فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
دانشنامه کلام اسلامی
اهل سنّت
اهل سنّت

اصطلاحى است در علم ملل و نحل كه بر گروهى از مسلمانان اطلاق مى شود.
اصطلاح «اهل سنّت» از دو واژه «اهل» و «سنت» تركيب يافته است.«اهل» در لغت به معناى گروهى است كه در امرى از امور با هم شريك باشند مانند: «اهل بيت» كه در پيوندخانوادگى ، و «اهل اسلام» كه در عقيده قلبى ، شريك يكديگرند. (مفردات راغب ، ماده «اهل)».
«سنّت» در لغت به راه و روش نيكو و پسنديده گفته مى شود (لسان العرب ، ج 13 ، ماده سنّ) (سُنّة اللّه فِى الّذين خَلو مِنْ قَبْل) ; اين سنت خداوند در اقوام پيشين است (احزاب: 62): «طريقه الهى درباره كسانى كه پيشتر بوده اند» و گاهى اين واژه درباره مطلق راه و روش به كار مى رود ، هر چند پسنديده نباشد چنان كه در حديثى آمده :«ومن سنّ سنّة سيّئة كان عليه وزرها ووزر من عمل بها» (مستدرك الوسائل ، ج1 ، ص229 ، شماره 13956): هر كس راه و روش بدى از خود به يادگار گذارد ، علاوه بر گناه عمل خويش ، در گناه عاملان به آن نيز ، شريك مى باشد.
«سنت» در ميان علما ، دو كاربرد دارد: يكى سنّت به معناى گفتار و كردار و سكوت پيامبر اسلام  (صلى الله عليه وآله وسلم در هر عملى كه انجام مى گيرد ، و مقصود از گفتار ، امر و نهى الزامى و غير الزامى اوست ، و امر و نهى الزامى را ، وجوب و حرمت ، وغير الزامى از هر دو را ، ندب و كراهت مى نامند» (النهاية فى غريب الحديث والأثر ، ج9 ،ص409). ديگرى «سنت» در مقابل «بدعت» است. عمل و كارى كه قابل استناد به شريعت باشد ، «سنت» و خلاف آن «بدعت» است چنان كه امام على (عليه السلام) فرموده است: «أحْيُوا السنّة وأماتُوا البدعَة» (نهج البلاغه ، خطبه 182): آنان سنت را زنده كرده و بدعت را ميرانده اند.
تاريخ پيدايش اصطلاح «اهل سنت» چندان روشن نيست. از حديثى كه غزالى در «فضائح الباطنية» نقل مى كند ، به دست مى آيد كه براى نخستين بار پيامبر اسلام آن را به كار برده است . مضمون حديث اين است كه ملت يهود هفتاد و يك گروه ، و ملت نصارى هفتاد و دو گروه شدند ، و امت من ، هفتاد و سه گروه مى شوند ، يكى از آنها اهل نجات ، و ديگران اهل آتشند ، سؤال شد ، آن گروه ناجى كيست؟! فرمود:« اهل السنة والجماعة» ،باز پرسيده شده ، سنت و جماعت چيست؟ فرمود: آنچه من و اصحاب من بر آن هستند. (فضائح الباطنية ،ص78
غزالى مأخذ حديث را ذكر نكرده ، و اين روايت به همين نحوى كه او ياد كرده در مصادر معتبر حديثى موجود نيست ، آرى واژه «جماعت» زياد وارد شده ولى جمله «اهل السنة والجماعة» در كنار هم وارد نشده است. افتراق امت اسلامى در كتب روايى هست ، ولى در مقام بيان ناجى ، جمله «اهل السنة والجماعة» در آنها نيست ، فقط دو محدث ، لفظ ياد شده را در تفسير آيه (يومَ تَبْيَضُّ وُجوهٌ وتَسْوَدّ وُجُوه) ; در آن روزى كه چهره هايى سپيد و چهره هايى سياه گردد (آل عمران:106) ، از پيامبر و ابن عباس نقل كرده اند ، سيوطى مى گويد: پيامبر آيه را تلاوت كرد آن گاه فرمود: اهل جماعت و سنت رو سفيد و بدعت گذاران روسياه وارد محشر مى شوند. (الدر المنثور ، ج2 ، ص291).
ابن كثير از ابن عباس نقل مى كند سيماى اهل سنت و جماعت سفيد ، و سيماى بدعت گذاران و هوى پرستان سياه مى شود. ( تفسير ابن كثير ، ج1 ، ص398).
