welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
کاووشی در کلام و فقه
كثرت گرايى
كثرت گرايى

تاريخچه و مفهوم كثرت گرايى دينى
بحث درباره كثرت گرايى يا پلوراليسم است. «پلورال»، يعنى كثرت و «ايسم» نشانه مكتب است و مجموع آن ها مى شود «كثرت گرايى». مسأله كثرت گرايى از مسائلى است كه مسيحيت به آن دامن مى زند. مباحث كثرت گرايى را مى توان به سه حوزه تقسيم نمود:
الف . كثرت گرايى رفتارى
ب . كثرت گرايى رستگارى و نجات
ج . كثرت گرايى معرفتى فنى
تاريخچه اين مسأله در غرب به سال 1970 ميلادى برمى گردد. اين مساله به وسيله جان هيك و شاگردان او پايه گذارى شده است. جان هيك، داراى كتابهاى كلامى زيادى است و هشتاد و چند سال عمر كرده است. او شخصيتى است كه اين مسأله را بيشتر مطرح مى كند و جلودار اين مسأله است.
اما در اسلام اين مسأله پيشينه اى ديرينه دارد. «يوحنّاى دمشقى» يكى از اطرافيان مأمون الرشيد، رساله اى در اين باره دارد. برخى معتقدند بعد از «يوحناى دمشقى»، «اخوان الصفا» اين مسأله را بيان كرده اند، ولى من نوشته هاى آنها را ديده ام و از نوشته هاى آن ها چنين مطلبى استفاده نمى شود.
معتقدان به كثرت گرايى مى گويند: «لازم نيست كه انسان مسيحى باشد. رستگارى به مسيحى اختصاص ندارد. بودايى، يهودى و مسلمان هم مى توانند به بهشت بروند. هرگز اين مسأله مورد قبول نيست كه فقط يك دين يا جمعيت واحد، رستگار باشند. پيروان همه اديان، مى توانند به رستگارى برسند.»
در بحث پلوراليسم اختلاف در اين است كه آيا رستگارى از آن يك مكتب خاص است يا تمام مكاتبى كه با خدا ارتباط دارند به حقيقت مى رسند؟
مباحث كثرت گرايى در سه حوزه مطرح مى شود: رفتارى، رستگارى و معرفتى.
1. كثرت گرايى رفتارى
پلوراليسم رفتارى به اين معنى است كه همه در كنار هم، زندگى مسالمت آميزى داشته باشند و همديگر را نكشند. ما اين سخن را قبول داريم. مسلمان و مسيحى اگر در كنار هم زندگى مى كنند بايد با همديگر رفتار خوبى داشته باشند:
( قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلِمَة سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ) .( [161])
«بگو: اى اهل كتاب! بياييد بسوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است; كه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم و بعضى از ما بعضى ديگر را ـ غير از خداى يگانه ـ به خدايى نپذيرد، هرگاه (از اين دعوت) سرباز زنند، بگوييد: گواه باشيد كه ما مسلمانيم».
اميرمؤمنان در كوفه پيرمردى را ديد كه براى ساخت ديوار باغ، گِل مى كشد. فرمود: اين چه كارى است؟ اين پيرمرد كه در دوران جوانى به اندازه كافى كار كرده است چرا باز هم از او كار مى كشيد. فرمود: پيرمرد دستهايت را بشوى ! عرض كردند اين مرد نصرانى است. حضرت امر كرد كه برود در خانه خود بنشيند و از بيت المال ماهى يك دينار به او بدهند.
اگر كثرت گرايى اين است كه در كنار هم باشيم و به همديگر احترام بگذاريم با مكتب ما منافاتى ندارد و برخورد محترمانه با اهل كتاب مصداقى از اين اعتقاد است.
حكومت، اسلامى است و آن ها كه به شرايع آسمانى اعتقاد دارند با شرائطى در كنار هم زندگى مى كنند. همه را يك حكومت در بر مى گيرد و همه در شرائط مساوى زندگى مى نمايند. اگر منظور از كثرت گرايى رفتارى، اين تفسير باشد مورد قبول ما نيز هست. امير مؤمنان در نامه اى به مالك نوشت:
«فانّهم صنفان اِمّا اخٌ لكَ فى الدين او نظيرٌ لك فى الخَلق» ( [162]).
«پس همانا مردم دو دسته اند; دسته اى برادر دينى تو و دسته ديگر همانند تو در آفرينش مى باشند» .
اسلام را نمى توان به تروريسم و آدم كشى متهم نمود. تروريستها و آدم كشان ننگ اسلام هستند. اسلام اهل منطق، برهان و دليل است. مقدار مالياتى كه اسلام از مسلمانان مى گيرد، از جزيه اهل كتاب بيشتر است. پس اگر كثرت گرايى رفتارى به معناى كنار هم زندگى كردن و احترام به حقوق هم گذاشتن باشد، مورد قبول اسلام است. آيات و فتاواى فقها هم شاهد اين مطلب است.
2. كثرت گرايى رستگارى
اگر منظور جان هيك و كسانى كه طرفدار اين مكتب هستند، قرائت هاى متعدد و مختلف است و مى گويند پيروان همه شرايع آسمانى رستگارند، اين اعتقاد با قوانين ما و قوانين عقلى تطبيق نمى كند.
در اسلام اصول بديهى و اوليه اى داريم كه نمى توانيم از آن ها تجاوز كنيم و بگوئيم همه يكتاپرست و اهل بهشت هستند اگرچه معتقد به تثليث باشند.
قرآن مى گويد:
( اِنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَاحِد ) ( [163]) .
«اوست تنها معبود يگانه».
( لَّقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُواْ إِنَّ اللّهَ ثَالِثُ ثَلاَثَة وَمَا مِنْ إِلَه إِلاَّ إِلَهٌ وَاحِدٌ وَإِن لَّمْ يَنتَهُواْ عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ) ( [164]) .
