انسانى برقرار است و اجزاى آن آن چنان به هم پيوسته و در خدمت كل درآمده اند كه قوه مرموزى به نام حيات و زندگى بر آن تسلط دارد و بر ابعاد و اجزاى آن حكومت مى كند.

با توجه به چنين تفاوت هايى ميان رابطه ميكانيكى و ارگانيكى يادآور مى شويم كه آن كس مى تواند از روابط ارگانيكى دم بزند كه براى روح و روان يك نوع اصالتى قائل باشد، روانى كه به صورت مرموزى بر تمام ابعاد و اجزاء جسم حكومت كند و همه نيروها را در جهت واحدى تسخير نمايد و پيش براند، و مركب با تمام اعضاء و اجزاء گوناگون خود، به صورت واحدى درآيد، و تحليل اعضاء آن و جايگزين شدن اجزاى ديگرى به جاى آن، در صورت بقاء روح و روان، لطمه اى بر وحدت آن وارد نگردد.

كسانى كه دخالت هر عضوى از اعضاى انسان را به گونه اى تشريح مى كنند كه سرانجام مانند دخالت پيچ و مهره هاى ماشين، جلوه مى نمايد، چنين افرادى نمى توانند دم از ارتباط ارگانيك نه در انسان و نه در اجتماع بزنند.

اين كه مى گويند: «اگر معده را برداريم، ديگر به درد نمى خورد، پس ارتباط آن، ارتباط ارگانيك است». اين سخن  دليلى بر ارتباط ارگانيكى نمى شود، زيرا اگر پيچ ماشين را نيز از آن جدا كنيم ديگر به درد نمى خورد. مگر اين كه در همان مورد و يا در مورد مشابه آن به كار ببريم.

6

افول جامعه ها و قانون تكامل

اگر حركت جامعه روى نوار مرزى تاريخ، ملازم با تكامل است، چرا ستاره برخى از تمدن ها افول نموده و يا در حال غروب است. سرانجام هيچ تمدنى باقى نمانده و به دست نابودى سپرده مى شوند.

يادآور مى شويم ناسازگارى ميان آن دو در صورتى است كه تكامل جامعه ها يك امر غير ارادى بدانيم، و در غير اين صورت ناسازگارى ميان آن دو نيست زيرا  بر تكامل جامعه ها، همان سايه افكنده كه بر كارهاى فردى سايه افكنده است، از اين جهت به عللى كه از اختيار جامعه سرچشمه مى گيرد، ستاره برخى از تمدن ها غروب مى كند.

ولى در عين حال مجموعه جامعه انسانى در حال توقف و سكون نيست و رو به تكامل مى باشد و اين كار از خصلت خاص زندگى اجتماعى انسان سرچشمه مى گيرد. حتى ممكن است مجموع جامعه در قرنى نسبت به دو قرن پيش عقب برود و مثلاً بشريت در قرن پانزدهم نسبت به قرن چهاردهم عقب تر باشد ولى هرگز مجموع انسان ها در مجموع زمان ها عقب نمى روند، بلكه گام به پيش مى نهد، بسان جسمى كه به جلو حركت كند، سپس دو قدم به عقب برگردد، بار ديگر به جلو برود و به عقب برگردد ولى در هر بار گام به جلوتر نهاده و نقطه پيشرفت خود را توسعه مى دهد، هر چند با يك نوع عقب گرد همراه باشد ولى اين نوع عقب گردها آن را از پيشرفت باز  نمى دارد.

شما اگر مجموع زمان ها را در نظر بگيريد خواهيد ديد كه از روزى كه بشر زندگى خود را به صورت اجتماعى آغاز كرده است، پيوسته جلوتر رفته و عقب نمانده و اگر در عصرى توقف كرده و يا عقب مانده است، در حركت بعدى، نقطه پيشرفت خود را توسعه داده است و ـ لذا ـ گفته شد كه مجموع جامعه ها در مجموع زمان ها در حال پيشرفت و تكامل مى باشد و محال است كه چندين هزار سال بر بشريت بگذرد، و در حال توقف باشد و يا به عقب برگردد.

اين كه «هگل» مى گويد: «جامعه و زمان روح دارد، و هيچ گاه روح زمان اشتباه نمى كند»، مقصود  او همان شخصيت و وحدت جامعه است كه مى توان از آن به روح جامعه و روح ملت تعبير آورد، و اين روح پيوسته به شكلى كه بيان شد، در حال پيشرفت مى باشد.

7

نقش قهرمان در تاريخ

شكى نيست كه نوابغ و قهرمانان نظامى و سياسى تاريخ مانند «سكندر و نادر و ناپلئون» در گردش چرخ تاريخ نقش مؤثرى داشته اند، ولى بايد ديد كه تا چه اندازه مؤثر بوده اند.

برخى در نقش  نوابغ افراط مىورزند و آنان را معماران تاريخ و سازنده آن، و جهت دهنده تاريخ انگاشته اند به گونه اى كه مى پندارند كه اين نوابغ جهت تاريخ را به هر طرف كه مى خواستند، سوق مى دادند، و اگر فكر و انديشه آنان نبود، جامعه هاى كنونى به شكل فعلى وجود نداشت.

مى گويند: در ميان هر ملتى نوابغ تاريخ وجود دارد و وجود هر ملتى مرهون وجود نوابغ خويش مى باشد اگر چنين نوابغى وجود نداشتند، از چنين ملت ها خبرى نبود، اگر ناپلئون نبود، فرانسه اى وجود نداشت، اگر لنين نبود، شوروى سابق در كار نبود.

در اين نظريه براى نوابغ سنگ تمام گذارده شده و نقش افراد ديگر كاملاً مورد انكار قرار گرفته است، در صورتى كه اگر ملت ها و افراد جامعه وجود نداشتند و يا از خصال برازنده اى برخوردار نبودند، قطعاً نوابغ بى بازو بوده و نمى توانستند كارى را صورت دهند. حق اين است كه در عين اعتراف به نقش نوابغ در حركت تاريخ، حقوق افراد ديگر نيز شناخته شود و چنين بگوييم:

نوابغ، آن دسته از افراد استثنايى هستند كه طبيعت جامعه و قوانين حاكم بر آن را، بهتر از ديگران مى شناسند و همان كارى را كه نوابغ علم و صنعت در زمينه علوم انجام مى دهند، اين گروه نيز در جامعه انجام مى دهد.

كار نوابغ صنعت جز اين نيست كه طبيعت را به خوبى مى شناسند و راه مهار و هماهنگ ساختن آن را بهتر از ديگران  مى دانند، و اگر چنين شناختى از طبيعت نداشتند، چنين موفقيت درخشانى نصيب آنان نمى گشت.

نوابغ تاريخ نيز، شناختى از تاريخ جامعه و قوانين حاكم بر آن، و راه بهره بردارى از قواى نهفته در جامعه را بهتر از ديگران مى شناسند و رهبرى تاريخ را  در آن  جهت كه براى آن آمادگى كامل يا نسبى دارد، برعهده مى گيرند و نيروهاى جامعه را در استخدام خود درمى آورند.

