فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
مهدی (علیه السلام) منتظر کیست؟
شبهه 17
داستان ازدواج حسن عسکری با مادر مهدی داستان عجیبی است، (طوسی ، الغيبة، 208-214، صدوق، کمال‌الدين، ص 419-423...).[61] آیا عقل سلیم چنین چیزهای را قبول می‎کند!؟

داستان ازدواج حسن عسکری با مادر مهدی داستان عجیبی است، (طوسی ، الغيبة، 208-214، صدوق، کمال‌الدين، ص 419-423...).[61] آیا عقل سلیم چنین چیزهای را قبول میکند!؟ [ر.ک: همان، ص 43]

پاسخ:

 موافقت داستان با حدیث پیامبر (ص)

دانستن تفصیلات مربوط به مادر امام مهدی (عج) مانند تفصیلات مربوط به مادر دیگر معصومان از پیامبران و امامان جزو عقاید نیست؛ چنان که این خصوصیات و جزئیات را نسبت به اکثر پیامبران و امامان نیز نمیدانیم. علاوه بر این باید گفت که در روایتی که دربارۀ مادر حضرت مهدی (عج) نقل شده هیچ کلمه یا مطلبی که مخالف دین باشد وجود ندارد؛ بلکه موافق با روایاتی است که برخی از محدثان اهلسنت نقل کرده‌اند که حضرت مهدی (عج) از نظر جسمی شبیه عرب نبوده؛ بلکه شبیه رومی‌ها خواهد بود:
مهدی مردی از فرزندان من است، رنگ او همانند رنگ عرب‌هاست و جسم او همانند جسم بنی اسرائیل است.
این حدیث را سیوطی از بزرگان اهلسنت در العرف الوردی[62] و ابو نعیم در الاربعون[63] و ابن حجر در الصواعق المحرقه نقل نموده است و نیز در حدیث دیگر در همان منابع آمده است که: «وی همانند مردان بنی اسرائیل است.»
اینکه این قصه ناشی از خیال دانسته می شود، ناشی از دلیل نیست؛ وگرنه دلیل خود را می‌گفت، بلکه صرف ادعای بی اساس است که منشأ آن این است که وی ائمه اهلبیت (ع ه) را دارای کرامت و برخوردار از علوم موهبتی نمی‌داند؛ حال اینکه در جای خود با ادله قطعی ثابت شده شخصی که حجت الهی در روی زمین است، به اذن خدا دارای کرامت است و از علم موهبتی خاص برخوردار است.

منطق قرآن دربارۀ علم امام معصوم

در منطق قرآن، خلافت و حاکمیتی مورد پذیرش خداوند است که همراه با علم موهبتی باشد، لذا در جریان آدم پس از اینکه به فرشتگان فرمود: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الأرْضِ خَليفَة»، در پاسخ به اعتراض ملائکه، ملاک شایستگی آدم را به خلافت، «علم» دانسته و فرمود: «و نام‌ها را به تمامى به آدم بياموخت. سپس آنها را به فرشتگان عرضه كرد؛ و گفت: اگر راست مىگوييد مرا به نام‌هاى اينها خبر دهيد.»[64]
در جریان طالوت در جواب اعتراض مردم که گفتند: أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْه؛ چگونه او را بر ما پادشاهى باشد با آنكه ما به پادشاهى از وى سزاوارتريم...
پیامبر فرمود:
إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْم...؛ در حقيقت، خدا او را بر شما برترى داده، و او را در دانش و [نيروی] بدن بر شما برترى بخشيده است،[65]
و موارد دیگر که ذکر آنها به طول می‌انجامد. حال چه اشکالی دارد که اهلبیت (ع ه) - به عنوان اوصیای پیامبر گرامی (ص) به اذن الهی - در مواقع لازم از علم موهبتی الهی برخوردار باشند و مادر حضرت امام مهدی (عج) نیز به سبب عفت و پاکدامنی اش، مورد عنایت خاص الهی قرار گیرد و از طریق خواب و الهام، از برخی مسائل آگاه شود.