«آنها كه گفتند: «خداوند يكى از سه خداست»(نيز) به يقين كافر شدند، معبودى جز معبود يگانه نيست، و اگر از آنچه كه مى گويند دست برندارند، عذاب دردناكى به كافرانِ آنها (كه روى اين عقيده ايستادگى مى كنند)، خواهد رسيد».
( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالأَنصَابُ وَالأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ) ( [165]) .
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! شراب و قمار و بت ها و ازلام، پليد و از عمل شيطان است از آنها دورى كنيد تا رستگار شويد».
خداوند متعال در آيه شريفه ( فَإِنْ آمَنُواْ بِمِثْلِ مَا آمَنتُم بِهِ فَقَدِ اهْتَدَواْ)( [166]) مى فرمايد: اهل كتاب بدانند اگر آنچه را كه شما ايمان آورديد، آن ها نيز به آن ايمان بياورند، هدايت مى شوند. كثرت گرايى به معناى رستگار بودن همه ممكن نيست. چگونه مى شود معتقدان به توحيد و گاو پرستان، هر دو رستگار شوند؟
بنابراين رستگارى مخصوص يك فرقه است. اما اينكه مشخص كنيم كدام فرقه رستگار است، مورد بحث ما نيست.
دليل قرآنى كثرت گرايان:
معتقدان به كثرت گرايى در رستگارى و نجات، ادعا مى كنند اين گونه كثرت گرايى مورد پذيرش دين اسلام است و به آيات قرآن استدلال مى كنند.
دليل اوّل: خداوند متعال در قرآن كريم مى فرمايد:
( اِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ هَادُواْ وَالنَّصَارَى وَالصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ) ( [167]) .
«كسانى كه (به پيامبر اسلام) ايمان آوردند و كسانى كه به آيين يهود گرويدند و نصارى و صابئان ] = پيروان يحيى [ هرگاه به خدا و روز رستاخيز ايمان آورند، و عمل صالح انجام دهند، پاداش آنها نزد پروردگارشان مسلم است، و هيچ گونه ترس و اندوهى بر آنها نيست».
اسلام مى گويد هر كس پيرو هر شريعتى از شرايع الهى باشد و چنگ به شريعت الهى بزند رستگار است. رستگارى سه شرط دارد: ايمان به خدا، ايمان به آخرت و انجام عمل صالح.
پاسخ:
در پاسخ اين گروه آيه هفده سوره مباركه حج را قرائت مى كنيم:
( اِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ الَّذِينَ هَادُواْ وَ الصابئِينَ وَ النَّصَارَى وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُواْ إِنَّ اللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّ اللَّهَ عَلىََ كلُِّ شىء شهَِيد ) .( [168])
«مسلماً كسانى كه ايمان آورده اند و يهود و صابئان و نصارى و مجوس و مشركان، خداوند ميان آنان روز قيامت داورى مى كند خداوند بر هر چيز گواه است».
اگر خداوند منان در روز قيامت درباره اينها قضاوت و داورى مى كند اين ارتباطى به كثرت گرايى در رستگارى ندارد. زيرا خدا آن ها را از هم جدا و سپس داورى مى كند. اين چه ارتباطى به رستگارى اينها دارد؟
در دو سوره مباركه بقره و مائده، آيات كمترين دلالتى بر ادعاى اين گروه ندارد. اگر بخواهيم آيه اى را معنا كنيم بايد چيزهايى كه در اطراف اين آيه و مربوط به آن است را درك كنيم.
( اِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ هَادُواْ وَالنَّصَارَى وَالصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ) ( [169]) .
آيات ما قبل و ما بعد اين آيه در مقابل عقايد يهود و نصارى نازل شده است. يهوديان كه رابطه تنگاتنگى ميان خود و خدا قائل بودند، مى گفتند ما جمعيتى برگزيده هستيم. مى گفتند «نحن ابناء الله و احبائه»; ما فرزندان و دوستان خدا هستيم و بقيه ملتها نوكر ما هستند و بايد در خدمت ما باشند. همچنين مى گفتند: ( وَقَالُواْ لَن تَمَسَّنَا النَّارُ إِلاَّ أَيَّاماً مَّعْدُودَةً) ( [170]) . اگر به دوزخ برويم، خداوند فوراً ما را از دوزخ بيرون مى آورد. اما شما را در جهنم نگه مى دارد. نصارى هم اعتقادشان همين بود و براى خودشان مقام و موقعيتى خاص قائل بودند. آن ها هم عقيده داشتند محبوبيت نزد خداوند از آن كسى است كه نصرانى باشد. بنابراين اين دو گروه در عصر پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) براى خود مقام خاصى تصور مى كردند.
خداوند منان درآيه اى كه براى كثرت گرايى در رستگارى و نجات به آن استدلال كرده اند، بر اين عقيده، خط بطلان كشيده و مى فرمايد: همه بشر در پيشگاه خدا يكسانند. مسلمان و يهودى و نصارى، حتى صابئين، در پيشگاه خدا يكسانند. ميزان، ايمان و عمل صالح است، نه نصرانى بودن و يهودى بودن و نه صابئى بودن، هيچكدام ملاك برترى نيست. آيه با اين انديشه باطل مقابله مى كند.
يادم مى آيد در تهران كانونى به نام «توحيد اديان» گشايش يافت. مردى كه در گذشته، صاحب امتياز يك مجله دينى بود رئيس اين كانون شد و افرادى را براى سخنرانى دعوت مى كرد كه نتيجه آن سخنرانى ها اين بود كه معتقدان به همه شرايعى كه به گونه اى متصل به خدا هستند; اهل نجات اند. البته آن كانون از طرف نظام شاهنشاهى تاسيس شده بود و هدفش اين بود كه اسلام خواهى و ايمان خواهى را در جوانان خاموش كند.