اگر مى گويند: نوابغ به تاريخ جهت مى دهند، نياز به توضيح دارد، زيرا هرگاه مقصود اين است كه تاريخ به دلخواه آنان به حركت درمى آيد و آنان هر نوع هوس كنند، تاريخ به آن سمت گرايش پيدا مى كند، به طور مسلم اين نظريه ناشى از عدم شناخت طبييعت تاريخ است، جامعه براى خود طبيعت و مزاج خاصى دارد، از اين رو هرگز نمى توانند با طبيعت تاريخ و تمايلات ريشه دار جامعه بازى كنند و بى جهت زمام جامعه را به دست بگيرند، و به هر سويى خواستند، سوق دهند.

و اگر مقصود اين است كه   آنان بر اثر شناخت بهتر و صحيح تر از طبيعت تاريخ، مى توانند خود را با آن هماهنگ سازند و نيروهاى نهفته در آن را به استخدام بگيرند و به نيروهاى متفرق وحدت بخشند، و ميان قواى پراكنده، حلقه اتصالى پديد آورند و آن ها را در مسير تكامل جامعه بسيج سازند، اين سخن كاملاً صحيح و منطقى است.

نوابغ، حكم عدد صحيح را دارند كه اگر مثلاً عدد يك در كنار صفر قرار گيرد مى شود ده، و اگر در كنار دو صفر قرار بگيرد مى شود صد، و همچنين... به طور مسلم همه قدرت مربوط به عدد صحيح نيست، و الاّ بايد در همه جا عدد يك، به صورت ده خوانده شود، هم چنان كه همه قدرت مربوط به صفر نيست و گرنه بايد بدون چنين تكيه گاهى، جاى عدد صحيح را بگيرد.

حتى پيامبران كه بالاتر از نوابغ قرار گرفته اند و علم و آگاهى آنان مربوط به مقام وحى است، كارشان بهره بردارى از نيروهاى نهفته در طبيعت جامعه است چيزى كه هست نوابغ، گاهى آنها را در مسير صحيح و گاهى در مسير غلط رهبرى مى كنند و پيامبران مطلقاً آن ها را در راه صحيح قرار مى دادند.

پيامبر گرامى اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم علاوه بر مقام وحى و عصمت، بر اثر يك رشته خصلت هاى بزرگ مانند فداكارى، استقامت، تقوا و پاكى، رأفت و مهربانى، سعه صدر، نيروهاى نهفته در جامعه عرب را يا نيروهايى را كه در جهت ضد تكامل انسانيت در حركت بودند( مثلاً يكديگر را غارت مى كردند) در جهت اصلى وارد ساخت و نيروى عظيمى در اصلاح بشريت تشكيل داد كه قيافه جهان را دگرگون كرد.

خلاصه: نوابغ در ساختن تاريخ، نقش بيشترى دارند، و افراد ديگر نيز در ساختن آن، كاملاً مؤثر مى باشند هر چند درجات تأثير آنها نيز مختلف است، حتّى گاهى برخى از افراد جامعه جز جنبه انفعالى و اثرپذيرى هيچ نقشى ندارد و در تمدن و فرهنگ انسانى و ظيفه اى برعهده نمى گيرد، مثلاً كشاورزى كه در نقطه دورافتاده ساليان درازى يك عمل تكرارى انجام مى دهد، در حالى كه وى عمل ارزشمندى انجام مى دهد، ولى سهمى در تمدن و فرهنگ و رژيم حاكم بر آن ندارد.

آرى غالباً معماران جامعه در همان جامعه هاى چند ميليونى، جمعيت هاى محدودى هستند كه هر يك به شكل و گونه اى سازندگان تمدن، و پايه گذاران فرهنگ و پيشروان قافله تاريخ به شمار مى روند و اگر از اين گروه بگذريم غالباً افراد از نظر فكرى و فرهنگى، از ديگران تغذيه كرده و جنبه انفعالى و اثرپذيرى آنان، غالب و چشمگير است.

به ديگر سخن: آن گروه كه نوابغ را جزء نيروهاى  محرّك تاريخ مى دانند و مى گويند كه نوابغ، تاريخ را ساخته اند، هرگاه مقصود آنان اين است كه نوابغ، بدون احساس احتياج و نيازهاى مادى و معنوى جامعه،  بدون اين كه جهت تكامل تاريخ را در نظر بگيرند، بدون اين كه توده ها را دخالت دهند، سازندگان تاريخ و معماران آن مى باشند، به طور مسلم اين يك نظريه نادرست و يك نوع گزافه گويى است، حتى پيامبران كه بالاتر از نوابغ مى باشند از اين در وارد نشده اند، و اگر كارى صورت مى دادند با دخالت مردم و رهبرى صحيح آنان انجام مى دادند و هرگز به مردم نمى گفتند كه شما برويد در خانه هاى خود بنشينيد ما با معجزه هاى خود، همه كارها را انجام مى دهيم.

يك چنين نظريه، همان سخن بى پايه فرزندان اسرائيل بود كه به موسى گفتند:

(...فَاذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هيهُنا قاعِدُونَ).([5])

«تو و خدايت برويد و نبرد كنيد ما در اين جا نشسته ايم!».

و اگر مقصود اين است كه آنان نقش مهم و اساسى و فوق العاده اى در معمارى تاريخ داشته اند، اين سخن به شهادت تاريخ معاصر و غيره كاملاً منطقى است.

در اين جا نظريه سومى است كه ماركسيسم به آن گرايش دارد و يك نوع تفريط گرايى و انكار اصالت انسان و نبوغ افراد فوق العاده است.

ماركسيسم در حركت تاريخ به عوامل زيستى، و استعدادهاى نهفته در بدن انسان توجه ندارد، و وجود نابغه را نيز محصول شرايط توليدى مى انگارد و از آن جا كه ماركسيسم، استقلال را از انسان سلب مى كند، انديشه نابغه را نيز از طريق وضع اقتصادى توجيه مى كند، و مى گويد: «چون نابغه و غير نابغه هر دو  در يك شرايط اقتصادى خاصى زندگى مى كنند، از اين جهت نابغه جز اين نمى تواند فكر كند، و آنچه مى گويد و مى كند، مطلبى است كه پايگاه طبقاتى به او الهام كرده است».

روى اين اساس، نبوغ معنى نخواهد داشت، افراد استثنايى، معنى صحيحى پيدا نخواهند كرد، ماركسيسم نيز جز اين نمى تواند بگويد، زيرا اين منطق هر نوع اصالت را از انسان سلب كرده، و همه ترقيات و تكامل ها را به دُم تكامل قهرى ابزار توليد بسته است.