تا آنجا كه به دست آمده اصطلاح اهل سنت بدون كلمه جماعت ، در اوايل قرن دوم ، رواج پيدا كرده و عمر بن عبدالعزيز در رساله اى كه در ردّ قدريه نوشته ، آن را به كار برده است ، و ى در خطاب خود به «قدريه» (طرفداران حريت انسان در گفتار و رفتار) مى نويسد: «وقد علمتُم انّ أهلَ السنة كانُوا يقولون: الاعتصامُ بالسنةِ نجاةُ وسيُقبَض العلمُ قبضاً سَريعاً»: مى دانيد اهل سنت گفتند تمسك به سنت راه نجات است و علم و دانش به زودى جمع مى شود.
تحديد مفهوم«اهل سنت» بستگى دارد به اين كه مقصود از «سنت» كه به صورت «مضاف اليه» درآمده است معين گردد ، هرگاه واژه «سنت» معادل با طريقه و روش باشد ، طبق اصطلاح رايج در ميان عامه طبعاً مقصود ، طريقه صحابه و راه و روش آنان است كه مايه بازشناسى حق از باطل مى باشد.
مثلاً راه و روش صحابه در صفات خبريه ، مانند «يداللّه» ، «عين اللّه» و «استواء بر عرش» اين بود كه ظاهر آيه را دست كارى نكرده و براى خدا ، واقعاً دست و چشم  ، و برقرارى بر عرش ثابت مى كردند در حالى كه روش ديگران در اين مورد ، تأويل اين نوع صفات خبريه است ، و اين نوع آيات را از طريق كنايه و مجاز تفسير مى كردند.
ولى هرگاه مقصود از «سنت»  ، سنت رسول اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) كه در گفتار و رفتار و امضاى آن حضرت خلاصه مى شود ، باشد ، طبعاً مقصود ، اهل حديث خواهد بود كه در عقايد و احكام از حديث الهام گرفته و بر رأى و قياس فقيهان و قواعدى كه در حديث نيامده است ارجى نمى نهادند. از گفتار غزالى برمى آيد كه مقصود از آن همين مفهوم دوم است ، او مى گويد: ياران رسول خدا در موارد اختلاف ، به جاى پيروى از رأى و انديشه خود ، از پيامبر پيروى مى كردند و او را حَكَم قرار مى دادند و اين گواه بر اين است كه حق ، در پيروى از او خلاصه مى شود نه از عقول و خرد. (فضائح الباطنية  ،ص78ـ 79).
پيدايش مسائل نوظهور در جوامع اسلامى  ، گروهى را بر آن داشت كه براى اين مسائل پاسخ مناسبى تهيه كرده و اين نقيصه را از فقه اسلامى برطرف كنند ، و چون پاسخ روشنى در كتاب و سنت نيافتند به قياس و استحسان پناه بردند ، و اين كار سبب پيدايش«مدرسه رأى» گرديد ، و در اواسط قرن دوم ، كه در رأس اين گروه ابوحنيفه بود ، سرعت بيشترى گرفت. در مقابل ، اهل حديث كه خود را «اهل سنت» مى ناميدند از حديث كنار نرفته ، و در برابر اين مسائل نوظهور بى تفاوت بودند.
اهل حديث پيش از ظهور احمد بن حنبل از اصول خاصى پيروى نمى كردند بلكه افرادى با گرايش هاى گوناگون تحت چتر «اهل الحديث» گرد آمده بودند و در ميان آنها ، افراد مرجئى ، ناصبى ، قدرى ، جُهَنى ، واقفى ، و متشيع زياد ديده مى شد و سيوطى اسامى آنان را در اثر خود آورده است (تدريب الحديث ، ج1 ، ص328) ولى آن گاه كه احمد بن حنبل در رأس اهل حديث قرار گرفت ، همگان را تحت عقيده واحدى كه عقيده «اهل سنت» ناميد درآورد و رساله اى در عقايد اهل سنت تنظيم كرد كه بسيارى از بندهاى آن ، ردّ فرق ديگرى است كه در صحنه ظاهر بودند (رسالة السنة ، ص 44ـ 50) ، تو گويى عقيده اسلامى ، يك سرى اصولى است كه روح آنها نقد عقايد ديگران است .
احمد بن حنبل در مسئله خلق قرآن در برابر معتزله مقاومت كرد و در رأس اهل حديث قرار گرفت و اهل حديث و يا اهل سنت در پيروان ابن حنبل خلاصه گرديد ، و متكلمان و خردورزان و هر كس كه به نوعى بر عقيده اسلامى ، با خرد استدلال مى كرد ، از چتر «اهل سنت» بيرون رفت. و از اين اصطلاح ، جز اصحاب حديث به رهبرى «احمد بن حنبل» چيزى به اذهان خطور نمى كرد.