اما خیال خواندن این واقعیت تبعیت از شیوه‌ای است که همه مشرکان و منحرفان در طور تاریخ، آن را دنبال کرده‌اند؛ آیا صرف تردید و خیال خواندن دلیل می‌شود؟
[66]
[61]. داستان ازدواج امام حسن عسکری (ع) با حضرت نرجس مادر امام مهدی (عج) این چنین است: (ما به اختصار نقل می‌کنیم اگر کسی بخواهد به صورت کامل آن را مطالعه کند به منابع قید شده در آخر این پاورقی رجوع کند) شيخ طوسى‏ از بشر بن‏ سليمان‏ برده فروش - كه از فرزندان ابو ايوب‏ انصارى و يكى از شيعيان مخلص و در سامرا همسايه حضرت بود - روايت كرده كه گفت: روزى كافور غلام امام على النقى (ع)  نزد من آمد و مرا احضار كرد، چون خدمت حضرت رسيدم، فرمود: اى بشر! تو از اولاد انصار هستى،‏ دوستى شما نسبت به ما اهل بيت پيوسته ميان شما برقرار است؛ به طورى كه فرزندان شما آن را به ارث مي برند و شما مورد وثوق ما مي باشيد. مي خواهم تو را فضيلتى دهم كه در مقام دوستى با ما و اين رازى كه با تو در ميان مي گزارم بر ساير شيعيان پيشى گيرى. سپس نامه پاكيزه‏اى به خط و زبان رومى مرقوم فرمود و سر آن را با خاتم مبارك مهر کرد و كيسه زردى - كه 220  اشرفى در آن بود - بيرون آورد و فرمود:
اين را گرفته به بغداد ميروى و صبح فلان روز در سر پل فرات حضور مي يابى. چون كشتى حامل اسيران نزديك شد، و اسيران را ديدى، مى‏بينى بيشتر مشتريان، فرستادگان اشراف بنى عباس و قليلى از جوانان عرب مي باشند. در اين موقع مواظب شخصى به نام (عمر بن زيد) برده فروش باش كه كنيزى را با اوصافى مخصوص - كه از جمله دو لباس حرير پوشيده و خود را از معرض فروش و دسترس مشتريان حفظ مي‌كند -  به مشتريان عرضه مي‌دارد. در اين وقت صداى ناله او را به زبان رومى از پس پرده رقيقى مي شنوى كه بر اسارت و هتك احترام خود مي نالد؛ يكى از مشتريان به عمر بن زيد خواهد گفت: عفّت اين كنيز مرا به وى راغب نمود، او را به سيصد دينار به من بفروش! كنيزك به زبان عربى مي‌گويد: اگر تو حضرت سليمان و داراى حشمت او باشى من به تو رغبت ندارم، بيهوده مال خود را تلف مكن! فروشنده مي گويد: پس چاره چيست؟ من ناگزيرم تو را بفروشم. كنيزك مي گويد: چرا شتاب مي كنى؟ بگذار خريدارى پيدا شود كه قلب من به او، و وفاداری و امانت وى آرام گيرد. در اين هنگام نزد فروشنده برو و بگو من حامل نامه لطيفى هستم كه يكى از اشراف به خط و زبان رومى نوشته و كرم و وفا و شرافت و امانت خود را در آن شرح داده است. نامه را به كنيزك نشان بده تا دربارۀ نويسنده آن بينديشد. اگر به وى مايل گرديد و تو نيز راضى شدى، من به وكالت او، كنيزك را ميخرم.
بشر بن سليمان ميگويد: آنچه امام على النقى (ع) فرمود، امتثال نمودم. چون نگاه كنيزك به نامه حضرت افتاد، سخت گريست، سپس رو به عمر بن زيد كرد و گفت: مرا به صاحب اين نامه بفروش و سوگند ياد نمود كه اگر از فروش او به صاحب وى امتناع كند، خود را هلاك خواهد كرد؛ من در تعيين قيمت او با فروشنده گفتگوى بسيار كردم تا به همان مبلغ كه امام به من داده بود راضى شد.