تنها چيزى كه ماركسيسم مى تواند درباره نوابغ بگويد، اين است كه وجدان و تمام آگاهى هاى بشر، ساخته شرايط اقتصادى  او و انعكاس از شرايط مادى و اوضاع زندگى او است و در اين قسمت ميان نوابغ و غيره فرقى نيست و وجدان همه افراد را شىء خاصى مى سازد و بس، تنها چيزى كه هست اين است كه نوابغ، مظهر اراده يك ملت مى باشند براى ترسيم نظريه آنان به مثال زير توجه فرماييد:

فرض كنيد گروهى حركت مى كنند ولى يك نفر در حالى كه همراه آنها حركت مى كند، حركت او شاخص تر و چشم گيرتر از ديگران مى باشد، نه اين كه او حركت آفرين است. نوابغ نيز چنين اند آنان هرگز حركت را در جامعه به وجود نمى آورند، بلكه عامل حركت، چيزى ديگر است. ولى حركت ديگران ديده نمى شود، و حركت او ديده مى شود.

يك چنين توجيه براى قهرمانان، خصوصاً قهرمانان تاريخى و سياسى در حقيقت انكار دخالت آنان در توليد حركت و نفى نقش آنها در پيشبرد تاريخ انسانى است. و اين بر خلاف حقيقتى است كه انسان غير پيشداور، از تاريخ لمس مى كند. و در فصل چهارم در اين موضوع نيز سخن خواهيم گفت.

***

در پايان يادآور مى شويم كه نقش نوابغ هميشه مثبت نبوده و گاهى نيز منفى مى باشد، نقش منفى موقعى خواهد بود كه نابغه بخواهد از نبوغ خود در غير آن مورد، نتيجه بگيرد. اگر مثلاً يك نابغه نظامى مانند نادر، اداره مملكت را به دست بگيرد آن وقت است كه براى ملتى، فاجعه اى خواهد بود زيرا نادر وقتى كه در سنگر نظامى بوده، مى درخشيد، پيروزى پس از پيروزى نصيب او مى گشت، دشمنان را تار ومار مى ساخت ولى وقتى كه به فكر سلطنت و اداره كشور افتاد، دوستان خود را كشت، چشم ها از حدقه درآورد و نكته آن اين است كه نابغه ها، از يك جهت نابغه هستند نه از تمام جهات، و اگر در غير آن جهت مصدر كار شوند فاجعه آفرين خواهند شد.

8

رويدادهاى تصادفى در تاريخ

«تصادف» چيست؟ آيا از نظر جهان بينى علمى و فلسفى «تصادف» مفهوم منطقى دارد يا نه؟

از يك طرف دانشمندان قانون عليّت و معلوليّت را محترم مى شمارند و مى گويند هر پديده اى به دنبال علتى به وجود مى آيد در حالى كه همان افراد بسيارى از پديده ها را از طريق تصادف توجيه مى كنند.

آيا اعتقاد به تصادف مى تواند ناقض قانون عليّت باشد؟

پاسخ

تصادف در زبان مردم كاربردهاى گوناگونى دارد و هر كاربردى براى خود حكم خاصى دارد كه از نظر خوانندگان گرامى مى گذرد.

1. تصادف به معنى نداشتن علت. اعم از علت طبيعى و غير طبيعى، تصادف به اين معنا از نظر دانشمندان مردود است و هيچ دانشمندى كه بتوان نام دانشمند بر او نهاد، نمى تواند تصادف به اين معنى را توجيه كند. و هر كسى كه تصادف را در تحوّلات طبيعى و يا تاريخى به كار مى برد هرگز نمى خواهد بگويد رويدادى خود به خود و بدون علت  پديد مى آيد.

در فلسفه اسلامى تصادف به عنوان «بخت و اتفاق» مطرح مى شود، و اين دو لفظ معنى خاصى دارند كه با يادآورى دو اصطلاح ديگر روشن خواهد شد.

2. تصادف به معنى پيدايش پديده اى از طريق يك رشته علل پيش بينى نشده.

تصادف به اين معنى، مورد نظر مادى هاى جهان است، آنان مى گويند: ماده جهان بر اثر انفجار و پس از يك سلسله فعل و انفعال هاى بى شمار به اين شكل درآمده و مايه پيدايش چنيين نظمى شده است و از اجتماع آن نظم هاى كوچك، چنين نظم شگفت انگيزى پديد آمده است، بنابراين نظام جهان بدون علت نيست به طور مسلم عللى دارد، امّا نه علل آگاه و بيدار و حسابگر.

حال  آيا يك چنين تصادف مى تواند سرچشمه چنين نظم بديع و شگفت انگيز باشد يا نه؟ فعلاً براى ما  مطرح نيست به طور مسلم تصادف هاى بى شمار نمى تواند يك ميلياردم نظم كنونى را پديد آورد آرى گاهى ممكن است صخره اى در رودخانه اى پس از برخوردهاى فراوان به اين سو و آن سو آن چنان  ساييده شود كه به شكل انسانى درآيد امّا هرگز انفجار ماده هر چند به خاطر يك رشته علل طبيعى درونى باشد، نمى تواند آفرينشگر چنين نظام شگفت باشد، نظامى كه بررسى هر گوشه كوچكى از آن، نياز به تخصص ها دارد.

در فرضيّه «داروين» كه تكامل انسان مطرح است و اين كه يك پديده اسفنجى پس از طى مراحلى به صورت نوعى به نام انسان درآمده است بر فرض صحت، نمى توان آن را مربوط به علل طبيعى ناآگاه دانست، بلكه حتماً بر اين تكامل كه به صورت زنجيرى تصور شده است، علتى آگاه، آفرينندهاى دانا، نظارت داشته و آن را رهبرى كرده است.

در هر حال  توجيه مادى ها نسبت به نظام جهان، و يا فرضيه داروين درباره انسان از طريق علل طبيعى ناآگاه، خواه صحيح باشد يا نباشد يكى از كاربردهاى لفظ «تصادف»  است.

3. تصادف يعنى پيدايش پديده اى تحت عاملى كه كليت ندارد  و تحت ضابطه و قاعده در نمى آيد.

مثلاً در زبان مردم مى گويند: در مسافرت با دوستم به طور تصادفى ملاقات كردم يا چاهى مى كنديم كه به آب برسد ناگهان به گنج رسيد، هرگاه پيدايش چنين پديده اى را از طريق تصادف توجيه مى كنند نه به اين معنى است كه اين پديده معلول بلا علت است، بلكه مقصود اين است كه پيدايش چنين پديده اى با اين شرايط، جنبه كلى و ضابطه اى ندارد يعنى آن چنان نيست كه انسانى در هر مسافرت به ملاقات دوست خود نايل آيد، يا در هر چاه كندنى به گنج برسد، بلكه يك سلسله علل و شرايط خاصى ايجاب كرده است كه در اين نقطه گنج باشد و يك سلسله علل ديگر ايجاب كرده است كه در اين جا چاه بكَنيم، نتيجه اين دو اين شده است كه در اين فعاليت به گنج دست يابيم ولى هرگز رابطه كلى و دائمى ميان «كندن چاه» و «پيدا شدن گنج» وجود ندارد و چون چنين رابطه اى نيست پس پيدايش اين پديده نمى تواند تحت ضابطه و قاعده اى درآيد.

نتيجه اين كه علت نداشتن، مطلبى است و كلى نبودن و تحت ضابطه نبودن مطلب ديگرى است.

