فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
نبوت
نامه‌اي كه نوشته نشد!
اين سخن که ‹پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در آخرين روزها قلم و كاغذي خواست تا براي امّت چيزي بنويسد كه گمراه نشوند، ولي برخي از حاضران در مجلس، او را به هذيان گويي متهم كردند› جعلياتي است كه ساخته‌اند. واقعيت اين است كه عايشه به پيامبر در آخرين روزهاي عمرش گفت: ‹براي جلوگيري از فتنه احتمالي قلم و كاغذ بياورند تا براي همه جانشين خود را معرفي كند›. پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود: ‹درحالي‌که خدا به چيزي راضي است كه امّت به آن راضي هستند، ديگر چه نيازي به نوشتن است؟›

پاسخ
1. اينکه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در آخرين روزها قلم و کاغذي خواست تا براي امت چيزي بنويسد که گمراه نشوند، ولي برخي او را به هذيان‌گويي متهم کردند عين مطلبي است كه در صحيح بخاري آمده است. اينك ما متن حديث را از صحيح بخاري با شماره حديث مي‌‌نويسيم و
سپس ترجمه آن را مي‌‌آوريم تا حق روشن شود. بخاري از ابن عباس نقل مي‌‌كند:
لمَّا اشْتَدَّ بِالنَّبيِّ وَجَعُه، قالَ: ائْتُونِي بِكتابٍ أَكتُبْ لَكُم كِتاباً لا تَضِلُّوا بَعدَه، قالَ عُمرُ: إنَّ النَّبيَّ‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ غَلَبَه الْوَجَعُ وَعِندَنا كِتابُ اللهِ حَسبُنا، فَاخْتَلَفُوا وَكَثُرَ اللَّغَطُ. قالَ: قُومُوا عَنّي وَلا يَنبغِي عِندي التَّنازُعُ. فَخرجَ ابنُ عَبّاسٍ يَقولُ: إنَّ الرَّزيَّةَ كُلَّ الرَّزيَّةِ ما حالَ بَينَ رَسولِ الله‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ وَبَينَ كِتابِه.(1)
آن‌گاه كه بيماري پيامبر سخت شد، فرمود: برگي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد. عمر گفت: دردِ بيماري بر پيامبر چيره شده، ما قرآن را داريم و همان براي ما بس است. كساني كه در حضور پيامبر بودند، بر سر اين مسئله با هم اختلاف پيدا كردند و سر و صدا بالا گرفت، پيامبر فرمود: از نزد من برخيزيد، شايسته نيست كه در حضور من با هم دعوا كنيد. ابن عباس از مجلس بيرون رفت و مي‌‌گفت: بزرگ‌ترين مصيبت آن است كه نگذاشتند پيامبر آنچه مي‌‌خواست، بنويسد.
بخاري اين حديث را در چند جا آورده است، علاوه بر شماره‌اي كه يادآور شديم در شماره‌‌هاي 3053، 3168، 4431، 4432، 5669، 7366 نيز همين حديث آمده است.
اكنون سؤال مي‌‌كنيم: آيا صحيح بخاري را در قم ساخته‌اند؟!
آيا آنچه كه گفته مي‌شود جز آن است كه در صحيح بخاري آمده است؟
2. آيا گفتار عمر كه ‹حسبنا كتاب الله› در حضور پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) صحيح است؟ و آيا مخالف قرآن نيست كه مي‌‌فرمايد:
(ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا) (حشر: 7)
و آنچه را پيامبر به شما داد بگيريد و از آنچه شما را بازداشت بازايستيد.
فرض كنيم گفتار عمر (كتاب خدا كافي است) صحيح است، پس صحاح سته و كليه كتاب‌‌هاي حديث را بايد به دور بريزيم و تمام دانشكده‌‌هاي حديث را ببنديم، چون با وجود كتاب خدا نيازي به چيز ديگري نيست؟ پس بايد پيروان خليفه اسم خود را ‹اهل كتاب› بگذارند نه ‹اهل سنت›. چون كتاب براي آنها كافي است و سنت مورد نياز آنها نيست!
3. پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) كه هيچ‌گاه از روي هوا و هوس سخن نمي‌گويد، بلكه به تصديق قرآن: (إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحي) (نجم: 4) همگي وحي الهي است. آيا صحيح است كه گفتار او را به نحوي كه خليفه گفت تفسير كنيم، و بگوييم ‹غلبه الوجع› (بيماري بر او غلبه كرد و خداي نكرده هذيان مي‌‌گويد).
4. بخاري در موارد ديگري كه حديث را نقل كرده به جاي ‹غلبه الوجع› مي‌‌گويد: مردي در آن مجلس گفت: ‹إنَّ الرَّجُلَ لَيَهْجُر›؛ ‹اين مرد هذيان مي‌‌گويد!›، و نامي از خليفه نمي‌برد.
آيا اين نوع تعبير، اهانت به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نيست؟
5. آيا جلوگيري از آوردن قلم و كاغذ، مخالفت با امر پيامبر نيست؟
قرآن مي‌‌فرمايد: (فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ). (نور: 63)
ضمير (عَنْ أَمْرِهِ) به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) برمي‌گردد نه به خدا؛ زيرا ماقبل آيه اين است:
(لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِواذاً فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ...) (نور: 63)
فراخواندن پيامبر را ميان خود مانند فراخواندن برخي از شما برخي ديگر را مسازيد. به‌راستي خدا کساني را که خود را از ميان شما پنهاني و در پناه يکديگر بيرون مي‌کشند، مي‌شناسد. پس آنان که از فرمان او ‹پيامبر[ سرپيچي کنند بايد بترسند...