[سپس وی کنیز را می خرد و و همراه خود به سامراء می آورد در این بین کنیز یاد شده قصه خود را تعریف می‌کند که خلاصه آن این است که وی می گوید]:
من مليكه دختر يشوعا پسر قيصر روم هستم، مادرم از فرزندان حواريين است و به شمعون وصى حضرت‏ عيسى (ع) نسبت مي رسانم... جد من قيصر مي خواست مرا براى پسر برادرش تزويج كند؛ مجلسی ترتیب داد و رهبانان و قسيسين مسیحی و عده زیادی از اشراف و فرماندهان و بزرگان مملكت را جمع نمود. چون پسر برادرش در محل مقرر در مجلس نشست، ناگهان صليب ها از بلندى بروى زمين فرو ريخت و پايه‏هاى تخت در هم شكست! پسر عمويم با حالت بيهوشى از بالاى تخت بر روى زمين در افتاده و رنگ صورت اسقف ها دگرگون گشت و سخت لرزيدند. جدم نيز اوضاع را به فال بد گرفت، با این حال به اسقف ها دستور داد تا پايه‏هاى تخت را استوار كنند و صليب ها را دوباره برافرازند و گفت: پسر بدبخت برادرم را بياوريد تا هر طور هست اين دختر را به وى تزويج کنم، باشد كه با اين وصلت ميمون نحوست آن برطرف گردد. چون دستور او را عملى كردند، آنچه بار نخست روى داده بود، تجديد شد. مردم پراكنده گشتند و جدم با حالت اندوه به حرم سرا رفت و پرده‏ها بيفتاد. شب هنگام در خواب ديدم مثل اینکه حضرت عيسى و شمعون وصى او و گروهى از حواريين در قصر جدم قيصر اجتماع كرده‏اند و در جاى تخت منبرى كه نور از آن مى‏درخشيد قرار دارد. چيزى نگذشت كه «محمد» (ص) پيغمبر خاتم و داماد و جانشين او و جمعى از فرزندان وى وارد قصر شدند، حضرت عيسى (ع) به استقبال شتافت و با محمد (ص) معانقه كرد و محمد (ص) فرمود: يا روح اللَّه! من به خواستگارى دختر وصى شما شمعون، براى فرزندم آمده‏ام، و در اين هنگام اشاره به امام حسن عسكرى (ع) نمود. حضرت عيسى نگاهى به شمعون كرد و گفت: شرافت به سوى تو روى آورده با اين وصلت با ميمنت موافقت كن. او هم گفت: موافقم. پس محمد (ص) بالاى منبر رفت و خطبه‏اى انشا فرمود و مرا براى فرزندش تزويج كرد، و حضرت عيسى و فرزندان خود و حواريون را گواه گرفت. چون از خواب برخاستم از بيم جان، خواب خود را براى پدر و جدم نقل نكردم، و همواره آن را پوشيده مي‌داشتم. بعد از آن شب چنان قلبم از محبت امام حسن عسكرى (ع) موج ميزد....چهارده شب بعد از اين ماجرا باز در خواب ديدم كه حضرت فاطمه (س) با مريم و حوريان بهشتى به عيادت من آمده‏اند. حضرت مريم (س) روى به من کرد و فرمود: اين بانوى بانوان جهان و مادر شوهر تو است. من دامن مبارك او را گرفتم و گريه نمودم و از نيامدن امام حسن عسكرى (ع) به ديدنم، شكايت كردم. فرمود: او به عيادت تو نخواهد آمد زيرا تو مشرك به خدا و پيرو مذهب نصارا هستى. اين خواهر من مريم است كه از دين تو به خداوند پناه مي برد. اگر مي‌خواهى خدا و عيسى و مريم از تو خشنود باشند و ميل دارى فرزندم به ديدنت بيايد، به يگانگى خداوند و اینکه  محمد پدر من خاتم پيغمبران است، گواهى‏  بده. چون اين كلمات را ادا نمودم، فاطمه (س) مرا در آغوش گرفت و به دين گونه حالم بهبود يافت. سپس فرمود: اكنون منتظر فرزندم حسن عسكرى باش كه او را نزد تو خواهم فرستاد. چون از خواب برخاستم، شوق زيادى براى ملاقات حضرت در خود حس كردم. شب بعد امام را در خواب ديدم.