و به تعبير فلسفى: «پديده، لازمه نوع آن علت نيست (يعنى هر چاه كندن ما را به گنج نمى رساند) هر چند لازمه شخص اين حفر در آن نقطه خاصى، كه قبلاً گنجى در آنجا پنهان شده است، مى باشد».

تفسير  حوادث تاريخى از طريق تصادف به همين معناست. در تفسير شروع جنگ هاى بين الملل اوّل، مورخان مى نويسند كشته شدن وليعهد كشور «بلژيك» سبب شد كه اين نبردها آغاز شود، يعنى يك اتفاق كوچك و قتل يك شاهزاده، سبب پيدايش يك چنين فاجعه عالمى شد در اين جا به كار بردن لفظ تصادف، مانعى نخواهد داشت البته به همان معنايى كه گفته شد يعنى تحت شرايط خاصى كه  آتش جنگ از اين جرقه شعلهور گرديد در حالى كه چنين امرى يك ضابطه كلى و دائمى نيست. در جهان وليعهدهاى زيادى كشته شده اند در حالى كه آب از آب تكان نخورده و چنين فاجعه عالمى پديد نيامده است.

البته بدون شك شرايط و نابسامانى هاى زيادى از نظر سياسى و اقتصادى و تضادهاى ايدئولوژيكى، زمينه اصلى را تشكيل مى داده و اين تنها يك جرقه بوده است در يك انبار باروت.

9

ارزش تاريخ

مقصود از ارزش تاريخ،  ارزش علم تاريخ است از آن جا كه تاريخ همان آگاهى از سرگذشت جامعه مى باشد، سؤالى به گونه زير مطرح مى گردد: آيا شناخت تاريخ بشر ارزش دارد يا نه؟ مى تواند مفيد باشد يا نه؟ هم چنان كه مى گويند ارزش روان شناسى چيست يا ارزش جامعه شناسى و زيست شناسى چيست؟ يعنى شناخت اين واقعيت ها چه ارزشى دارند؟

فلسفه تاريخ مى تواند اهميت شناخت تاريخ و مزايا و فوايد آن را روشن كند. به طور اجمال مى توان گفت:

با مطالعه و بررسى اقوام گذشته مى توان به علل شكست و انحطاط و يا پيروزى و تكامل آنان پى برد، تاريخ گنجينه گرانبهايى است كه كذشتگان آن را در اختيار ما نهاده اند، اين گنجينه مى تواند ما را به نتايج گرانبهايى كه در آزمايشگاه تاريخ به ثبوت رسيده است، رهبرى كند.

انسان تاريخ نگر، هرگاه  تاريخ اقوام را بررسى كند، گويى با آنان زندگى كرده([6]) و از نزديك علل كاميابى ها و پيروزى ها را با چشم خود ديده و يا از موجبات بدبختى و شكست ها آگاه شده است. از اين جهت مى تواند آنچه را كه در آزمون تاريخ به ثبوت رسيده است، در زندگى فردى و اجتماعى به كار بندد.

قرآن مجيد در آيات متعددى جامعه ژرف نگر انسانى را به سير و بررسى زندگى اقوام گذشته دعوت كرده و مى فرمايد:

(أَوَ لَمْ يَسِيرُوا فِى الأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَأَثارُوا الأَرْضَ وَعَمَرُوها أَكْثَر مِمّا عَمَرُوها...).([7])

«آيا در زمين سير نمى كنند، تا سرانجام زندگى كسانى را كه قبل از آنان زندگى مى كردند بنگرند، در حالى كه آنان قوى تر و نيرومندتر بودند و زمين را بيش از اينان كاويدند، و آباد كرده اند».

اصولاً تاريخ گذشتگان مجموعه اى است از بهترين آزمون هاى انسانى براى شناخت مسائل سرنوشت ساز زندگى و الهام بخش در تمام زمينه ها.

ارزش كتاب هاى تاريخى

آثار  تاريخى و نوشته هاى مورخان تا چه حد قابل اعتماد است؟ آا مى توان به آنها اعتما د نمود يا نه؟

به طور اجمال مى توان گفت: برخى در اعتماد به تاريخ آن چنان قرص و محكم و استوارند كه با ديدن مطلبى در يك كتاب تاريخى فوراً به آن اعتماد كرده و آن را وحى منزل مى نگارند. گروهى ديگر اساساً به تاريخ اعتماد ندارند زيرا معتقدند انسان هيچ گاه  در نگارش تاريخ نمى تواند خود را از تعصّب و جانبدارى و عقده و كينه تخليه كند، و معتقدند هر كس كه تاريخى نوشته است، منظور خاصى داشته و منظور خود را در لباس تاريخ آورده است.

برخى از مورخان  به جعل و دروغ پرداختند خصوصاً آنان كه درباره سلاطين و پادشاهان تاريخ مى نوشتند آنان پيوسته مى كوشيدند كه تاريخ را مطابق ميل آنان بنويسند.

يكى از تاريخ نگاران «عهد قاجار» در همان زمانى كه پادشاهان قاجار مانند «فتحعليشاه» شهرهاى ايران را يكى پس از ديگرى از دست مى داد، دم از جهانگشايى  خاقان فتحعليشاه مى زند در آن زمان كه «ناصرالدين شاه»; «اميركبير» را كشت وى علت مرگ  او را آماس شكم و بيمارى وى معرفى مى كند يك چنين تاريخ نويس چون وابسته به مقام خاص است، طبعاً مطالب او ديكته شده خواهد بود نه واقع نما.

گروهى هستند كه پايبند به اصول اخلاقى و انسانى و مذهبى مى باشند، و پيوسته مى خواهند راست بنويسند و از نوشتن هر دروغى بپرهيزند امّا هر نوع درست نويس نمى تواند واقع نما بوده و ما را در جريان واقعيت قرار دهد.

فرض كنيد فردى به يك شخصيت علمى و سياسى پاكدامنى علاقمند است. به طور مسلم اين شخصيت به حكم اين كه انسان است، خالى از نقاط ضعف و نارسايى نخواهد بود و در برابر آن، نقاط قوّت چند برابرى خواهد داشت امّا نويسنده بيوگرافى اين شخص به حكم ارادت و اخلاصى كه به وى دارد، تنها نقاط قوّت او را مى نويسد و از اين كه نقاط ضعف او را در كنار آنها يادآور شود، سر باز مى زند يك چنين تاريخ نگار كه فقط مقيد به نوشتن نقاط روشن است و از نقاط تاريك و ضعف خوددارى مى كند، نمى تواند جام واقع نما باشد.

تاريخ نويسان دچار چنين خود باختگى بوده اند و مدّاحى  و ثناخوانى آنان نسبت به شخصيت ها بيش از توجه به نقاط ضعف انسانى و نارسايى هاى عادى آنان بوده است. آنان مى كوشيدند راست بگويند و در نشان دادن چهره تاريخ از دروغ بپرهيزند امّا تنها  نقاط قوت آنان را نشان دهند و هرگز نمى خواستند تمام وقايع را آن چنان كه هست  بنويسند، بلكه مقيد بودند كه برگزيده ها را بنگارند.