 در همان زمان دامپزشكى، كتابى دراين زمينه نوشت و بيان كرد كه نجات از آن همه است و در انحصار مسلمانان نيست. همه كسانى كه صاحب نوعى شريعت و وابستگى به خدا هستند حتى هندوها، بوداييها، يهودى ها و نصرانى ها همه و همه اهل نجاتند. كتاب مفصلى نوشت و منتشركرد. در آن زمان مرحوم شهيد آية الله صدوقى (اعلى الله مقامه) در يزد نقدى بر اين كتاب نوشت.
پاسخ به يك سوال:
اگر همه بشر در پيشگاه خدا يكسان هستند چيزى كه مايه نجات است تنها همين سه عامل ايمان به خدا، ايمان به آخرت و عمل صالح است يا چيز ديگرى هم هست؟
در پاسخ مى گوييم: آيه در اينجا در مقام بيان تك تك وظايف انسانها نيست. آيه در مقام اطلاق نيست كه بگوييم چيز ديگرى لازم نيست. آيه در صدد بيان اين نكته است كه معيار و ميزان، اين ادعاهاى يهوديان و مسيحيان نيست; بلكه ميزان ايمان و عمل است. اما اينكه عمل صالح كدام است را بايد از آيات ديگر بفهميم; آيات ديگر مى فرمايند:
( قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ* الَّذِينَ هُمْ فِى صَلاتِهِمْ خَاشِعُونَ* وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ* وَالَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ* وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ) ( [171]) .
«مؤمنان رستگار شدند آنها كه در نمازشان خشوع دارند و آنها كه از لغو و بيهودگى روى گردان هستند، و آنها كه زكات را انجام مى دهند و آنها كه دامان خود را از آلوده شدن (به بى عفتى) حفظ مى كنند».
عمل صالح اينهاست. بنابراين از اين آيات و امثال اين آيات هرگز كثرت گرايى در رستگارى و نجات استفاده نمى شود، بلكه آيات ديگر ضد اين عقيده است. تا اينجا با دليل اول قائلان به كثرت گرايى رستگارى انسان آشنا شديم هم اكنون با ديگر دلائل آن آشنا مى شويم.
دليل دوم: خدا در قرآن مى فرمايد:
( وَمَا أَكْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ) .( [172])
«بيشتر مردم هر چند اصرار داشته باشى ايمان نمى آورند».
همچنين در آيه آخر سوره يوسف آمده است:
( وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاَّ وَهُم مُّشْرِكُونَ) ( [173]) .
«بيشتر آنها كه مدعى ايمان به خدا هستند مشركند».
اگر فقط مومنان رستگار مى شوند چون طبق آيات قرآن اكثر مردم، مؤمن نيستند لازم است خداوند اكثر قريب به اتفاق مردم را به جهنم و تنها عده بسيار كمى را به بهشت بفرستد و اين با عدل و حكمت الهى سازگار نيست. چون صحيح نيست خدا انسان هايى بيافريند كه سرنوشت اكثريت آن ها آتش و سوختن باشد.
پاسخ:
انسانهاى غير مؤمن و جاهل به حقيقت، دو گونه اند: گاهى جاهل مقصر هستند و گاهى جاهل قاصر. اگر جاهل مقصر باشند خدا حتما آن ها را مجازات خواهد كرد چون با يقين به اينكه نبوت و دعوتى به نام اسلام هست، در شناخت آن كوتاهى كرده اند.
اما بيشتر مردم جاهل قاصرند. يا به اسلام دسترسى ندارند، يا به هيچ وجه گمان نمى كنند كه مثلا غير از آيين بودا يا برهمن، آيين ديگرى هم هست. قرآن اين افراد را «مستضعف» ناميده است. در اصطلاح رايج، مستضعف به كسى گفته مى شود كه از نظر مالى در درجه پايينى باشد. اما مستضعف در قرآن معنى ديگرى دارد. در قرآن به كسى «مستضعف» گفته مى شود كه يا دسترسى به حقيقت ندارد، يا اصلاً به فكرش نمى رسد كه آيين ديگرى هم هست، تا دنبالش برود.
هنگامى كه در كشور آرژانتين براى شركت در نشست الهيّات آزادى بخش بودم، يكى از كارمندان سفارت، مردى عرب بود كه قصد داشت با دخترى مسيحى ازدواج كند. من گفتم او بايد اسلام بياورد تا عقد بخوانم. دختر را دعوت كردند و من اعتقاد اسلام را براى او بيان كردم و گفتم خدا يكتا است.گفت خدا سه تاست; خداى پدر، خداى پسر و خداى روح القدس. هرچه من بر يكتا بودن خدا استدلال كردم نپذيرفت و گفت بايد بپرسم حق چيست و نتوانست خداى يكتا را درك كند و عقد بهم خورد.
بنابراين اگر كسى مستضعفِ فكرى است و عقل و دركش كم است،بلكه وسيله اى براى هدايت ندارد، نمى توانيم بگوييم خدا اينها را مى سوزاند. خداى منان در جواب اين اشكال فرموده است:
( اِلاَّ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاء وَالْوِلْدَانِ لاَ يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَلاَ يَهْتَدُونَ سَبِيلاً) ( [174]) .
«مگر آن دسته از مردان و زنان و كودكانى كه به راستى تحت فشار قرار گرفته اند(و حقيقتاً مستضعفند) نه چاره اى دارند و نه راهى (براى نجات از آن محيط آلوده) مى يابند».
خداوند آن ها را كه مستضعف فكرى اند و وسيله اى براى هدايت ندارند، استثناء كرده است.
آيه اى ديگر اين مطلب را خيلى روشنتر بيان مى كند:
( وَآخَرُونَ مُرْجَوْنَ لأَمْرِ اللّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَإِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَاللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ) ( [175]) .