در آغاز قرن چهارم اسلامى ، ابوالحسن اشعرى در مسجد جامع بصره از اعتزال توبه كرد و خود را پيرو احمد بن حنبل ناميد (فهرست ابن النديم ، ص271 ; وفيات الاعيان ، ج3 ، ص285) و با برنامه ريزى خاصى به تنظيم عقايد سنت موروث از احمد ، پرداخت ، و توانست در ميان گروهى از اهل سنت جاى خاصى باز كند بالأخص آن گاه كه كتاب «الابانة» را منتشر نمود كه درست نسخه دومى از عقايد احمد بن حنبل است ، ولى در عين حال ديدگاه او با احمد ، يك سان نبود ، زيرا او از مكتب اعتزال توبه كرد نه از علم كلام و لذا كوشيد در تأليف دوم خود «اللُمَع» عقايد اهل سنت را با صبغه كلامى اثبات نمايد ، حتى رساله اى در لزوم بهره گيرى از علم كلام نگاشت. (بحوث فى الملل والنحل، ج2 ، ص51ـ 60
بيشتر حنابله كه لقب اهل سنت را ويژه خود مى دانستند او را در حال حياتش و حتى پس از فوت ، به عنوان اهل سنت نپذيرفتند و لذا وقتى اشعرى به بغداد آمد ، و با «بَرْبهارى» ، پيشواى حنابله سخن گفت ويادآور شد كه بر جبايى و پسر او ابوهاشم و بر يهود و نصارى و مجوس نقد نوشته ام ، وقتى سخن او به آخر رسيد بربهارى گفت: من از سخنان تو چيزى نفهميدم ، و جز آنچه احمد بن حنبل گفته نمى پذيريم. روى اين اساس«ابن حزم» ،ابوالحسن اشعرى را دورترين فرد از اهل سنت معرفى مى كند. (الفصل فى الملل والنحل ، ج2 ، ص365) ولى به مرور زمان و بر اثر تبليغ تربيت يافتگان مكتب او  ، امامت اشعرى براى اهل سنت جا افتاد و جز حنابله ، همگان تحت رياست او قرار گرفتند و لذا او در هر دو كتاب ، خود را تنظيم كننده عقايد اهل سنت معرفى مى كند (الابانة في اصول الديانة ، ص43 ، مقالات الإسلامين ، ص350) و عبدالقاهر بغدادى كه خود از اشاعره است پس از گفتگو در حديث «افتراق امت به هفتاد و سه فرقه) مى گويد: اهل نجات جز اهل سنت و جماعت فقيهان امت ، متكلمان مثبتان صفات خبريه كسى نيست. (الفرق بين الفرق ، ص318ـ 319).
سعدالدين تفتازانى نيز پس از مذاكره درباره افتراق امت مى گويد: اشعرى با استاد خود جبايى مناظره كرد و او و تلاميذ وى به ابطال مذهب معتزله پرداختند و به اثبات آنچه در سنت آمده و جماعت اسلامى آن را پذيرفته اند ، همت گماردند ، و لقب اهل سنت و جماعت را گرفتند. (شرح العقائد النسفية ، ص16).
همزمان با اشعرى ، ابومنصور ماتريدىِ سمرقندى در مشرق جهان اسلام با برنامه اى مشابه ابوالحسن اشعرى ظهور كرد او كه خود را «ناصر اهل سنت» خواند مكتبى را پى ريزى كرد كه گرايش هاى عقلانى آن بيش از «اشعرى» بودو سرانجام مكتب او مكتبى متوسط بين دو مكتب معتزله و اشعرى قرار گرفت . بطّاش كبرى زاده (م968) در مفتاح السعادة مى نويسد: پيشواى اهل سنت و جماعت در علم كلام دو نفرند: يكى حنفى و ديگرى شافعى است ، حنفى ، ابومنصور ، ماتريدى ، و شافعى شيخ سنت ابوالحسن بصرى اشعرى است (مفتاح السعادة ومصباح السيادة ، ج2 ، ص22ـ 23).
زبيدى مى گويد: هر موقع اهل سنت گفته شود ، مقصود ، اشاعره و ماتريديه است. (اتحاف السادة المتقين ، ج2 ، ص8).
در آغاز قرن هشتم ، احمد بن تيميه (662ـ 728هـ.ق) ، كوشيد بار ديگر حنبلى گرى را به نام اهل سنت احيا كند و بر تشبيه و تجسيم و جلوس خدا بر روى عرش بيش از حدّ اصرار ورزيد ولى چون اين نظريه را در محيط علمى مانند شام و مصر ، مطرح كرد ، از طرف دانشمندان سركوب گرديد ، ولى پس از مرور سه قرن و اندى باز حنبلى گرى ، تحت لواى اهل سنت به وسيله محمد بن عبدالوهاب (1115ـ 1206هـ.ق) مطرح گرديد و چون او اين افكار را در محيطى دور از فرهنگ مانند نجد مطرح كرد ، توانست علاقه اعراب چادرنشين را به خود جلب كند و آن گاه اوج بيشترى گرفت كه امير سعود به يارى او شتافت و آن دو ، حكومتى را در نجد تشكيل دادند كه اساس آن را افكار محمد بن عبدالوهاب تشكيل مى داد .