ولى در اين ميان گروهى  هستند كه تا حد امكان خود را از اين شيوه ناپسند پيراسته كرده و به نوشتن زشت و زيبا پرداخته و از بيان نقاط ضعف و قوت خوددارى نكردند و پيوسته در تنظيم حوادث و رويدادها و تبيين چهره قهرمان ها همه جوانب را در نظر گرفته و به نگارش همه نقاط پرداخته اند و تعداد اين گونه از تاريخ نگاران نسبت به طبقه ديگر هر چند كم است امّا با همين كمّيت توانسته اند نظر محققان بى غرض را به نوشته هاى خود جلب كنند.

گذشته بر اين، فرد كاوشگر مى تواند از لابلاى همين تاريخ هاى به اصطلاح كم ارزش كه صحيح و سقيم را روى هم انباشته اند، چهره حقيقت را مشاهده كند و به تحقيق تاريخى خود ادامه دهد. امروز محققانى وجود دارند كه با مقايسه حوادث با يكديگر مى توانند يك رشته حقايق تاريخى را استنباط كنند و جريان هاى تاريخى را آن چنان كه بوده است، بنگارند و توضيح دهند.

پيشواى بزرگ جهان اسلام اميرمؤمنان عليعليه السَّلام  در وصايايى كه به  فرزند عزيزش مى كند، مى فرمايد:

«أَي بُنَيَّ إِنِّي وَإِنْ لَمْ أَكُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ كانَ قَبْلِي فَقَدْ نَظَرْتُ فِي أَعْمَالِهِمْ وَفَكَرْتُ فِي أَخْبارِهِمْ وَسِرْتُ فِي آثارِهِمْ حَتّى عُدْتُ كَأَحَدِهِمْ بَلْ كَأَنِّي بِما انتَهى  إِلَيَّ مِنْ أُمُورِهِمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أَوَّلِهِمْ إِلى آخِرِهمْ».

«فرزندم! من اگر چه در تمام طول تاريخ همراه گذشتگان زندگى نداشته ام، ولى اعمال و كارهاى آنها را نگريسته ام و آثارى كه از آنها به يادگار مانده بررسى نمودم و با اين كار، گويا من در تمام اين مدت زنده بوده ام و حوادث تلخ و شيرين زندگى را از نزدييك با آنها ديده ام، گويا عمر جاويدان داشته ام».

ولى آنچه مايه تأسّف مى باشد، اين است كه تواريخ  موجود از نظر نتايج آموزنده اجتماعى ناقص است، زيرا به اين منظور تأليف نشده است، آنچه در كشف حقايق تاريخى و علل بروز حوادث گوناگون مؤثر بوده و كليدى براى حل معماهاى بزرگ محسوب مى شود غالباً ناديده گرفته شده، و به جاى آن به مسائل بى اهميت  پرداخته شده است.

بسيارى از تاريخ نويسان، تاريخ را به منظور سرگرمى و گاهى به منظور ابراز تفوق و برترى طايفه و ملت خود بر ساير طوايف و ملل، و احياناً روى حبّ و بغض ها و تعصّب ها جمع آورى نموده اند كه نمى تواند مشكلى را بگشايد ـ سهل است ـ گمراه كننده نيز هست.

امّا با اين همه، افراد محقق و تيزبين مى توانند با مطالعه همين ها ـ حتى با مطالعه افسانه هاى ملل مختلف ـ  كليد حل بسيارى از مسائل مربوط به اقوام گذشته را از گوشه و كنار آنها، مانند طبيب حاذق يا قاضى هوشيارى كه از قراين جزئى، پى به نوع «بيمارى» يا وضع «متهم» مى برد، كشف كنند.

10

از تاريخ نگارى تا تاريخ نمايى

معمولاً براى تاريخ نويسى دو روش وجود دارد:

1. تاريخ نقلى.

2. تاريخ تحليلى.

آن گروه كه در نوشتن تاريخ تنها به حوادثى كه مى بينند و يا مى شنوند اكتفا مىورزند و فقط به ثبت حوادث و اتفاقاتى كه پيرامون آنها رخ مى دهد مى پردازند، تاريخ نويسان جامدند كه از هر نوع اظهار نظر خوددارى مى كنند، و محافظه كاران محتاطند كه به گمان خود بايد رويدادها را بدون اظهار نظر و نتيجه گيرى بنويسند. و اين نوع تاريخ نگارى كه در ميان تاريخ نويسان قديمى، رواج كامل داشت.

در حالى كه در تاريخ تحليلى، مورخ به آنچه كه ديده يا شنيده و يا خوانده است، اكتفا نمىورزد او نخست اطلاعات لازم را گرد مى آورد، آن گاه علل حادثه را مورد تجزيه و تحليل قرار مى دهد و علل و نتايج آن را يادآور مى شود.

اين نوع از مورخان، تاريخ را به گونه اى مى نويسند كه خواننده خود را، در وسط حادثه احساس مى نمايد، وقتى خطابه قهرمانان را نقل مى كند، صحنه را به گونه اى ترسيم مى كند كه خواننده  تاريخ، تصور مى كند كه در برابر آن قهرمان قرار گرفته و سخنان او را مى شنود، گاهى مورخ از تاريخ، درس هاى آموزنده اى را به خوانندگان خود مى آموزد و از اين طريق اثرات عميقى در آنان مى گذارد.

افرادى كه  در تاريخ اطلاعات عميقى دارند، در تحليل حوادث و تشخيص حق و باطل، از اسناد و مدارك كمك مى گيرند و از لا به لاى نقل هاى متفاوت و متضاد، سيماى حقيقت را نشان مى دهند.

اين نوع تاريخ نگاران، تاريخ را از عرصه حوادث گذرا، به مجلس بحث و درس مى برند و از آن به عنوان ماده خام، به نتايج ارزنده اى  دست مى ى ابند.

11

تفسير غلط از تأثير دين در تاريخ

در حالى كه برخى نويسندگان فلسفه تاريخ، دين را يكى از عوامل سازنده تاريخ مى دانند، ولى در تفسير تأثير دين بر تاريخ دچار اشتباه شده اند. اينك براى روشن شدن اين قسمت، تفسيرهاى صحيح و غلط از تأثير اين عامل را در اين جا مطرح مى كنيم.

تفسير   حركت تاريخ از راه دين، دو مفهوم مى تواند داشته باشد: يكى غلط و ديگرى صحيح.

تفسير غلط اين است كه اراده الهى را بدون ارتباط به كنش ها و واكنش هاى موجود در جامعه انسانى، محرك تاريخ بدانيم و بگوييم تنها قضا و قدر الهى، گرداننده چرخ هاى تاريخ است. صاحبان اين نظريه در گردش چرخ هاى تاريخ، معتقد به وجود عامل مستقل و مجزّا از اراده و اختيار انسان ها هستند كه مسير حركت تاريخ را معين مى كند و انسان ها را خواه ناخواه به دنبال خود مى كشد  و آن عامل همان تقدير خدا و قضاى الهى است.