«وعده اى ديگر كارشان متوقف به فرمان خداست، يا آنان را عذاب مى كند و يا توبه آن ها را مى پذيرد و خدا دانا، سنجيده كار است».
قرآن به صورت مردد فرموده است:
( اِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَإِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ) ( [176]) .
علت ترديد اين است كه اگر تنها بگويد «يَتُوبُ عَلَيْهِمْ» مجوزى براى جاهلان مقصر است. پس براى اينكه مردم را بين خوف و رجا نگه دارد مى فرمايد:
( اِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَإِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ ) .
دليل سوم: آخرين شريعتى كه بايد از آن پيروى كنيم، قرآن و اسلام است. اما قرآن مى فرمايد: تورات و انجيل هر دو داراى هدايتند;
( اِنَّا أَنزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدًى وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُواْ لِلَّذِينَ هَادُواْ) ( [177]) .
«تورات را نازل كرديم در حالى كه در آن هدايت و نور بود و پيامبران كه در برابر فرمان خدا تسليم بودند با آن براى يهود حكم مى كردند».
درباره انجيل نيز مى فرمايد:
( وَ ءَاتَيْنَاهُ الأنجِيلَ فِيهِ هُدًى وَ نُور) ( [178]) .
«انجيل را به او داديم كه در آن هدايت و نور بود».
با توجه به اين آيات اين سخن كه «تنها شريعت حق، شريعت اسلام است» صحيح نيست.
پاسخ:
اين آيات درباره انتقاد از عملكرد يهود است كه احكام الهى را تغيير داده و پنهان مى كردند. مثلاً در ميان بنى اسرائيل زن و مردى كه هر دو همسر داشتند، عمل منافى عفت انجام داده بودند. ميان بنى اسرائيل اختلاف شد.گفتند مسأله را پيش پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) ببريم. هنگامى كه خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) آمدند حضرت فرمود: حكم زناى محصنه در تورات هست، چرا پيش من آمده ايد؟ گفتند درتورات ما حكمش اين است كه صورت اينها را سياه كنيم. پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: نه، حكم ديگرى در تورات شما هست. به كسى كه قارى تورات است بگوئيد بيايد. «ابن سوريا» را آوردند. حضرت فرمودند: بخوان! او خواند هنگامى كه به مسأله رجم رسيد دستش را روى آيه اى كه حكم سنگسار در آن است گذاشت. حضرت فرمود: چرا انگشت روى آيه گذاشته اى؟ او ناچار شد بخواند كه زن و مردى كه همسر دارند اگر عمل منافى عفت انجام دادند، حتماً بايد سنگسار شوند.
بنابراين اگر قرآن، تورات را نور مى خواند، مقصود مجموع اين كتاب است. نه اينكه هر حكمى از احكام آن، فعلاً قابل اجراست. بنابراين، مسائل مشتركى كه بين تورات و انجيل و قرآن هست مايه هدايت است. آيين اسلام به طور كامل، مخالف با آيين يهود نيست;
( وَكَتَبْنَا عَلَيْهِمْ فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَالْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَالأَنفَ بِالأَنفِ وَالأُذُنَ بِالأُذُنِ وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ وَالْجُرُوحَ قِصَاصٌ فَمَن تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَّهُ وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ) ( [179]) .
«بر آنها(بنى اسرائيل) در آن (تورات) مقرر داشتيم كه جان در مقابل جان و چشم در مقابل چشم و بينى در برابر بينى و گوش در برابر گوش و دندان در برابر دندان مى باشد و هر زخمى قصاص دارد و اگر كسى آن را ببخشد كفاره گناهان او محسوب مى شود و هر كس به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نكند ستم گر است».
اتهام به مولانا و پاسخ آن
ممكن است كسى مولانا را بر اساس شعر زير متهم به كثرت گرايى در رفتار و رستگارى كند:
چهار كس را داد مـردى يك درم *** آن يكى گفت اين به انگورى دهم
آن يكى ديگر عرب بد گفت ***  لامن عنب خواهم نه انگور اى دغا
آن يكى تركى بد و گفت اى گزم *** من نمى خواهـم عنب خواهم ازم
آن يكى رومى بگفت اين قيل را *** ترك كن خواهيم استافيل را
در تنازع آن نفر جنگى شدند *** كـه زسرّ نامها غافل بدند
مشت برهـم مى زدنـد از ابلهى  *** پُر بدند از جهل واز دانش تهى( [180])
ممكن است گفته شود: ايشان اختلاف در شرايع را اختلاف در الفاظ مى داند. اين پندار درست نيست، و مولوى اختلاف در شرايع را لفظى نمى داند بلكه مى گويد: همه اينها خداجو هستند ولى يكى به نيمه راه رسيده است و ديگرى به قلّه. دنباله اشعار را مطالعه بفرماييد.
3 .كثرت گرايى معرفتى :
جان هيك مى گويد: همه انبياء نور مطلق را مى بينند و در آن اشتباه نمى كنند. اما هنگامى كه از نور جدا شدند، هر پيامبرى مطابق فرهنگ، آموخته ها و برداشتهاى خود، شريعتى آورده و شريعتش ساخته   ى فكر خودش است. پيامبر، بعد از آنكه به مقام نبوت رسيد و وحى را دريافت كرد خود، جهان و دنيا را تفسير مى كند و كتاب هر پيامبر، تفسير او از اين مسائل است.