6. كساني كه جلوي نگارش نامه را گرفتند، مي‌‌دانستند كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) چه خواهد نوشت، او مي‌‌خواست جانشين خود را معين كند و خليفه جلو آن را گرفت، اتفاقاً خود خليفه بعدها به اين مطلب اعتراف كرد، و ابن ابي‌الحديد از احمد بن ابي‌طاهر، مؤلف تاريخ بغداد چنين مي‌‌نويسد:
روي ابن عباس2 قال: دخلت علي عمر في أوّل خلافته، ثم قال: من أين جئت يا عبدالله؟ قلتُ: من المسجد، قال: كيف خلّفت ابن عمك؟ فظننته يعني عبدالله بن جعفر، قلت: خلّفته يلعب مع أترابه، قال: لم أعْنِ ذلك، إنّما عنيت عظيمكم أهل البيت، قلت: خلّفته يمتح بالغُرْب علي نخيلات من فلان،
وهو يقرأ القرآن، قال: يا عبدالله، عليك دماء البُدْن إن كتمتنيها، هل بقي في نفسه شيء من أمر الخلافة؟ قلت: نعم، قال: أيزعم أنّ رسول الله‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ نصّ عليه؟ قلت: نعم، وأزيدك، سألت أبي عمّا يدّعيه، فقال: صدق، فقال عمر: لقد كان من رسول الله‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ في أمره ذرو ‹طرف[ من قول لا يثبت حُجّة، ولا يقطع عذراً، ولقد كان يربع في أمره وقتاً ما، ولقد أراد في مرضه أن يصرّح باسمه فمنعت من ذلك إشفاقاً وحيطة علي الإسلام، لا ورب هذه البنية لا تجتمع عليه قريش أبداً! ولو وليها لانتفضت عليه العرب في أقطارها، فعلم رسول الله‹ ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ أنّي علمت ما في نفسه، فأمسك، وأبي الله إلاّ إمضاء ما حتم.(2)
ابن عباس مي‌‌گويد: در نخستين روزهاي خلافت عمر نزد او رفتم. او به من گفت: از كجا مي‌‌آيي؟ گفتم: از مسجد. پرسيد: پسر عمويت چه كار مي‌‌كرد؟ گمان كردم مقصودش عبدالله بن جعفر است. گفتم: او با همسالانش مشغول بازي است. گفت: مقصودم او نبود. بزرگ خاندان پيامبر را مي‌‌گويم. گفتم: او مشغول آبكشي براي بوستان‌‌هاي فلاني است، درحالي‌که زير لب قرآن را زمزمه مي‌‌كند. عمر گفت: اگر دروغ بگويي و چيزي را از من پنهان كني، قرباني شتران بر تو واجب باشد. آيا او هنوز به خلافت مي‌‌انديشد؟ گفتم: آري. گفت: آيا فكر مي‌‌كند كه رسول خدا بر خلافت او تنصيص كرده است؟ گفتم:
آري و مي‌‌افزايم: من از پدرم پرسيدم كه آنچه علي ادعاي آن را دارد چگونه است؟ او گفت: راست مي‌‌گويد. پيامبر بر خلافت او تنصيص كرده است. عمر گفت: پيامبر اشاره‌هايي به اين مطلب كرده بود، ولي هرگز حجت را تمام نمي‌كرد و عذر مخالفان را از ميان نمي‌برد، و زماني، تصميم بر اين كار داشت، و در دوران بيماري خواست نام او را آشكارا بياورد، من به خاطر دلسوزي براي پيامبر و حفظ اسلام، از اين كار جلوگيري كردم. سوگند به پروردگار اين خانه، هرگز قريش بر گرد او جمع نمي‌شدند، و قبايل عرب در همه سرزمين‌ها بر او مي‌‌شوريدند. پيامبر آنچه كه من در دل داشتم، دريافت، و دست نگه داشت، و خدا نيز جز آنچه حتمي بود چيزي نخواست... .
اين بخش از تاريخ مي‌‌رساند كه پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) چه هدفي از درخواست كاغذ و قلم داشت و چرا خليفه از اين كار جلوگيري كرد و سخن پيامبر را سخني از روي بيماري و عدم هشياري دانست.
نكته ديگر اينكه: عمر طبق اين روايت خود را دلسوزتر از پيامبر و آگاه‌تر از او معرفي مي‌‌كند، گويا پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به‌اندازه او، از اوضاع و احوال آگاهي نداشت.
شگفت‌آور چيزي است كه به عايشه نسبت مي‌‌دهند كه او به پيامبر ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) گفت: وصيي براي خود تعيين كن و او هم به نحوي پاسخ داد كه در شبهه آمده است، مدرك اين سخن كجاست؟ آيا در صحاح و تواريخ صحيح چيزي هست؟ يا از اكاذيب و جعليات محسوب مي‌شود. (3)

1. صحيح بخاري، ح 114.
2. شرح نهج البلاغه، ابن ابي‌الحديد، ج 12، ص 21.
3. جدال احسن (نقد و بررسی شبهات وهابیان)، آیت الله سبحانی، ص 104.