در صورتى كه قضا و قدر به اين معنى جز يك نوع جبرى گرى مخالف صريح قرآن و خرد انسان، چيز ديگرى نيست.  از اين جهت تفسير تأثير دين در تاريخ به اين شكل، مفهوم صحيحى ندارد.

معنى صحيح آن اين است كه دين و پيامبران در مسير تاريخ بشر و تحوّلات بنيادى آن، نقش و سهم بزرگى داشته اند، هرگاه  نوابغ و دانشمندان جهان سهمى در تاريخ جامعه انسانى داشته باشند بايد براى عقايد مذهبى و پايه گذاران آن، سهم مهم ترى قائل شويم. نقش دين در تعليم و تربيت  و در تزكيه و تهذيب نفوس، در ايجاد وحدت و يگانگى در ميان ملل در صلح و جنگ بر كسى پوشيده نيست و هم اكنون قدرت خود را در ميان تمام ملل جهان حفظ كرده و ريشه بسيارى از انقلاب هاى جهان به شمار مى رود،ولى با وجود اين، هرگز نمى توان دين را عامل منحصر حركت تاريخ دانست.

12

كمال جويى ريشه چند عامل

بخش مهمى از مباحث فلسفه تاريخ را شناسايى عامل يا عوامل محرك تاريخ تشكيل مى دهد، و كاوشگران فلسفه تاريخ، در اين مورد، قريب بيست عامل معرفى كرده اند كه هر كدام براى خود بحثى دارد، كه  بعداً درباره برخى از آنها گفتگو خواهيم كرد.

آنچه در اين بحث به دنبال آن هستيم اين است كه بسيارى از اين عوامل، به ظاهر متعدد و مختلف مى باشند ولى در باطن به يك چيز و يك ريشه بازگشت مى كنند، و با دقت مختصرى مى توان برخى را در برخى ادغام كرد و از تعداد و كثرت نيروهاى محرك تاريخ كاست. اينك در اين مورد به تشريح دو نمونه مى پردازيم:

1. گروهى علم و صنعت را عامل محرك تاريخ شمرده اند، در حالى كه ماركسيسم، تكامل ابزار توليد را نيروى محرك تاريخ مى داند و به اين ترتيب عامل دوم،  شاخه اى از عامل نخست به شمار مى رود و هر دو عامل، ريشه ديگرى دارند، و آن غريزه «كمال جويى» و «افزون طلبى» انسان است كه گاهى به صورت علم و دانش و احياناً در حالت صنعت و اختراع بالأخص در صورت تكامل ابزار توليد جلوه مى كند.

اكنون در اين بحث ملاحظه خواهيد نمود كه تكامل ابزار توليد، شاخه اى از تكامل صنعت و هر دو جلوه اى از غريزه «كمال جويى و افزون طلبى» انسان است. اينك بيان مطلب:

انسان به گونه اى آفريده شده است كه هيچ گاه به وضع موجود و حاكم بر محيط خود قانع نمى باشد و پيوسته مى خواهد از نردبان ترقى بالا رود. به هر مرحله اى رسيد، خواهان مرحله ديگر مى باشد.  اگر افقى را گشود، خواهان گشودن افق هاى ديگرى است. اين همان ميل به كمال است كه با آفرينش انسان عجين گرديده است و موجب آن است كه حيات اجتماعى انسان در مرحله خاصى باقى نماند و هميشه گام به گام جلو برود و اگر چنين خصلتى در انسان وجود نداشت، حركت تاريخ به شكلى كه مشاهده مى كنيد درنمى آمد.

تعجب اين كه پژوهشگران عوامل حركت تاريخ، به اين عامل توجه خاصى مبذول نداشته، و عواملى را يادآور شده اند كه مى تواند در اين عامل ادغام گردد مانند افزايش علوم انسانى و اختراعات صنعتى.

شكى نيست كه افزايش دانش انسانى مايه حل مشكلات و فزونى  بهره گيرى انسان از منابع طبيعى مى باشد و از «قديم الأيام» گفته اند: دانايى مايه توانايى است و (توانا بود هر كه دانا بود) اين دانش بود كه انسان را بر منابع زمينى و آبى مسلط ساخت و وسائل و ابزارى را براى بهره بردارى اختراع نمود، و سرانجام چهره زندگى و تاريخ خود را دگرگون ساخت ولى همه اين آوازه ها از ميل انسان به كمال، و حسّ كمال جويى و افزون طلبى او سرچشمه مى گيرد.

درست است كه يكى از ابعاد روح انسان همان حس آگاهى است، حسى كه پرده هاى جهل را پاره مى كند و افق ها را در نظر انسان روشن مى سازد با تصديق به اين كه حس «علم جويى» يكى از عناصر تشكيل دهنده روح انسان است خود، شاخه اى از حس كمال جويى و افزون طلبى است يا لااقل يك نوع وابستگى به آن دارد.

حس كمال جويى است كه انسان را وادار مى كند كه تجارب و اندوخته هاى علمى خود را حفظ و نگهدارى كند و يا آنها را به نسل هاى ديگر منتقل سازد، و سرانجام داراى سرمايه عظيم علمى و صنعتى گردد و صفحات تاريخ خود را ورق بزند، در حالى كه چنين حسى در جانداران ديگر وجود ندارد.

دست آفرينش اين حس را در طبيعت انسان گذارده است و براى شكوفايى اين حس، استعداد خواندن و نوشتن به او داده است. انسان از طريق بيان، مافى الضمير خود را به ديگران مى رساند،  و افكارى كه در سطح ذهن او نقش مى بندد، به ديگران منتقل مى كند چنان كه به وسيله نوشتن و يك رشته علائم و خطوط، نيز اين كار را انجام مى دهد و به افكار و آثار خود، ثبات و دوام مى بخشد و آن را از محو و نابودى رها مى سازد.

قرآن مجيد به اين دو نعمت بزرگ اشاره مى كند و مى فرمايد: (...خَلَقَ الإِنْسانَ * عَلَّمَهُ الْبَيانَ...).([8])

و در سوره علق آيه هاى 4و 5 مى فرمايد: (عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ).

بيان و قلم مايه تلاقى افكار، و انتقال و بقاى سرمايه هاى علمى و سرانجام مايه تكامل جامعه بشرى و حركت چرخ هاى تاريخ است و همه اين ها، پرتوى از حس كمال جويى انسان مى باشد.

13

تكامل ابزار توليد عامل مستقلّى نيست

ماركسيسم، عامل محرك  تاريخ را شرايط اقتصادى و تكامل ابزار توليد مى داند و معتقد است كه با تكامل ابزار توليد، روابط توليد كه همان شيوه مالكيت انسان بر ابزار توليد است، دگرگون مى گردد و روابط توليد جديدى جايگزين مى شود، و تمام روبناهاى جامعه از قبيل ادبيات و هنر و فلسفه و اخلاق و آداب، نيز دگرگون مى گردد.