مبناى كثرت گرايان، همان مبنايى است كه جان هيك دارد. ايشان مسئله را كمى عرفانى كرده تا به مزاجها خوش آيند باشد. او كتابى به نام «فلسفه دين» دارد كه به فارسى هم ترجمه شده است. خلاصه نظريه «جان هيك» اين است كه مى گويد تمام انبيا وجود و كمال مطلق را شهود مى كنند. درك شهودى تمام انبيا از آدم تا خاتم، گونه اى از ارتباط با آن كمال مطلق است. نبوت به اين معناست كه نبى بتواند به آن كمال و نور مطلق متصل شود و آنچه را كه در عقل ديگران نمى گنجد با شهود، ببيند. او مى گويد اين مرحله قابل كثرت نيست. در اين مرحله همه انبيا آن نور مطلق را كه عرفانى و شهودى است درك كرده اند. اين نور مطلق يك حقيقت، بيش نيست. اما وقتى انبيا نور و كمال مطلق حق تعالى را درك كردند به طرف مردم برمى گردند (از وحدت به كثرت) و هر پيامبرى طبق فرهنگ و شرايط حاكم بر حيات خود از كمال مطلق برداشتى مى كند و اينجاست كه كثرت پديد مى آيد زيرا تحت تأثير شرايط خود قرار مى گيرند.
آن نـور مطلق را يكى به تثليث تفسير مى كند و ديگرى به وحدت. بنابراين كثرت هنگامى است كه از وحدت به كثـرت و از خالق به خلق بر مى گردد. نبىّ انسان است و فرهنگش در او اثر مى گـذارد و يافته هاى خود از وحى را تفسير مى كند. بنابراين صراط واحد نداريم، بلكه صراطهايى مستقيم داريم. هم اين صراط مستقيم است و هم آن. همه اينهـا حق اند; زيرا يافته هاى پيامبران است.
پاسخ به جان هيك
الف . تنزل مقام انبياء
اگر واقعاً در شهود، كثرت نيست و هنگامى كه انبياء از خالق به خلق برمى گردند و وارد جامعه مى شوند، تحت تأثير فرهنگ خود قرار مى گيرند پس در حقيقت هيچ كدام از اين انبياء به واقعيت نرسيده اند.
يافته موسى غير از يافته مسيح و يافته پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) غير از يافته آنهاست. هم در اصول اختلاف دارند و هم در فروع. پس (نعوذبالله) همه انبيا با اينكه به كمال مطلق رسيده اند، اما از آن، علمى كسب نكرده اند. فقط برخى احتمالات كسب كرده اند. آيا شما حاضريد همه انبيا را، اين چنين توصيف كنيد؟!
اگر كثرت در تفسير است و در يافته، كثرت نيست پس انبيا، هيچ كدام به واقع نرسيده اند و خود نبى هم يك عالم واقعى نيست زيرا فكرش تحت تأثير شرايط زمانى و مكانى، فرهنگ زمان و ساختمان وجوديش است. پس همه گفته هايشان ـ نعوذبالله ـ برخاسته از جهل است نه علم. حتّى به جهل خود، علم ندارند.
يكى به سه خدا معتقد است و ديگرى مى گويد: ( لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَد)  . ( [181]) . يكى ديگر هم مى گويد امشب خدا از مادر متولد مى شود.
كدام يك از اين گفته ها درست است؟
ما مرتبه انبياء را خيلى بالاتر و برتر از اين مرحله و آن ها را عالم و آگاه به حقايق مى دانيم. اما به نظر شما انبيا مانند فلاسفه اند. هر فيلسوفى برداشتى دارد; ارسطو، برداشتى دارد، افلاطون برداشتى ديگر دارد، هگل هم برداشتى متفاوت با آن دو دارد. هر يك از انبيا برداشتى متفاوت با ديگرى دارد زيرا نور مطلق را شهود كرده و برگشته است. بنابر اين تفسير، نبوت غير از جهل و شك و ترديد چيزى نيست .
ريشه هاى سخن جان هيك
ريشه هاى سخن جان هيك از «كانت» شروع شده است. كانت معتقد به «نومن» و «فنومن» است. كانت معتقد است شئ در خارج، غير از شئ در ذهن ماست چون ذهن ما قالبهاى هشتگانه اى دارد و آنچه را از خارج مى گيرد همه را تغيير مى دهد. بنابراين آنچه پيش ماست، با آنچه در خارج است، يكى نيست. خارج «نومن» و آنچه پيش ماست «فنومن» است.
به نظر او ذهن قالبهايى همچون عينك دارد. گويا ما عينك هاى مختلفى داريم و با عينك هاى مختلف به خارج مى نگريم. من در دو مقاله كه در ردّ كانت نوشته ام بيان كرده ام كه كانت با همه عظمتى كه دارد، غير از شك چيزى نيافريده است. اگر واقعاً آنچه در خارج است غير از آن چيزى باشد كه پيش من است، از كجا بدانيم كه خارجى هست؟ اگر آنچه در ذهن است با آنچه در خارج است تفاوت دارد از كجا بفهميم آتش و سوزاندنى هست؟ از كجا معلوم مى شود كه يك دانش آموز در حال نوشتن است؟
جان هيك تفاوت ذهن و خارج را قبول كرده و گفته است; انبياء وقتى به شهود مطلق رسيدند و عارف واصل شدند و با آن مقام ربوبى متحد شدند، يافته آنها از عالم كمال، غير از حقيقتى است كه در خارج است. به همين خاطر موسى(عليه السلام) خداى واحد را تبليغ مى كند و مسيح خداهاى سه گانه را. يكى مى گويد خدا جسم دارد، ديگرى مى گويد ندارد. يكى مى گويد انسان مجبور است، ديگرى مى گويد مختار است.
 بر اين اساس نبوت يعنى اتصال به كمال مطلق. اما قرآن و انجيل تفسير شخص پيامبر از جهان است و وحى، اتصال اجمالى است و عقل و فرهنگ نبى، پدر و مادر او و زمان و مكانى كه در آن زندگى مى كند در او اثر مى گذارند. از اين روست كه يكى اين شريعت را مى آورد، ديگرى شريعت ديگر را. البته همه اين تفسيرها حقّ اند.