بشر بن سليمان ميگويد: پرسيدم چطور شد كه به ميان اسيران افتادى؟ گفت در يكى از شب ها در عالم خواب امام حسن عسكرى (ع) فرمود: فلان روز جدت قيصر لشكرى به جنگ مسلمانان مي فرستد تو هم به طور ناشناس در لباس خدمتكاران‏ همراه عده‏اى از كنيزان از فلان راه به آنها ملحق شو. سپس پيشقراولان اسلام مطلع شدند و ما را اسير گرفتند و كار من بدين گونه كه ديدى انجام پذيرفت، ولى تا كنون به كسى نگفته‏ام نوه پادشاه روم هستم. حتى پير مردى كه من در تقسيم غنایم جنگ سهم او شده بودم نامم را پرسيد، ولى من اظهارى نكردم و گفتم: نرجس! گفت: نام كنيزان؟ بشر مي گويد: گفتم: عجب است كه تو رومى هستى و زبانت عربى است؟! گفت جدم در تربيت من جهدى بليغ داشت. او زنى را كه چندين زبان مي دانست معين كرده بود كه صبح و شام نزد من آمده، زبان عربى به من بياموزد و به همين جهت عربى را به خوبى آموختم. بشر مي‌گويد: چون او را به سامرا خدمت امام على النقى (ع) آوردم، حضرت از وى پرسيد: عزت اسلام و ذلت نصارا و شرف خاندان پيغمبر را چگونه ديدى؟ گفت: دربارۀ چيزى كه شما از من داناتر مي باشيد، چه عرض كنم؟ فرمود: مي خواهم ده هزار دينار يا مژده مسرت انگيزى به تو بدهم، كدام يك را انتخاب ميكنى؟ عرض كرد: مژده فرزندى به من دهيد! فرمود: تو را مژده به فرزندى مي دهم كه شرق و غرب عالم را مالك شود، و جهان را از عدل و داد پر گرداند، از آن پس كه پر از ظلم و جور شده باشد. عرض كرد: اين فرزند از چه شوهرى خواهد بود؟ فرمود: از آن كس كه پيغمبر اسلام در فلان شب و فلان ماه و فلان سال رومى تو را براى او خواستگارى نمود. در اين وقت امام به «كافور» خادم فرمود: خواهرم حكيمه را بگو نزد من بيايد. چون آن بانوى محترم آمد، فرمود: خواهر! اين زن همان است كه گفته بودم. حكيمه خاتون آن بانو را مدتى در آغوش گرفت و از ديدارش‏ شادمان گرديد. آن گاه امام على النقى (ع) فرمود: عمه! او را به خانه خود ببر و فرايض دينى و اعمال مستحبه را به او بياموز كه او همسر فرزندم حسن و مادر قائم آل محمد (ص) است. ر.ک: الطوسی، الغیبة، 208 214، صدوق، کمال الدین، ص419-423 علامه مجلسی، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة‌ الأطهار، ج‏51، ص 6 – 10؛ همان، ج 13، ترجمه، دوانى،‏ على، (مهدى موعود)، ص، 182- 198، دار الکتب الاسلامیه،‏ تهران ، سال، 1378 ش، چاپ بیست و هشتم.
[62]. العرف الوردي، ص 85 و الصواعق المحرقة، ج 2، ص 475.
[63]. الاربعون فی المهدی، ص 10.
[64]. بقره، آیه 31.
[65]. همان، آیه 247.
[66]امام مهدي حقيقتي تابناک، مرتضی ترابي، ص 79.