مى گويند: انسان از عهد حجر به عهد مفرغ و از عهد مفرغ به عهد آهن آمده است و با تكامل ابزار توليد شكل مالكيت انسان ها بر ابزار توليد عوض شده است و در پايان نتيجه مى گيرند كه انسان ابزار ساز است و ابزار نيز تاريخ انسان را مى سازد.

ما فعلاً در صحت و پايه استوارى اين نظريه، سخنى نداريم، و در بخش بعدى به صورت گسترده درباره آن سخن خواهيم گفت. بلكه نقطه نظر ما  چيز ديگرى است و آن اين كه:

اگر در ريشه هاى اين نظريه، درست دقت كنيم خواهيم ديد كه اين نظريه، بسان نظريه دانش و اختراع است و عامل مستقلى نيست، شكى نيست كه انسان از عهد حجر، به عهد مفرغ، و از آن به عهد آهن آمده است ولى عامل محرك او براى اين پيشرفت چيست؟ جز اين است كه در انسان حس ابتكار وجود دارد و اين حسّ در آزمايشگاه زندگى جرقه هايى در ذهن او پديد مى آورد و ابزار توليد او را دگرگون مى سازد؟

درست است كه انسان ابزار مى سازد، ولى بايد ديد، چرا؟ آيا به خاطر اين است كه با طبيعت سر وكار دارد؟ به طور مسلم نه، زيرا حيوانات نيز  با طبيعت سر و كار دارند،  در حالى كه هيچ گاه ابزارى براى خود نمى سازند و پيوسته كارهاى آنها براى قرن ها يكنواخت بوده است. مثلاً زنبور عسل از شيره درختان لانه هاى شش گوشى مى سازد و هيچ گاه گامى به جلو نمى نهد و پيشرفتى ندارد، پس در اين جا علت ديگرى  وجود دارد كه سبب مى شود انسان به ابزار توليد تكامل ببخشد و آن حس ابتكار و فكر و عقل او است، اگر حيوان با غريزه كار مى كند، قهراً قلمرو كار او محدود  و در حصار غريزه محصور  است در حالى كه انسان با فكر و انديشه كار مى كند، و فكر و عقل او قابل تكامل است و سرانجام كارهاى او نيز از جمله ابزار توليد  در حال تكامل خواهد بود.

از اين بيان نتيجه مى گيريم كه تكامل ابزار، خود معلول تكامل علم و دانش و حس ابتكار و در نتيجه همگى معلول حس كمال طلبى انسان است كه پيوسته از وضعى به وضع ديگر مى گريزد و در نقطه اى نمى ايستد، و از اختراعى، به سراغ اختراع ديگرى مى رود.

در اين جا تذكر نكته اى لازم است و آن اين كه ماركسيسم از ميان تكامل ابزار، تنها به تكامل ابزار توليد مى انديشد در حالى كه اگر انسان ابزار ساز است، همه نوع ابزارى مى سازد اگر تكاملى دارد تكامل او همه جانبه است در اين صورت چه لزومى دارد كه حركت تاريخ تنها با ابزار توليد توجيه شود؟

علت آن، همان خصلت ماديگرى ماركسيسم است زيرا اين مكتب معتقد است كه انگيزه اصيل در انسان، همان انگيزه تأمين حوايج مادى است و همين انگيزه است كه انسان را به كار وادار مى كند، و امور ديگر جنبه فرعى و تزيينى دارد.

خلاصه اين نظريه همان نظريه محرك بودن علم و دانش، اختراع و صنعت است. چيزى كه هست او در ميان صنايع، تنها به ابزار توليد توجه نموده و اين رشته از صنعت را عامل محرك تاريخ  دانسته است و علت آن همان بينش ماديگرى است كه براى ديگر تلاش هاى انسان، اصالتى قائل نيست در حالى كه در آغاز بحث يادآور شديم كه پيشرفت دانش و ترقى صنعت، عامل ظاهرى بيش نيست و پشت سر آن عامل ديگرى به نام «حس افزون طلبى» و «كمال جويى» قرار دارد.

14

خون و نژاد مربوط به اوضاع جغرافيايى است

كاوشگران فلسفه تاريخ  در اين مورد، عامل ديگرى را به عنوان  نيروى محرك تاريخ معرفى كرده اند، كه عامل: (خون و نژاد) نام دارد در حالى كه همان افراد و غير آنان، عامل ديگرى را به نام محيط زيست و شرايط جغرافيايى نيز معرفى نموده اند و اختلاف نژاد و خون، از اختلاف شرايط محيط سرچشمه مى گيرد.

پيش از آن كه وحدت اين دو عامل و بازگشت يكى را به ديگرى اعلام كنيم، پيرامون نحوه تأثير خون و نژاد، بحث و گفتگو مى كنيم. آن گاه يادآور مى شويم كه چگونه اين عامل به اختلاف محيط زيست بازگشت مى كند.

نظريه خون و نژاد را در تحريك چرخ هاى تاريخ دو گونه مى توان مطرح نمود:

الف. برخى از نژادها فرهنگ ساز و تمدن آفرينند، در حالى كه برخى ديگر از نظر استعداد با حيوان قريب الأفق مى باشند همان طور كه حيوان نمى تواند تمدن ساز و فرهنگ آفرين باشد، همچنين نژادهاى ديگر نيز نمى توانند تمـدن و فرهنگى پديـد آورند. تنها تفاوتى كه با حيوان دارند اين است كه آنان مى توانند تمدن و فرهنگ ديگران را اقتباس كنند.

اين نظريه شبيه نظريه ارسطو درباره بردگان است. گويا وى معتقد بود نژاد سفيد، يك نژاد برتر و سازنده تمدن و فرهنگ است و نژادهاى ديگر فاقد اين استعداد و كمال مى باشند. تو گويى طبيعت، آنان را براى همين كار ساخته است.

همان طور كه طبيعت، اسب و الاغ را براى خدمت به انسان ها ساخته است، همچنين گروهى از انسان ها براى بردگى ساخته شده و بايد بسان اسب و استر و الاغ، سوارى بدهند و بيگارى كنند.

اين نظريه افراطى درباره بردگان از يك نوع حس نژادپرستى سرچشمه مى گيرد و از هر نوع حقيقت عارى مى باشد، اصولاً بايد ديد آيا آنها، عقب مانده هستند يا عقب نگاه داشته شده اند؟ ميان اين دو، تفاوت زياد است.

ب. اختلاف استعداد نژادهاى انسان قابل انكار نيست در حالى كه همگى و يا غالب نژادها از استعدادهاى بزرگى برخوردارند ولى از نظر درجه با هم فرق دارند، هرگز نمى توان ايرانى ها و اسكيموها را از نظر استعداد مساوى انگاشت هر چند تعيين درجه استعداد ميان نژادها كار مشكلى است و به مطالعه عميق و بررسى هاى دقيق نياز دارد. ولى اجمالاً مى توان گفت كه انسان هاى مختلف از نظر نژاد، از نظر استعداد نيز مختلف و گوناگون مى باشند و اختلاف نژاد نيز مربوط به محيط جغرافيايى است نه اين كه انسان سفيد از انسانى به وجود آمده و انسان سياه از انسان ديگرى پديد آمده است، بلكه اين شرايط اقليمى است كه انسان ها را به صورت نژادهاى گوناگون درمى آورد يكى را سفيد، ديگرى را سياه، سومى را زرد و چهارمى را سرخ مى كند.