اگر در دنيا عالِمى باشد انبيا و اوليا هستند، ولى به قول شما به آن كمال رسيدند و از كمال برگشتند در حالى كه به جاى اينكه حقايق را بگويند، حقايق را آميخته با فرهنگ و عقايد خود كردند. به جاى واقع گويى بخشى از واقع و مقدارى از انديشه هاى خود را گفته اند.
ب .انبياء أثرگذار بودند نه أثرپذير
انبيا هيچگاه از فرهنگ خود متأثر نشدند. حضرت ابراهيم(عليه السلام) در بابل كه مركز بتخانه و بتكده بود زندگى مى كرد اما قهرمان توحيد بود. در چهارده سالگى يا بيشتر، بتها را مى شكند. حتى در دادگاه بر آن ها غالب مى شود. وقتى مى پرسند: تو بتها را شكسته اى ؟ مى گويد: ( بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ) ( [182]) .
به آن ها مى گويد: «شما چگونه اين ها را مى پرستيد در حالى كه مى دانيد قدرت حرف زدن ندارند؟» اگر حضرت ابراهيم(عليه السلام) بعد ازوصول به حق، تحت تأثير فرهنگ خود بود بت شكنى نمى كرد.
( وَكَذَلِكَ نُرِى إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ) ( [183]) .
«اين چنين ملكوت آسمانها و زمين (و حكومت مطلقه خداوند بر آنها) را به ابراهيم نشان داديم(تا با آن استدلال) كند و اهل يقين گردد».
وجود شيئى در خارج جنبه مُلكى اوست و وابستگى به جهان ديگر، «ملكوت» است. ملكوت اين عالم، وابستگى اين جهان به خداست. خداوند مى فرمايد: «ملكوت آسمانها و زمين را به او نشان داديم نه ملك آن ها را.» ملك واضح است و ستاره شناسان هم ملك آسمانها را مى بينند. فضاپيماها هم ملك را مى بينند اما ملكوت را نمى بينند. ملكوت آن طرف سكه و ارتباط عالم ممكن با عالم واجب است.
( فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَبًا قَالَ هَذَا رَبِّى فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لا أُحِبُّ الآفِلِينَ) .( [184])
«هنگامى كه تاريكى شب او را پوشانيد ستاره اى مشاهده كرد گفت اين خداى من است، اما هنگامى كه غروب كرد گفت غروب كنندگان را دوست ندارم».
چون ملكوت و وابستگى اين جهان به واجب را ديد، يك يك اينها را بررسى كرد. آن هم نه براى فهم خودش بلكه براى تفهيم مردم.
انبيا هيچگاه تحت تأثير فرهنگ زمانه خود نبودند. در قرآن، تاريخ انبيا را بخوانيد. همه اينها ضد بت پرستى و ظلم بودند. هميشه طرفدار مظلوم بودند و هيچگاه طرفدار ظالم نبودند.
با اين وجود، چگونه مى گوييد: «بعد از شهود مطلق برمى گردند و هركدام يافته خودش را در قالب وحى، كه قرآن و انجيل و تورات است مى ريزد و نبوت اتصال است اما اين كتابها وحى خدا نيست بلكه تفسير، يافته و درك خودشان از شهود است؟»
اگر اين گونه باشد بايد تحت تأثير فرهنگ زمان خود قرار گيرند و حال اينكه انبيا هيچگاه تحت تأثير فرهنگ زمان قرار نگرفتند.
ما وقتى به كتابها و زندگى انبياء مراجعه مى كنيم مى بينيم سخن جان هيك اشتباه است. خداوند متعال مى فرمايد:
( قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِن رَّبِّكَ) ( [185]) .
اگر بعد از شهود، انبيا و اوليا تفسير خود را مى گويند ديگر تعبير «نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ» معنى ندارد.
 اگر در قرآن كلمه «قل» را بشماريد، صدها كلمه قل داريم كه خطاب به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) است. مثل ( قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَد)   ( [186]) . اگر واقعاً اين آيات، برداشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از محيط و فكر خودش است، ديگر كلمه «قل» معنى ندارد.
به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) گفتند: شريعت را عوض كن! ( ائْتِ بِقُرْآن غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْه) ( [187]) حضرت مأمور شد كه در جواب بفرمايد: ( قل ما يَكُونُ لى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسى) ( [188]) من نمى توانم چيزى از نزد خود بياورم.
جان هيك و پيروانش از اسلام اطلاعى ندارند و مى خواهند همه چيز را مطابق عقيده خودشان تفسير و تبيين كنند. اما اين تفسير و تبيين ها با قرآن سازگار نيست.
حتى قرآن مى گويد: ( قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَد)   ( [189]) نمى گويد «هو الله احد» . مسلمانان حتى كلمه «قل» را هم حفظ كرده اند چون معتقد بودند پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) آنچه را مى گيرد، از عالم وحى است و در آن دخل و تصرف نمى كند.
ممكن است كسى بگويد در اين صورت انبيا طوطى صفت هستند و هرچه را كه حقّ گفته است تكرار مى كنند. اگر انبياء عين وحى را بازگو مى كنند پس انبياء (نعوذ بالله) طوطى صفت هستند. جواب روشن است. طوطى درك نمى كند. اما انبيا از نظر كمال به جايى رسيده اند كه اين حقايق را از عالم بالا مى گيرند. هم خودشان مى فهمند و هم تبيين مى كنند و هم حقايق را براى مردم بازگو مى كنند.
ميان ماه من تا ماه گردون *** تفاوت از زمين تا آسمان است
بررسى دو تمثيل:
1. تمثيل فيل و معرفت
مولوى تمثيلى دارد كه جان هيك، از آن استفاده كرده و مى خواهد وحى انبيا را با اين تمثيل توجيه كند.