گاهى اصطلاح اهل سنت بر همه كسانى كه به نص در امامت عقيده ندارند و خلافت خلفاى سه گانه را بر حق مى دانند اطلاق مى شود. (منهاج السنة ، ج72 ، ص 221). كه در نتيجه همه گروه هاى اسلامى تحت آن اصطلاح قرار مى گيرند ، جز شيعه امامى و زيدى و اسماعيلى كه خلافت را از آن على و فرزندان او مى دانند.
نظريه: هرگاه مقصود از اهل سنت ، كسانى باشند كه از سنت هاى پيامبر پيروى كنند و به نقل و جمع و نگارش و عمل به آن در تمام عرصه ها بپردازند ، اختصاص آن به گروه خاصى اعم از حنابله ، يا اشاعره و ماتريديه ، بسيار نابجا است بلكه تمام مسلمانان جهان ، بالأخص شيعيان ، اهل سنت بوده و آن را در تمام عرصه ها به كار مى بندند ، بلكه شيعيان به اين عنوان  ، از ديگر گروه ها ،اولى و احق مى باشند ، زيرا پس از رحلت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)  ، نقل و كتابت حديث در ميان صحابه و تابعان تا يك قرن ممنوع گرديد  ، و سرانجام عمر بن عبدالعزيز ، خواست آن را از زاويه فراموشى ، بيرون بياورد. (صحيح البخارى ، ج1 ، ص27)
ولى پيشوايان شيعه  ، در نگارش حديث پيش گام بوده ، و خود و پيروان آنان حافظان سنت پيامبر ، و سخنان ارزشمند او بوده اند ، و نخستين كتاب حديثى شيعه ، كتاب على است كه به املاى رسول خدا بوده است و پس از آن حضرت نيز در تمام اعصار ، نگارش حديث و نقل و مذاكره آن ، بين آنان متوقف نگرديده است. (مصادر الفقه الإسلامى ومنابعه ، ص95).

منابع
الابانة عن اصول الديانة  ، اشعرى ، على بن اسماعيل 324هـ ، شبير محمد عيسون ، مكتبه دارالبيان ، سوريه ; الاتحاف ، شافعى، عبدالله بن محمد، (م1172هـ)، شبراوى، مصر; بحوث فى الملل والنحل ، سبحانى، جعفر، قم، مؤسسه امام صادق(عليه السلام); تفسير القرآن  ، ابن كثير دمشقى ، اسماعيل ، دارالاندلس ، بيروت ، 1416ق ; الدر المنثور  ، سيوطى ، جلال الدين ، داراحياء التراث العربى ، بيروت ، 1421ق ; شرح العقائد النسفيه  ، تفتازانى ، سعدالدين ، مطبعه مولوى ، محمدعارف ، 1364ش ; صحيح بخارى  ، بخارى ، محمد بن اسماعيل256هـ ، دارالكتب العلميه ، بيروت. الفرق بين الفرق  ، بغدادى ، عبدالقاهر ، دارالمعرفة ، بيروت ، بى تا ; الفصل فى الملل والنحل  ، بغدادى ، 429هـ ، دارالمعرفه ;فضائح الباطنية ، غزالى، ابوحامد محمد، به كوشش عبدالرحمن بدوى، دارالكتب الثقافية، كويت، 1964م ; فهرست ابن نديم ، محمد بن يععقوب، بى تا; لسان العرب  ، ابن منظور ، محمد بن مكرم ، دارالصادر ، بيروت ; المفردات  ، اصفهانى ، راغب ، 502هـ ، المكتبة المرتضويه ، 1362ش ;مقالات الاسلاميين ، اشعرى، على بن اسماعيل، بيروت، داراحياء التراث العربى;  منهاج السنه  ، ابن تيميه ، احمد بن عبدالحليم; النهاية فى غريب الحديث والأثر  ، ابن اثير ، مبارك بن محمد ، مؤسسه اسماعيليان ، قم ، 1361ش ; نهج البلاغه  ، سيد رضى ، مترجم محمد دشتى ، انتشارات صحفى ، قم ، 1379ش; وفيات الاعيان ، ابن خلكان، شمس الدين احمد بن محمد، لبنان، دارالثقافة.
جعفر سبحانى