تأثير آب و هوا در نژاد، آن چنان عجيب است كه بسا، افرادى از نقطه اى به نقطـه ديگر كوچ مى كنند بدون آن كه با مردم آنجا ازدواج نمايند پس از مدتى، آثار منطقه در نسل آنان آشكار مى گردد ساداتى كه از منطقه حجاز به منطقه بربرها كوچ كرده و سال ها است كه در آنجا زندگى مى كنند، داراى بينى هاى خاص و چشم هاى مورّب، كم ريش و كوسه هستند و اين جز تأثير منطقه و عوامل محيط جغرافيايى، چيزى نيست.

اكنون كه سخن به اين جا منتهى شد، لازم است قدرى درباره تأثير عوامل جغرافيايى در اختلاف نژاد و اختلاف استعداد سخن بگوييم.

15

نقش محيط هاى جغرافيايى

تأثير محيط هاى جغرافياى را دو گونه مى توان بيان كرد:

1. مناطق مختلف زمين بر دو نوع است : مناطقى قهرمان آفرين و شخصيت پرور، در اين مناطق، نوع مردم از استعداد خاصى برخوردارند و خصلت هاى خاصى دارند، كه مى تواند چرخ تاريخ را به حركت درآورد.

در حالى  كه همگى و يا غالب آنها، مستعد و متفكرند، گاهى در ميان آنان متفكران خلاّقى پيدا مى شوند كه قهرمان سياسى، نظامى و يا قهرمانان علوم و صنايع شمرده مى شوند، و از طريق سياسى و يا علمى، چهره تاريخ و جامعه را دگرگون مى سازند، ولى قدرت همين نابغه، اعم از نابغه سياسى يا نابغه علمى، از نوع  آب و هوا، و تأثير مناطق سرچشمه مى گيرد.

در ميان فلاسفه ديرينه مانند «ابن خلدون» اين مسأله مسلم بود كه منطقه معتدل، مزاج هاى معتدل مى پروراند، در حالى كه منطقه هاى فوق العاده سرد و يا گرم، از پروراندن چنين مزاج ها عاجز و ناتوان است. آنان فكر مى كردند ماده هر چه به اعتدال نزديك تر باشد، صورت هاى كامل ترى پيدا مى كند و روح هاى لطيف تر و قوى ترى پديد مى آورد.

گاهى مى گفتند: محيط هاى شمالى، شخصيت خيز و استعدادپرور اسـت در حـالى نقـاط جنـوبى فاقد چنيـن مايه هاى علمى و فكـرى است.

2. صورت ديگر اين كه، مناطق را به سه دسته تقسيم مى كردند و مى گفتند: منطقه اى كه وسيله معيشت در آنجا نباشد، مردم آنجا به خاطر نبودن وسيله به همان حالت ابتدايى باقى مى مانند، و منطقه اى كه در آن وسيله معيشت آماده و فراهم باشد، مردم آنجا به خاطر فراهم بودن همه چيز هيچگاه ترقى نمى كنند ولى مناطقى كه ميان اين دو منطقه قرار گيرند، افراد آن بيش از مناطق ديگر رشد و نمو مى كنند زيرا تكامل و پيشرفت تاريخ مرهون دو چيز است: وجود «مواد اوليه و سعى و كوشش» و اين دو  در چنين مناطقى تحقق پيدا مى كنند.

شرايط زندگى در منطقه هندوستان طورى است كه گرمى هوا آميخته با رطوبت است، و يك نوع سستى و رخوت در انسان ايجاد مى كند، كه انسان از فعاليت و كار باز مى دارد، و شايد اوضاع جغرافيايى است كه در آداب و فلسفه آنان اثر گذارده، و كمال نهايى انسان را در عدم مطلق، و نيستى محض جستجو مى كنند و كمال انسان را در يك امر منفى قرار داده اند.

شكى نيست كه اوضاع اقتصادى در فكر و فلسفه و آداب اثر مى گذارد. بدون شك آب و هوا، و شرايط زندگى در اين گونه از امور مؤثر است. وقتى آب و هوا يك نوع تأثيرى در مزاج و بدن مى گذارد، و بيزارى از كار مى آفريند، كم كم روى اخلاق و تفكر آنان نيز اثر خواهد گذارد، تا آن جا كه كار نكردن يكى از نشانه هاى شخصيّت در ميان هندوها و راجه ها است و كار كردن مايه عار و ننگ.

آرى ممكن است روح كار نكردن و بيزارى از كار، علل ديگرى نيز داشته باشد كه حتى در مناطق مخالف با اوضاع جغرافيايى هندوستان، چنين آداب و رسومى پيدا شود.

با اين  كه مى توان وجود استعدادهاى قوى و نيرومند را مربوط به اوضاع جغرافيايى دانست و از آن طريق توجيه كرد، ولى در اين جا، جاى احتمال ديگرى باقى است و آن اين كه چه بسا ممكن است نژاد، به صورت عامل جداگانه اى از عوامل گردش تاريخ باشد، زيرا گاهى به عللى نامعلوم  تغييراتى در ژن برخى نژادها پيدا مى شود كه خود مايه دگرگونى در نسل هاى بعد مى گردد، به گونه اى  كه نسل آينده، از يك رشته برجستگى هاى ظاهرى و باطنى برخوردار مى گردد. چنين انقلابى در حيوانات به وجود مى آيد مثلاً حيواناتى كه از يك جفت به وجود مى آيند،  داراى امتيازاتى مى گردند، و نسل آنها با نسل همنوعانشان كاملاً متفاوت مى باشد، مانند گوسفند «قره كل» كه پشم آن، امتيازات خاصى دارد.

ممكن است وجود نوابغ، و يا برترى برخى از نژادها مربوط به اين نوع از تغييرات ناگهانى و درونى باشد. و در عين حال از تأثير آب و هوا، در اختلاف استعداد و نژاد در غالب موارد، نبايد غفلت كرد....

در اين جا بحث هاى مقدماتى ما درباره عوامل سازنده تاريخ به پايان رسيد و در ضمن روشن شد كه برخى از عوامل به برخى ديگر بازگشت مى كنند.([9])

--------------------------------------------------------------------------------

([1]) سوره آل عمران، آيه 137.

([2]) سوره آل عمران، آيه 139.

([3]) سوره اعراف، آيه 99.

([4]) سوره يونس، آيه 109.

([5]) سوره  مائده، آيه 24.

([6]) اقتباس از نامه اميرمؤمنانعليه السَّلام به فرزند خود امام مجتبيعليه السَّلام، (نهج البلاغه).

([7]) سوره  روم، آيه 9.

([8]) سوره  الرحمن، آيه هاى و 4.

[9] مسائل جدید کلامی، آیت الله سبحانی، ص 181.