البته آنچه كه در مثنوى است غير از آن چيزى است كه ايشان گفته است. ايشان مى گويد در خانه اى روشن فيلى هست و چند نفر نابينا. يكى به پاى فيل دست مى زند و مى گويد: فيل يك ستون و عمود زيبا و محكم است. درك اين نابينا از فيل همين است; يك عمود محكم.
نابيناى دوم به خرطوم فيل دست مى زند و چون مانند مار، نرم است، مى گويد عجب مار بزرگى است. ديگرى به پشت فيل دست مى زند و مى گويد عجب تخت خوبى است!
جان هيك مى گويد درك همه اينها حقيقت است. چون آن كسى كه فيل را عمود تصور كرده است، پاى فيل را كه مانند ستون است لمس كرده و دومى كه خرطوم فيل را دست زده، فيل را مار مى داند و سومى فيل را تخت خواب مى داند. همه اينها حقيقت را درك كرده اند; اما نه تمام حقيقت را بلكه بعضى از آن را. همه آنها در گفتارشان صادق هستند اما همه   ى فيل را درك نكرده اند.
انبيا هم (نعوذ بالله)مانند اين چند نابينا، هستند كه هر كدامشان بخشى از حقيقت را درك كرده است. موسى(عليه السلام) بخشى را درك كرده كه در تورات است. عيسى بن مريم(عليه السلام) بخشى ديگر را كه در انجيل است و پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) هم بخشى از حقيقت را كه در قرآن است درك كرده است. تمام حقيقت در اختيار يك نفر نيست بلكه هر كسى بعضى از حقيقت را در اختيار دارد. همانطور كه اين چند نابينا همه   ى حقيقت را درك نكردند، انبيا هم همه   ى حقيقت را درك نكرده اند.
اما در مثنوى اين تمثيل به صورت ديگرى است. مثنوى مى گويد چند نفر در اتاقى هستند و فيلى هم هست اما نمى گويد اينها نابينا هستند بلكه مى گويد اينها بينا هستند اما خانه تاريك است.
جان هيك از تمثيل مثنوى برداشت درستى نكرده است. برداشت ايشان اين است كه هر يك از انبيا همه   ى حقيقت را ندارند، بلكه بخشى از حقيقت را دارند و همه راستگو هستند. چون همه   ى حقيقت در اختيار يكى نيست راستگويند. حقايق مانند گوشت قربانى تقسيم مى شود و به هر يك از انبياء بخشى از حقايق مى رسد.
پيل اندر خانه اى تاريك بود *** عرضه را آورده بودندش هنود
از براى ديدنش مردم بسى *** اندر آن ظلمت همى شد هر كسى
ديدنش با چشم چون ممكن نبود *** اندر آن تاريكى اش كف مى بسود
آن يكى را كف به خرطوم اوفتاد *** گفت همچون ناودان است اين نهاد
آن يكى را دست بر گوشش رسيد *** آن بر او چون باد بيزن شد پديد
 آن يكى را كف چو بر پايش بسود *** گفت شكل پيل ديدم چون عمود
آن يكى بر پشت او بنهاد دست *** گفت خود اين پيل چون تختى بدست ( [190])
ما طرفدار مولوى نيستيم و مثنوى را هم (مانند بقيه كتابها) از اول تا آخر صحيح نمى دانيم. هم مطلب خوب دارد و هم نادرست. هيچ كتابى را بعد از قرآن از اول تا آخر صحيح نمى دانيم. اين كتاب هم قصه ها و مطالبى دارد كه ممكن است صحيح نباشد. ولى با اين همه، جان هيك حرف مولوى را درك نكرده است. مولوى نمى خواهد بگويد كه انبيا مانند اين افراد درون اطاق هستند و هر كدام بخشى از حقيقت را درك كرده اند بلكه مى خواهد بگويد كه اين چهار نفر، خواه نابينا باشند يا بينا، از نظر ادراك، تك ابزارى هستند. ابزارشان فقط قوه لامسه است و با لامسه مى خواهند همه فيل را درك كنند. با تك ابزارى نمى توان فيل را درك كرد. بايد در كنار اين ابزار، ابزار ديگرى به نام چشم باشد. يا در كنار اين چند نفرى كه بينا هستند بايد نور باشد تا بتوانند از چشم استفاده كنند. مى خواهد بگويد تمام حقايق عالم با يك ابزار، درك نمى شود. تنها لامسه كافى نيست. اگر ديگر ابزار شناخت را در اختيار داشتند، چشم داشتند، يا نورى در كنار چشم مى داشتند، به حقيقت مى رسيدند. خداوند متعال نيز مى فرمايد:
( وَاللّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئًا وَجَعَلَ لَكُمُ الْسَّمْعَ وَالأَبْصَارَ وَالأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ) ( [191]) .
«و خداوند شما را از شكم مادرانتان بيرون آورد، در حالى كه چيزى نمى دانستيد و براى شما گوش و ديدگان و دلهايى قرار داد باشد كه شكرگزار باشيد».
ابزار بايد متعدد باشد. بايد فؤاد (قلب) باشد تا قرآن شما را به واقع برساند. پس تفسير جان هيك هيچ ربطى به معناى مورد نظر مولوى ندارد. شارحان مثنوى هم به صورتى كه بيان كرديم، شرح داده اند. مولوى كارى به انبيا ندارد، بلكه به آحاد مردم اين مطلب را مى گويد كه اگر يك ابزار براى شناخت داشته باشيد، درست درك نخواهيد كرد. اگر فقط لامسه باشد به حقيقت نمى رسيد بلكه بايد در كنار اين قوه، قواى ديگر را هم داشته باشيد.
2. تمثيل چراغ روشن و معرفت
از نظرگاه است اى مغز وجود *** اختلاف مومن و گبر و جهود
برخى اين شعر را چنين معنا مى كنند كه هر نبى برداشتى از دين دارد. همچنين برداشت مسلمان و يهود و زرتشتى با هم فرق دارد واختلاف در دين نيست بلكه اختلاف در برداشتها است.
مثلاً  همين نوشته اى كه پيش روى شماست ممكن است شما از آن به گونه اى برداشت كنيد و فردى ديگر به صورتى ديگر. اينها هم مى گويند انبيا اختلافشان در برداشت است. درحالى كه اين شعر ربطى به انبيا ندارد و اگر بقيه اشعار را مطالعه مى كردند اينطور برداشت نمى كردند. مولوى در اين شعر، مثال مى زند به چراغى كه نور دارد و اطراف آن نور شيشه اى وجود دارد. مى خواهد بگويد افرادى كه به شيشه نگاه كنند گمراه خواهند شد اما اگر به نور بنگرند واقع گرا خواهند بود.
آنهايى كه به شيشه نگاه مى كنند، به اصالت نور پى نبرده اند و خيال مى كنند كه اين شيشه است كه نور دارد. درحالى كه نور از شيشه نيست بلكه از آن جوهر و نفتى است كه در منبع چراغ قرار دارد.
پس اگر شخصى يهودى و ديگرى آتش پرست است، اينها به شيشه ها نگاه مى كنند و اصل را نمى بينند. اگر به اصل نگاه كنند هرگز اين اختلافات در بين پيدا نمى شود.
شاهد ادعاى ما ابيات قبل از اين بيت است كه در آن ها مى گويد:
اين سفال و اين پتيله ديگر است *** ليك نورش نيست ديگر ز آن سر است
گر نظر در شيشه دارى گم شوى *** ز انـكه از شيـشه است اعداد دوى
ور نظر بر نور دارى وارهـى *** از دوى و اعداد جسم منتهى
مولوى مى خواهد اعتقاد طبيعت گراها را رد كند.
آن ها مى گويند حيات از خورشيد، آب و غذاها و ... است، به ايشان مى گوييم چرا فقط به ظواهر نگاه مى كنيد و آن كسى كه اين چراغ را روشن كرده است نمى بينيد؟ كسى كه اين آب و غذاها و ... را در جهان پديد آورده است نمى بينيد؟
توحيد قرآن اينگونه است. برهان نظم در قرآن مجيد به صورت روشن آمده است. قرآن مجيد مى گويد باغى را بنگريد كه در آن انار، انواع ميوه هاى ديگر و انواع گلهاى رنگارنگ وجود دارد.
( وَفِى الأَرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ وَجَنَّاتٌ مِّنْ أَعْنَاب وَزَرْعٌ وَنَخِيلٌ صِنْوَانٌ وَغَيْرُ صِنْوَان يُسْقَى بِمَاء وَاحِد . ( [192]) .
«در روى زمين قطعاتى است در كنار هم و باغ هاى انگور، كشت و زرعى و درختان خرمايى از يك ريشه و ريشه هاى متعدد كه همه با يك آب سيراب مى شوند».
آب و خاك يكى است. چگونه مى شود كه گلها و ميوه ها متفاوت است؟ معلوم مى شود كه آب و خاك مؤثر است اما بالاتر از اينها قدرت ديگرى هم هست كه تفاوتها به او برمى گردد. آن ها كه گمراه مى شوند ظواهر را مى بينند اما از علل و اسباب و باطن ها غافلند.
ج . تعبير «صراطها» نادرست است
آيا كلمه «صراطها» كه در برخى كتابها آمده، درست است؟ در امور اعتبارى، امكان صراطهاى مختلف وجود دارد. قوانين مالكيت در ايران غير از قوانين مالكيت در ديگر كشورها است. امور اعتبارى قابل تعدد و تكثر است. اما در عالم تكوين ديگر دو راه، معنى ندارد.
تكوين، متعدد نمى شود ودو راه و نتيجه مختلف ندارد. سه زاويه يك مثلث يا مساوى با دو زاويه قائمه است يا مساوى نيست.
براى مطالعه بيشتر
1. پلوراليسم دينى يا كثرت گرايى /استاد آيت الله العظمى سبحانى
2. صراط هاى مستقيم /عبدالكريم سروش
3. كانت/فردريك كاپلستون/ترجمه منوچهر بزرگمهر
4. مدخل مسائل جديد در علم كلام /تاليف استاد آيت الله العظمى سبحانى، ج2


[161] . آل عمران: 64.
[162] . نهج البلاغه نامه 53.
[163] . انعام: 19; نحل: 51; كهف: 110.
[164] . مائده: 73.
[165] . مائده: 90.
[166] .  بقره:137. « اگر آنها نيز به مانند آنچه شما ايمان آورده ايد ايمان بياورند، هدايت يافته اند » .
[167] . بقره:62; مائده:69.
[168] . حج:17.
[169] . بقره: 62; مائده:69.
[170] . بقره: 80; ترجمه: گفتند: هرگز آتش دوزخ، جز چند روزى به ما نخواهد رسيد.
[171] . مؤمنون: آيه 5-1.
[172] . يوسف: 103.
[173] . يوسف: 106.
[174] . نساء: 98.
[175] . توبه: 106.
[176] . توبه: 106.
[177] . مائده: 44.
[178] . مائده:46.
[179] . مائده: 45.
[180] . مثنوى معنوى، دفتر دوم، ص334.
[181] . اخلاص: 3.
[182] . انبياء: 63; ترجمه: گفت: بلكه اين كار را بزرگ شان كرده است از آنها بپرسيد اگر سخن مى گويد.
[183] . انعام: 75.
[184] . انعام: 76.
[185] . نحل: 102.
[186] . اخلاص : 1.
[187] . يونس: 15.
[188] . همان.
[189] . اخلاص: 1.
[190] . مولوى، مثنوى معنوى، دفتر سوم; ص397 .
[191] . نحل: 78.
[192] . رعد: 4.

Website Security Test